انسداد سیاسی و خطر فاشیسم

انسداد سیاسی و خطر فاشیسم

نویسنده: سُهیل عرَبی

لحظه‌ای فرا می‌رسد که هم نظام اقتصادی و هم سیاسی با فلج کامل روبه‌رو می‌شوند. ترس مردم را فرا می‌گیرد و رهبری به کسانی سپرده می‌شود که راه‌حلی آسان وعده دهند، هرچند به قیمت نهایی. آنگاه زمان راه‌حل فاشیستی فرا رسیده است.

— کارل پولانی، دگرگونی بزرگ (۱۹۴۴)

الف: فاشیست یا لمپن؟

فاشیسم و لمپنیسم هر دو فرزند بحران‌های سرمایه‌داری و انسداد سیاسی‌اند، اما ریشه، سازمان و کارکردشان متفاوت است.

فاشیسم ایدئولوژی منسجم دارد: ملی‌گرایی افراطی (در ایران اغلب آریایی‌گرایی و دیگری‌ستیزی علیه عرب، ترک، کرد، بلوچ و…)، کیش شخصیت رهبر (رضا پهلوی به‌عنوان «نجات‌دهندهٔ مطلق»)، و خواستار دولت توتالیتر برای «بازسازی ملی». هدفش قدرت سازمان‌یافته و حذف سیستماتیک مخالفان (چپ‌ها، جمهوری‌خواهان، اتنیک ها) است. پایگاه اجتماعی‌اش عمدتاً خرده‌بورژوازی بحران‌زده (طبقهٔ متوسط روبه‌افول، مهاجران ناراضی، تجار ورشکسته) است که از رکود اقتصادی (تورم نزدیک به ۶۰٪، فرسایش طبقهٔ متوسط در ۱۴۰۴-۱۴۰۵) به نژادپرستی و توطئه‌باوری پناه می‌برد.

لمپنیسم (لومپن‌پرولتاریا در اصطلاح مارکسیستی) فاقد ایدئولوژی عمیق است؛ هیجانی، فرصت‌طلب و تخریبی. هدفش کسب جایگاه موقت از راه فحاشی، تهدید جنسیتی، قداره‌کشی مجازی و ارعاب است. پایگاهش حاشیه‌نشینان، بیکاران مزمن، سابقاً حزب‌اللهی‌های ریزش‌کرده (حالا «شاه‌اللهی») هستند که برای هویت جدید به سلطنت‌طلبی چسبیده‌اند.

در ایران امروز، سلطنت‌طلبان سه طیف‌اند:

۱. معتدل‌ها (اقلیت خاموش): مخالف رژیم، خواهان پادشاهی نمادین یا مشروطه، آمادهٔ گفت‌وگو با دیگر نیروهای سرنگونی‌خواه. خشونت کلامی ندارند و پهلوی را غیرقابل نقد نمی‌دانند.

۲. فاشیست‌ها (۱۰-۲۰٪، سازمان‌یافته، اغلب مهاجر طبقهٔ متوسط در اروپا/آمریکا): ایدئولوژی نوفاشیستی با آریایی‌گرایی، نژادپرستی ضداتنیک،و ستایش «دیکتاتوری نجیب». از رسانه‌هایی مانند من و تو و اینترنشنال برای پروپاگاندا استفاده می‌کنند و «نه شاه نه شیخ» را رد می‌کنند.

۳. لمپن‌ها (۳۰-۴۰٪، پر سر و صدا): فاقد برنامه، مقلد فاشیست ها ، پر از فحاشی جنسیتی، تهدید تجاوز و ارعاب. اغلب ابزار فاشیست‌ها می‌شوند، همان‌طور که چماقداران سابق رژیم حالا سیاهی‌لشکر اپوزیسیون اقتدارگرا شده‌اند.

ریشهٔ مشترک هر دو: انسداد سیاسی رژیم (ناتوانی در حل بحران اقتصادی، سرکوب اعتراضات، انزوای بین‌المللی پس از جنگ ۱۲روزه و تضعیف نیابتی‌ها) که طبقهٔ متوسط را به لمپن تبدیل کرده و حس «تحقیر ملی» (به تعبیر جیسون استنلی و هانا آرنت) را دامن زده است.

