نازیسم، فاشیسم و بازگشتِ قدرت – تحلیلی آنارشیستی در سایه ی سالگردِ مرگِ کارل دوازدهم، پادشاه امپراتوری سوئد!

نازیسم، فاشیسم و بازگشتِ قدرت – تحلیلی آنارشیستی در سایه ی سالگردِ مرگِ کارل دوازدهم، پادشاه امپراتوری سوئد!

پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار
امروز سالگرد مرگ کارل دوازدهم است؛ روزی که مدت‌هاست توسط جنبش‌های راست افراطی در سوئد مصادره شده است. پادشاهی که در سال ۱۶۹۷میلادی حکومت مطلقه بر امپراتوری سوئد را به اِرث بُرد، به نماد یک سوئد نظامی‌گرا و ملّی‌گرایانه تبدیل شده که هرگز در آن شکل اُسطوره‌ای که راست افراطی رؤیای آن را می‌بیند وجود نداشته است. سالگرد مرگ او هنوز هم امروز به عنوان صحنه‌ای آئینی برای نمایش ناسیونالیسم، انضباط و آرمان‌های جنگاوری به‌عنوان راه بازگشت به یک «سوئد بزرگ» فَرضَن ازدست‌رفته استفاده می‌شود.

دیروز ۲۹ نوامبر ۲۰۲۵ (۸ آذرماه ۱۴۰۴)، رسانه‌های سوئدی گزارش دادند که حدود صد نئونازی سیاه‌پوش، نقاب‌دار و خشونت‌طلب – عُمدتَن مردان جوان که پرچم‌های سوئد را تکان می‌دادند – در مرکز شهر استکهلم راهپیمائی نمودند. شعارهای آنان خیابان‌ها را پُر کرد: «ملی‌گرای سوئدیِ مَغرور»، «سوئد از آنِ سوئدی‌ها»، «هولیگان‌های پسرانِ سفید پوست»… این شعارها نُسخه‌های کم‌رَمَق پیام‌های تاریخی فاشیستی هستند، اما نیّت همان است: نشان گُذاریِ مالکیّت بر فضایِ همگانی از طریقِ حضور، اِنضباط و سَرمایه ی خشونت.

پولیس سوئد طبق معمول اعلام می‌کُند که آزادیِ بیان در سوئد برقرار است و همه – حتی کسانی که خواهان لَغو این آزادی‌اند – حقّ تظاهرات دارند. اما تبلیغاتِ نازیستی و فاشیستی موضوع «عقیده» در میان دیگر عقاید نیست. از دیدگاه آنارشیستی، این ایدئولوژی‌ها اَساسَن پروژه‌هائی مُبتنی بر سَرکوب هستند: آنها نَه گفت‌وگو بلکه سُلطه، نَه تنوّع بلکه پاکسازی، نَه آزادی بلکه اِطاعت را تبلیغ می‌کنند.

خبرگزاری تی‌تی سوئد همچنین گزارش می‌دهد که «کلوب‌های فعّال» که پُشتِ بسیاری از این تجمُع ها قرار دارند، بخشی از یک ساختار راستِ افراطی بین‌المللی در حال رُشدِ سَریع‌ هستند. این جنبش که در ابتدا در آمریکا شکل گرفت، در مدتِ کوتاهی به حدود بیست کشور و بیش از صد گروه گُسترش یافته است. این جریان با توطئه ی «جایگزینی جمعّیت» تَغذیه می‌شود و «آگاهیِ نژادی» در میان سفیدپوستان را تبلیغ می‌ نماید. از اَعضاء خواسته می‌شود که فرهنگِ جنگجوئی ایجاد کُنند و برای جنگِ نژادیِ در پیش رو، آماده شوند.

طبق گزارش سال ۲۰۲۳ میلادی سازمان أمنیت سوئد، «اَکتیوکلوب سوئد» به سِلاح و مواّد مُنفجره دسترسی دارد و همچنین به طورِ فعال برای بهبود توانائی رَزمیِ خود، کار می‌کُند. این یک جریانِ حاشیه‌ای نیست، بلکه یک ساختارِ سازمان‌یافته، سِلسِله‌مَراتبی و در حالِ توسعه دهیِ خشونت است.

ماهیّت فاشیسم و نازیسم
از دیدگاه آنارشیستی، فاشیسم و نازیسم فقط دو ایدئولوژی اِقتدارگرا در کنار دیگران نیستند. آنها خالص‌ترین شکلِ منطق قُدرت را نمایندگی می‌کُنند؛ منطقی که آنارشیسم همیشه با آن مبارزه کرده است: اِدّعای کاملِ دولت بر فَرد، پیوند سرمایه با دستگاه خشونت، مرزهای ملی‌گرائی و تقدیس خشونت.

۱- دولت به‌عنوان بالاترین مَرجَع
فاشیسم، دولت را به قدرتی خُدایگونه إرتقاء می‌دَهد. نازیسم حتی فراتر می‌رود و دولت را به ابزار «پاکیِ نژادی» تبدیل می‌کُند. آنارشیسم این را ریشه ی سرکوب می‌داند: قدرت متمرکزی که اطاعت می‌طلبد و تسلیم ایجاد می‌ نماید.

