شعر: بداهۀ بهاری


زنده ماندم میان طالب‌ها
گرچه پاها به درد زنجیرست
گرچه هرجا صدای تکبیرست
گرچه از فقر معده‌ها سیرست

زنده ماندم؟
قیام باید کرد!
قفل و زنجیر پاره باید کرد!
چاره ماییم و چاره باید بود
شهر شب را ستاره باید کرد!

من که پایم به درد زنجیرست
توی کوچه نوای تکبیرست
خنده کردند: «زندگی؟ دیرست!»
خنده کردم: «شروع تکثیرست…»

صد گلوله برای تهدیدم؟
یک گلوله برای آزادی!
فصل بودن! تکثر شادی!
نان و کاری برای آبادی…

مرگ دولت به دست شوراها
این گلوله برای تکثیرست
جشن پیروزی تکثرها
تیره بودید و عاقبت تیرست