ب: انسداد سیاسی

(Political Deadlock)

انسداد سیاسی وضعیتی است که نهادها قادر به حل مسائل ساختاری نیستند، اصلاحات مسدود می‌شود و بحران‌ها انباشته. از دیدگاه چپ مستقل (مارکسیست‌ها و آنارشیست‌هایی که نه به جمهوری اسلامی پناه می‌برند و نه به ترامپ یا امپریالیسم متوسل می‌شوند)، این انسداد محصول سرمایه‌داری جهانی و اقتدارگرایی دولتی است.

پیتر گلدرلوس (آنارشیست) انسداد را ذاتی هر دولتی می‌داند و تنها راه‌حل را نابودی فوری دولت و ساخت جامعهٔ بدون سلسله‌مراتب می‌بیند.

مارکسیست‌ها (تروتسکی، گرامشی) آن را نتیجهٔ تضادهای سرمایه‌داری می‌دانند و بر بسیج طبقهٔ کارگر برای انقلاب سوسیالیستی تأکید دارند.

نشانه‌های انسداد در ایران ۱۴۰۴

بحران اقتصادی عمیق (تورم افسارگسیخته، کمبود انرژی، فرار سرمایه، خروج شرکت‌ها مانند چانگان).

سرکوب اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ (شروع از اعتصاب بازاریان تهران، گسترش به صدها شهر، کشته شدن صدها نفر، دستگیری هزاران، قطعی اینترنت).

بن‌بست تصمیم‌گیری (جانشینی رهبری، مذاکرات هسته‌ای، شکاف نخبگان).

انزوای بین‌المللی (فعال‌سازی مکانیسم ماشه، شکست نیابتی‌ها، وابستگی به روسیه/چین ضعیف).

فرسایش اجتماعی و انتقال کنشگری به خارج.

این وضعیت، همان «بحران ارگانیک» گرامشی است: «قدیم می‌میرد و جدید نمی‌تواند زاده شود» و نشانه‌های بیمارگونه (فاشیسم و لمپنیسم) ظاهر می‌شوند.

متفکرین: فاشیسم از منظر پولانی، تروتسکی، مارکس و باکونین

پولانی فاشیسم را واکنش کاپیتالیسم لیبرال به بحران بازار خودتنظیم می‌داند. تروتسکی آن را «دیکتاتوری تروریستی واکنش‌گراترین بخش سرمایهٔ مالی» می‌نامد که خرده‌بورژوازی ناامید را بسیج می‌کند تا سازمان‌های کارگری را نابود کند. راه‌حل او: جبههٔ متحد کارگری برای دفاع مسلحانه و حزب انقلابی.

مارکس لومپن‌پرولتاریا را «پوسیدگی منفعل جامعهٔ قدیم» و ابزار ارتجاع می‌دانست. باکونین اما آن را «انرژی غریزی ضددولت» می‌دید و لمپن‌های «آلوده‌نشده به تمدن بورژوایی» را نیروی بالقوهٔ شورش می‌شمرد. در ایران امروز، لمپن‌های سلطنت‌طلب بیشتر شبیه لمپن مارکسی‌اند: ابزار فاشیسم نوظهور، نه نیروی سازندهٔ دموکراسی یا آنارشی.

راهکارهای پیشنهادی مقابله با فاشیسم، انسداد و تبدیل خشم به انقلاب ساختاری

۱.آنارشیستی: سازماندهی افقی و شورایی از پایین

شبکه‌های محلی کارگری، دانشجویی، زنان، اقلیت‌ها و حاشیه‌نشینان بدون رهبر مطلق

تقویت شوراهای محلی، سندیکاهای مستقل و کمیته‌های اعتصاب عمومی، خشم را به قدرت جمعی تبدیل می‌کنند.

۲. جبههٔ متحد ضدفاشیستی کارگری (رویکرد تروتسکی): اتحاد واقعی سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها، کمونیست‌های مستقل و حتی بخشی از لمپن‌های آلوده‌نشده* و قابل هدایت علیه فاشیسم نوظهور سلطنتی. فاشیست‌ها را با دفاع مسلحانه و پروپاگاندای طبقاتی ایزوله کنیم،نه با اتحاد با بورژوازی لیبرال.

۳. آموزش آگاهی طبقاتی و ضدایدئولوژیک: در شبکه‌های مجازی و واقعی، اهداف ملی‌گرایی آریایی، کیش شخصیت و دیگری‌ستیزی را افشا کنید. لمپن‌ها را با وعدهٔ منافع فوری (نه شاه، بلکه کنترل کارگری بر تولید و توزیع) به سمت انقلاب بکشیم، نه اقتدار جدید.