۲- ملی‌گرایی نظامی‌شده
وعده ی وَحدت در ملی‌گرائی در حقیقت تهدیدی است؛ زیرا خواهان یکنواختی و سکوت می باشد. و بر کُنترل و خشونت اُستوار است. برای آنارشیست‌ها، این با آزادی ناسازگار است، زیرا آزادی نمی‌تواند با مرزهائی که دیوارهای مُسلّح‌اند یا هویّت‌هائی که وجود انسان‌ها را پولیس‌وار کنترل می‌کُنند همزیستی کُند.

۳- سرمایه و دولت در کنارِ یکدیگر
جنبش‌های فاشیستی در تاریخ همیشه با نُخبگان اقتصادی همکاری کرده‌اند. سرمایه از اِنضباط‌پذیری طبقه کارگر سود می‌بَرد؛ دولت از منافع سرمایه مُحافظت می‌کند. این یک سیستمِ وابستگی مُتقابل است که آنارشیسم در پیِ نابودیِ آن می باشد – و می‌خواهد آن را با ساختارهای اُفقی و داوطلبانه جایگُزین نماید.

۴- نفرت از خودسازمان‌دِهی
نخستین هدفِ فاشیسم همیشه تخریب اتحادیّه‌های آزاد، جنبش‌های مردمی، اِبتکارهای جمعی و سازماندهیِ مُستقلّ کارگران بوده است. هر چیزی که از طریق فدرالیسمِ خودمدیریّتی ایجاد شود، تهدیدی برای ساختارهای قدرتِ اِقتدارگراست.

تصادفی نیست که راستِ افراطی امروز هم خَشم خود را مُتوجّه فمینیست‌ها، ضدنژادپرستان، افرادِ کوئیر، مُهاجران، کارگرانِ رادیکال – گروه‌هائی که تَمکین نمی‌کُنند و اجازه نمی‌دهند دولت یا ملّت قالب آنها را تعیین کُند – می‌ نماید.

۵- پَرستشِ خشونت و تَقدّس رَهبر
فاشیسم خشونت را دوست دارد، نَه به‌عنوانِ یک شرّ ضروری، بلکه به‌عنوانِ شکلی از «پاکسازی» و انضباط. رُمانتیسیسم فاشیستیِ خشونت به رهبر نیاز دارد – یک پیشوا، یک دوچه (بنیتو موسولینی، دیکتاتور فاشیست ایتالیا) – که اِراده‌اش بالاتر از حقوق و زندگی مردم قرار گیرد.

آنارشیسم هر نوع پَرستشِ قُدرت را رَد می‌کُند. هیچ انسانی برای فرمانروائی زاده نشده و هیچ انسانی نیز برای اطاعت آفریده نشده است.

کلوب‌های فعال امروز: ایده‌های قدیمی در پوششی تازه
وقتی نازی‌ها در سالگرد مرگِ کارل دوازدهم راهپیمائی می‌کُنند، این تاریخ نیست که گرامی می‌دارند، بلکه رؤیایِ خود از یک جامعه ی اقتدارگراست.

لباس‌های مِشکی و آرمان‌های جنگجوئی‌شان نِشانه ی قُدرت نیست، بلکه نشانه ی ترسی عَمیق از آزادی است. آزادی آنها را می‌تَرساند، زیرا این به مفهومِ تنوّع، مسئولیّت، سازماندهیِ اُفقی، همبستگی و برابری است – چیزهائی که ایدئولوژی‌شان فاقد آن است و رَدّش می‌کُند.

راهپیمائی‌هایشان تلاش برای بازپس‌گیری خیابان به عنوان نمادِ قدرت است. شُعارهایشان تلاش برای ایجاد وَحدت از راهِ تهدید است. شبکه‌های بین‌المللی‌شان تلاشی برای ساختن یک جنبش اقتدارگرای جهانی جدید می باشد.

اما تمامِ این ها ضَعفشان را نیز آشکار می‌ نماید: آنها نمی‌توانند جهانی بسازَند که مردم با مِیلِ خود در آن زندگی کُنند، بنابراین بایستی آن را تَحمیل کنند.

نتیجه‌گیری: فاشیسم و نازیسم دفاع از اقتدار – آنارشیسم دفاع از آزادی است.
در زمانی که گروه‌های راست افراطی اِعتمادبه‌نفس می‌گیرند، سازمان‌های بین‌المللی تشکیل می‌دهند و مُسلّح می‌شوند، آشکار می‌شود که مُبارزه بر سَر «عقیده» نیست، بلکه بر سرِ نوع جامعه‌ای است که مُمکن خواهد بود.

فاشیسم و نازیسم تلاش‌های درمانده برای بازسازی جهانی مبتنی بر اطاعت، سِلسله‌مراتب و خشونت‌اند.
آنارشیسم نقطه ی مُقابل است: تلاشی برای نابود کردنِ اِنحصارهای قدرت، خُرد کردنِ سلسله‌مراتب و جایگزینی آنها با داوطلبی، همبستگی و آزادیِ جمعی.

وقتی نازی‌ها در استکهلم (سوئد) راهپیمائی می‌کُنند، این تنها یادآور تاریخ نیست – بلکه یادآور این است که چرا مبارزه علیه اقتدار، سرکوب و ملی‌گرائی هنوز به همان اندازه ضروری می باشد.