۴. اعتصاب عمومی و اقدام مستقیم: خشم اقتصادی (تورم، بیکاری) را به اعتصاب سراسری کارخانجات، حمل‌ونقل و دانشگاه تبدیل کنیم.

این تنها راه فلج کردن رژیم و جلوگیری از «راه‌حل آسان» فاشیستی است.

۵. دگرگونی ساختاری فوری پس از سرنگونی:

ملی کردن بدون غرامت بانک‌ها، صنایع بزرگ و منابع طبیعی زیر کنترل شوراهای کارگری.

فدرالیسم واقعی اقوام و اقلیت‌ها برای پایان انحصار مرکزی.

نابودی کامل نهادهای سرکوب (سپاه، اطلاعات) و جایگزینی با نیروهای مردمی خودگردان.

اقتصاد اشتراکی( لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منابع طبیعی )محلی برای ریشه‌کن کردن فساد و انحصار (نه بازگشت به انحصار، نه سرمایه داری دولتی با روکش سوسیالیستی).

۶. رد هرگونه گذار اقتدارگرا: هیچ «دولت انتقالی» با رهبر مطلق یا دیکتاتوری نجیب را نپذیرید. قدرت باید فوراً به شوراها و مجامع عمومی سپرده شود تا چرخهٔ فاشیسم تکرار نشود.

خشم موجود، اگر سازماندهی نشود، به لمپنیسم یا فاشیسم جدید می‌انجامد. اگر سازماندهی افقی، طبقاتی و ضددولتی شود، می‌تواند به انقلاب واقعی کمونیستی-آنارشیستی منجر گردد که هم انسداد را بشکند، هم فساد و انحصار را ریشه‌کن کند و هم جامعه‌ای بدون سلطه بسازد. زمان عمل است، نه انتظار برای ناجی.

توضیحات بیشتر

از دیدگاه چپ مستقل – یعنی مارکسیست‌ها و آنارشیست‌هایی که نه به دلیل مخالفت با اسرائیل به جمهوری اسلامی پناه می‌برند و نه برای خلاصی از رژیم آخوندی به ترامپ یا مداخله امپریالیستی متوسل می‌شوند – انسداد سیاسی ایران (بحران اقتصادی، سرکوب اعتراضات و انزوای بین‌المللی ) محصول سرمایه‌داری جهانی و ساختار اقتدارگرایانه رژیم است.

این چپ‌گرایان، بر مبارزه طبقاتی، سازماندهی از پایین و رد هرگونه وابستگی به قدرت‌های خارجی تأکید دارند.

Peter Gelderloos

انسداد را محصول هر نوع دولتی

می‌بیند و بر نابودی فوری دولت و ایجاد جامعه بدون سلسله‌مراتب تأکید دارد.

بسیاری از مارکسیست ها نیز انسداد را نتیجه تضادهای سرمایه‌داری می‌بینند و بر بسیج طبقه کارگر برای سرنگونی رژیم و ایجاد جامعه سوسیالیستی تأکید دارند.

آنها معتقدند انسداد سرمایه‌داری را تنها انقلاب کارگری حل می‌کند، نه اتحاد با بورژوازی یا قدرت‌های خارجی.

در ایران فعلی، این انسداد نه تنها ناشی از ساختار ایدئولوژیک و تمرکز قدرت است، بلکه با بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و بین‌المللی تشدید شده و به نقطه‌ای رسیده که برخی تحلیلگران آن را آستانه فروپاشی می‌دانند. بر اساس گزارش‌های اخیر (از ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۶)، نشانه‌های کلیدی انسداد سیاسی در ایران عبارتند از:

۱. بحران اقتصادی عمیق و ناتوانی در مدیریت آن

تورم افسارگسیخته (نزدیک به ۶۰%)، کمبود انرژی در کشوری نفت‌خیز، فرسایش طبقه متوسط و پلتفرم‌های اقتصادی فروپاشیده، نشان‌دهنده ناکارآمدی ساختاری است. رژیم قادر به تأمین نیازهای اساسی مانند برق، گاز و بنزین نیست و بودجه با کسری عظیم روبروست.

اعتراضات اقتصادی (مانند اعتصاب بازاریان و سپس پیوستن توده های به جان آمده در تهران) به سرعت به چالش سیاسی تبدیل می‌شود، زیرا حکومت به جای اصلاح، به سرکوب متوسل می‌گردد. این چرخه، انسداد را عمیق‌تر می‌کند و منجر به فرار سرمایه و خروج شرکت‌های خارجی (مانند چانگان) شده است.

۲. سرکوب گسترده اعتراضات و افزایش خشونت سیستماتیک

اعتراضات سراسری از دسامبر ۲۰۲۵ تا ژانویه ۲۰۲۶، با کشته‌شدن بیش از ۵۰۰ نفر و دستگیری هزاران تن، نشان‌دهنده بن‌بست است. رژیم از ابزارهایی مانند قطع اینترنت، اعدام‌های فزاینده و سرکوب نظامی استفاده می‌کند، اما این اقدامات بحران را حل نمی‌کند و تنها آن را به تعویق می‌اندازد.

افزایش اعدام ها (بیش از سال‌های قبل) و سرکوب اقلیت‌ها (مانند بلوچ‌ها، عرب ها و کُردها) بیانگر ناتوانی در مدیریت تنوع اجتماعی است. این خشونت، به جای ثبات، به ریزش نیروهای میانی و شکاف نخبگان منجر شده.

۳. بن‌بست تصمیم‌گیری و شکاف نخبگان

رژیم در مسائل کلیدی مانند جانشینی رهبری، مذاکرات هسته‌ای و سیاست خارجی گیر افتاده. عدم اجماع بر سر مذاکره با غرب، وابستگی به روسیه و چین (در حالی که آن‌ها ضعیف هستند)، و شکست در بازتولید مشروعیت، انسداد را نشان می‌دهد.

حتی انتخابات نمایشی به عامل تنش تبدیل شده و نیروهای میانی (بروکرات‌ها و نظامیان متوسط) در حال ریزش هستند. این شکاف، مشابه شرایط پیش از فروپاشی شوروی، نشان‌دهنده ناتوانی در اصلاحات است.

۴. انزوای بین‌المللی و شکست سیاست خارجی

شکست در مذاکرات هسته‌ای، فعال‌سازی مکانیسم ماشه، و انزوای منطقه‌ای (پس از جنگ ۱۲روزه با اسرائیل و تضعیف نیابتی‌ها مانند حماس و حزب‌الله) رژیم را در تنگنا قرار داده. وابستگی به روسیه در اوج ضعف آن، و عدم دسترسی به منابع خارجی، بحران را تشدید می‌کند.

این انزوا، نه تنها اقتصادی بلکه سیاسی است: رژیم قادر به جذب سرمایه یا حمایت بین‌المللی نیست و حتی متحدانش (چین و روسیه) تمایلی به حمایت مستقیم ندارند.

۵. فرسایش اجتماعی و فرهنگی، و انتقال کنشگری به خارج

نارضایتی گسترده از نقض حقوق بشر و بی‌اعتمادی عمومی، جامعه را به سمت مقاومت فرسایشی سوق داده.

اعتراضات پیاپی و کوتاه شدن فاصله بین امواج اعتراضات ، نیز نشان‌دهنده انسداد است.

انتقال میدان کنشگری به خارج و مهاجرت نخبگان، بحران مشروعیت را عمیق‌تر می‌کند. جامعه دیگر به روایت‌های رسمی باور ندارد و حتی نسبت به تهدید خارجی بی‌تفاوت شده و …

در مجموع، این نشانه‌ها نشان می‌دهند که انسداد سیاسی در ایران از یک مشکل موقتی فراتر رفته و به بحران وجودی تبدیل شده. تحلیلگرانی مانند هانتینگتون یا موسسه‌هایی مانند MEI و Brookings هشدار می‌دهند که بدون دگرگونی های اساسی به ویژه در شیوه توزیع ( اقتصادسیاسی) و ریشه کن کردن فساد ساختاری ، این وضعیت می‌تواند به فروپاشی یا درگیری‌های داخلی منجر شود.

فاشیسم محصول “انسداد سیاسی” (political deadlock یا impasse)

کارل پولانی (Karl Polanyi)، متفکر اقتصادی-اجتماعی مجارستانی-بریتانیایی، در کتاب کلاسیک خود، تحول بزرگ (The Great Transformation، منتشرشده در ۱۹۴۴)، فاشیسم را به عنوان “راه‌حل ” توسط کاپیتالیسم لیبرال” توصیف می‌کند. او می‌نویسد: “لحظه‌ای فرا می‌رسد که هم سیستم اقتصادی و هم سیاسی با فلج کامل تهدید می‌شوند. ترس مردم را فرا می‌گیرد و رهبری به کسانی سپرده می‌شود که راه‌حلی آسان ارائه دهند، هرچند با قیمتی نهایی. زمان برای راه‌حل فاشیستی رسیده است.” این ایده بر پایه تحلیل بحران‌های اقتصادی-سیاسی دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میلادی (پس از جنگ جهانی اول و در آستانه جنگ جهانی دوم) شکل گرفته، جایی که بازارهای خودتنظیم (self-regulating markets) منجر به بحران‌های اجتماعی شده و دموکراسی را در بن‌بست قرار می‌دهند.

تاریخچه و زمینه ایده

ریشه‌های فکری: پولانی این مفهوم را از نقد خود به “جامعه بازاری” (market society) استخراج کرده، که در آن بازارها بر زندگی اجتماعی اولویت دارند و منجر به “انسداد نهادی” (institutional deadlock) می‌شوند. او فاشیسم را نه یک پدیده تصادفی یا ملی‌گرایانه صرف، بلکه پاسخی اجتناب‌ناپذیر به بحران کاپیتالیسم لیبرال می‌داند، جایی که لیبرال‌ها با مخالفت با هرگونه برنامه‌ریزی یا کنترل اقتصادی، راه را برای راه‌حل‌های اقتدارگرا باز می‌کنند. این تحلیل تحت تأثیر تجربیات شخصی پولانی از انقلاب‌های اروپایی (مانند انقلاب ۱۹۱۹ مجارستان) و ظهور فاشیسم در ایتالیا (تحت موسولینی، ۱۹۲۲) و آلمان (تحت هیتلر، ۱۹۳۳) است.

تأثیرات پیشین: ایده انسداد سیاسی به عنوان بستر فاشیسم، ریشه در تحلیل‌های مارکسیستی دهه ۱۹۳۰ دارد. مثلاً آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) در “یادداشت‌های زندان” (Prison Notebooks، نوشته‌شده در ۱۹۲۹-۱۹۳۵) از “بحران ارگانیک” (organic crisis) یا “دوره انتقال” (interregnum) صحبت می‌کند، جایی که “قدیم می‌میرد و جدید نمی‌تواند زاده شود”، و در این انسداد، “نشانه‌های بیمارگونه” (morbid symptoms) مانند فاشیسم ظاهر می‌شوند. لئون تروتسکی نیز فاشیسم را محصول شکست رهبری طبقه کارگر در بحران سرمایه‌داری می‌دانست. پولانی این ایده‌ها را با تمرکز بر اقتصاد بازار گسترش داد.

انتشار و اقتباس: پس از جنگ جهانی دوم، این مفهوم در ادبیات سیاسی چپ (مانند گزارش‌های کمینترن در دهه ۱۹۳۰) و تحلیل‌های پساجنگی رواج یافت.

جایی که اتحاد ملی نه از طریق دموکراسی، بلکه از سرکوب و انسداد سیاسی به دست می‌آید.

این ایده امروز نیز در بحث‌های معاصر در مورد نوفاشیسم (neo-fascism) یا پوپولیسم اقتدارگرا (مانند در آمریکا یا اروپا) زنده است، جایی که بحران‌های اقتصادی-سیاسی (مانند رکود ۲۰۰۸ یا همه‌گیری کووید) به عنوان بستر احتمالی فاشیسم دیده می‌شوند.

نقد لئون تروتسکی بر فاشیسم

لئون تروتسکی، انقلابی بلشویک تبعیدی، یکی از برجسته‌ترین تحلیل‌گران مارکسیست فاشیسم بود. او برخلاف بسیاری از معاصرانش، فاشیسم را نه به عنوان یک پدیده پسامرگ (postmortem)، بلکه در زمان ظهور آن (دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰) تحلیل کرد. نوشته‌های کلیدی او، مانند مجموعه مقالات گردآوری‌شده در کتاب فاشیسم چیست و چگونه با آن مبارزه کنیم؟ (Fascism: What It Is and How to Fight It، منتشرشده در ۱۹۴۴ بر اساس نوشته‌های پیشین)، بر پایه تجربیات ایتالیا (موسولینی، ۱۹۲۲)، آلمان (هیتلر، ۱۹۳۳)، فرانسه و اسپانیا تدوین شد. تروتسکی #فاشیسم را محصول بحران سرمایه‌داری لیبرال و ناتوانی طبقه کارگر در بهره‌برداری از موقعیت‌های انقلابی می‌دانست.

۱. ریشه‌های طبقاتی و کارکرد فاشیسم

تروتسکی فاشیسم را یک جنبش توده‌ای مبتنی بر طبقه متوسط (خرده‌بورژوازی) توصیف می‌کرد که در شرایط بحران اقتصادی و اجتماعی (مانند پس از جنگ جهانی اول و رکود بزرگ ۱۹۲۹) شکل می‌گیرد. این طبقه، که از یک سو تحت فشار سرمایه بزرگ و از سوی دیگر تهدید طبقه کارگر قرار دارد، به “ناامیدی” (despair) می‌رسد و به سمت اقتدارگرایی کشیده می‌شود. فاشیسم، هرچند ریشه در این طبقه دارد، توسط سرمایه‌داران بزرگ (سرمایه مالی) حمایت و هدایت می‌شود تا سازمان‌های کارگری را نابود کند، آزادی‌های #سیاسی را سرکوب نماید و حاکمیت سرمایه را از طریق “دیکتاتوری بی‌رحمانه” حفظ کند.

تفاوت با دیکتاتوری‌های دیگر: تروتسکی تأکید می‌کرد که فاشیسم نه صرفاً یک دیکتاتوری بورژوایی (مانند دیکتاتوری پریمو د ریورا در اسپانیا)، بلکه شکلی خاص است که طبقه متوسط را بسیج می‌کند تا بخشی از طبقه کارگر را نیز با خود بکشاند. او می‌نویسد: “فاشیسم شکل ناامیدی توده‌های خرده‌بورژوا است که بخشی از پرولتاریا را نیز با خود به پرتگاه می‌برد.”

قانون تاریخی: فاشیسم تنها در کشورهایی پیروز می‌شود که احزاب کارگری (سوسیال‌دموکرات و کمونیست) نتوانند از موقعیت‌های انقلابی (مانند ۱۹۱۸-۱۹۱۹ و ۱۹۲۳-۱۹۲۴ در آلمان) برای کسب قدرت استفاده کنند. این “انسداد” (impasse) جامعه را به بن‌بست می‌رساند و فاشیسم را به عنوان “راه‌حل آسان” تحمیل می‌کند.

۲. نقد سیاست‌های احزاب چپ

بخش مهمی از نقد تروتسکی به شکست رهبری طبقه کارگر مربوط می‌شود:

سوسیال‌دموکرات‌ها: او آن‌ها را به “خیانت” متهم می‌کرد، زیرا با سیاست‌های فرصت‌طلبانه (opportunistic) و عدم مقابله جدی با فاشیسم، راه را برای پیروزی نازی‌ها باز کردند. آن‌ها به جای بسیج توده‌ها، بر “دموکراسی پارلمانی” تکیه کردند که در بحران ناکارآمد بود.

استالینیست‌ها (کمینترن): تروتسکی سیاست “سوسیال فاشیسم” (social fascism) را که سوسیال‌دموکرات‌ها را “دشمن اصلی” می‌دانست، به شدت نقد کرد. این سیاست، که از سوی استالین تحمیل شد، مانع تشکیل جبهه متحد کارگری شد و طبقه کارگر را فلج کرد. او هشدار داد که این “چپ‌نمایی افراطی” (ultra-leftism) مستقیماً به پیروزی فاشیسم کمک می‌کند.

تروتسکی در نامه‌ها و مقالاتش (مانند “چه باید کرد؟” در آلمان) بارها هشدار داد که بدون اتحاد، فاشیسم پیروز خواهد شد، اما این هشدارها نادیده گرفته شد.

۳. راه‌حل: مبارزه با فاشیسم

تروتسکی فاشیسم را شکست‌ناپذیر نمی‌دانست و بر استراتژی انقلابی تأکید داشت

جبهه متحد کارگری: اتحاد سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها برای دفاع مسلحانه و بسیج توده‌ها، نه صرفاً انتخاباتی.

حزب انقلابی: تنها یک حزب سوسیالیست انقلابی می‌تواند فاشیسم را شکست دهد، زیرا فاشیسم “عنصر انسانی” خود را از طبقه متوسط می‌گیرد و با نابودی سازمان‌های کارگری، سرمایه را نجات می‌دهد.

درس تاریخی: او فاشیسم را “نشانه بیمارگونه” (morbid symptom) در دوره انتقال می‌دید،

جایی که “قدیم می‌میرد و جدید نمی‌تواند زاده شود” (اشاره به گرامشی، اما تروتسکی آن را گسترش داد).

تحلیل تروتسکی هنوز برای درک نوفاشیسم (neo-fascism) یا پوپولیسم اقتدارگرا مفید است، زیرا بر نقش بحران سرمایه‌داری و شکست چپ تأکید دارد. او نشان داد که فاشیسم نه تصادفی، بلکه نتیجه منطقی انسداد سیاسی-اقتصادی است و تنها با انقلاب کارگری قابل شکست است.

“ملت‌های تحقیر شده تمایل بیشتری به فاشیسم دارند”

اقتباسی از مفهوم رایج در تحلیل‌های تاریخی و سیاسی فاشیسم است، که اغلب به حس “تحقیر ملی” (national humiliation) یا “قربانی‌گری” (victimhood) به عنوان عامل کلیدی در ظهور فاشیسم اشاره دارد. این مفهوم در کارهای چندین historian و فیلسوف برجسته ظاهر شده،

اما نزدیک‌ترین فرمول‌بندی به از جیسون استنلی (Jason Stanley)، فیلسوف آمریکایی، در کتابش چگونه فاشیسم کار می‌کند: سیاست ما و آن‌ها (How Fascism Works: The Politics of Us and Them، منتشرشده در ۲۰۱۸) می‌آید. او می‌نویسد:

“A cult of the leader who promises national restoration in the face of humiliation brought on by supposed communists, Marxists and minorities and immigrants who are supposedly posing a threat to the character and the history of a nation … The leader proposes that only he can solve it and all of his political opponents are enemies or traitors.”

(ترجمه تقریبی: “یک کیش رهبر که وعده بازسازی ملی در برابر تحقیر ناشی از کمونیست‌ها، مارکسیست‌ها، اقلیت‌ها و مهاجرانی را می‌دهد که ظاهراً تهدیدی برای شخصیت و تاریخ ملت هستند… رهبر پیشنهاد می‌کند که تنها او می‌تواند آن را حل کند و همه مخالفان سیاسی‌اش دشمن یا خائن‌اند.”)

کانتکست :

زمینه فکری: استنلی این ایده را در چارچوب تحلیل معاصر فاشیسم (neo-fascism) و پوپولیسم اقتدارگرا مطرح می‌کند، جایی که رهبران فاشیست از حس تحقیر جمعی (ناشی از شکست‌های تاریخی، اقتصادی یا فرهنگی) برای بسیج توده‌ها استفاده می‌کنند. او فاشیسم را نه یک ایدئولوژی ثابت، بلکه یک استراتژی سیاسی می‌بیند که بر “ما در برابر آن‌ها” (us vs. them) تکیه دارد و تحقیر را به عنوان ابزاری برای ایجاد اتحاد ملی و سرکوب مخالفان به کار می‌گیرد. این تحلیل تحت تأثیر بحران‌های جهانی مانند رکود اقتصادی ۲۰۰۸، مهاجرت و نابرابری‌ها شکل گرفته، و استنلی آن را به پدیده‌هایی مانند ترامپ در آمریکا یا رهبران راست افراطی در اروپا مرتبط می‌کند.

ریشه‌های تاریخی: این مفهوم ریشه در تحلیل‌های پساجنگی فاشیسم دارد، به ویژه در مورد آلمان نازی (تحقیر ناشی از قرارداد ورسای ۱۹۱۹، که آلمان را مقصر جنگ جهانی اول دانست و تحریم‌های سنگین اعمال کرد) و ایتالیای فاشیست (تحقیر پس از جنگ جهانی اول، جایی که ایتالیا علی‌رغم پیروزی، احساس کرد از تقسیم غنایم محروم شده). برای مثال، آدولف هیتلر در نبرد من (Mein Kampf، ۱۹۲۵) و بنیتو موسولینی در سخنرانی‌هایش، از این حس تحقیر برای توجیه ملی‌گرایی افراطی و گسترش‌طلبی استفاده کردند.

تأثیرات مشابه: ایده مشابهی در کارهای رابرت پاکستون (Robert Paxton) در کتاب آناتومی فاشیسم (The Anatomy of Fascism، ۲۰۰۴) دیده می‌شود، جایی که او فاشیسم را “obsessive preoccupation with community decline, humiliation, or victimhood” (obsession به افول جامعه، تحقیر یا قربانی‌گری) توصیف می‌کند.

همچنین، هانا آرنت در ریشه‌های توتالیتاریسم (The Origins of Totalitarianism، ۱۹۵۱) تحقیر ملی را به عنوان بستر توتالیتاریسم (از جمله فاشیسم) بحث می‌کند، با تمرکز بر جوامع پس از جنگ که احساس ضعف و شکست می‌کنند. این مفهوم در ادبیات چپ (مانند کارهای تروتسکی یا گرامشی، که قبلاً بحث کردیم) نیز ظاهر می‌شود، اما استنلی آن را به صورت مدرن و مستقیم‌تر فرموله کرده.

در ایران یا خاورمیانه، این ایده گاهی در تحلیل‌های سیاسی برای توضیح پدیده‌های مشابه (مانند ملی‌گرایی افراطی پس از شکست‌های استعماری) استفاده می‌شود.

تعریف مارکسیستی از فاشیسم و لمپنیسم

از دیدگاه مارکسیستی، فاشیسم پدیده‌ای تاریخی-اقتصادی است که در بحران‌های سرمایه‌داری ظهور می‌کند. بر اساس تحلیل‌های مارکسیست‌هایی مانند جورجی دیمیتروف (در ۱۹۳۵) و لئون تروتسکی، فاشیسم “دیکتاتوری تروریستی آشکار واکنش‌گراترین، شووینیستی‌ترین و امپریالیستی‌ترین عناصر سرمایه مالی” است. این رژیم برای حفظ سلطه بورژوازی در برابر انقلاب پرولتاریا شکل می‌گیرد، با بسیج خرده‌بورژوازی بحران‌زده (طبقه متوسط ناامید) و استفاده از لومپن‌پرولتاریا به عنوان نیروی ضربه‌ای. فاشیسم نه تنها ضدکمونیستی است، بلکه ضددموکراتیک، نژادپرستانه و توتالیتر، و هدفش نابودی سازمان‌های کارگری و سرکوب جنبش‌های چپ است. مارکسیست‌ها آن را آخرین تلاش سرمایه‌داری برای بقا در انسداد سیاسی می‌دانند، جایی که طبقه حاکم از دموکراسی لیبرال فاصله می‌گیرد و به خشونت سازمان‌یافته متوسل می‌شود.

لمپنیسم (لومپن‌پرولتاریا) در مارکسیسم، طبقه حاشیه‌ای و فاقد آگاهی طبقاتی است که کارل مارکس و فردریش انگلس آن را در مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) به عنوان “پوسیدگی منفعل پایین‌ترین لایه‌های جامعه قدیمی” توصیف کردند.

این گروه شامل گدایان، فاحشه‌ها، جنایتکاران، بیکاران مزمن، ولگردان و افراد خارج‌شده از چرخه تولید است. مارکس لومپن را غیرقابل اعتماد برای انقلاب می‌دانست، زیرا شرایط زندگی‌شان آن‌ها را به ابزار واکنش‌گرایی (مانند شکستن اعتصاب‌ها یا پیوستن به گروه‌های فاشیستی) تبدیل می‌کند.

لومپن فاقد رابطه مستقیم با تولید سرمایه‌داری است و اغلب به عنوان “زباله اجتماعی” دیده می‌شود که می‌تواند به بورژوازی خدمت کند.

تعریف آنارشیستی از فاشیسم و لمپنیسم

آنارشیست‌ها فاشیسم را به عنوان شکلی از سلطه دولتی و ناسیونالیسم افراطی (palingenetic ultranationalism) می‌بینند که بر پایه اسطوره “بازتولد ملی” (rebirth myth) بنا شده و هدفش نابودی آزادی‌های فردی و جمعی است.

برخلاف مارکسیست‌ها که فاشیسم را محصول بحران سرمایه‌داری می‌دانند، آنارشیست‌ها آن را بخشی از هر نوع اقتدارگرایی دولتی (حتی سوسیالیستی) می‌بینند و بر مبارزه مستقیم علیه آن تأکید دارند، مانند در جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶) که آنارشیست‌ها ضدفاشیست بودند.

فاشیسم برای آنارشیست‌ها نماد ترس از تفاوت، توتالیتاریسم و کیش رهبر است که با اصول آزادی‌خواهانه‌شان در تضاد است.

میخائیل باکونین لومپن را “آنارشیسم موجود” توصیف می‌کرد، زیرا خارج از روابط سرمایه‌داری قرار دارد و می‌تواند نیروی شورشی باشد.

برخلاف مارکس، اشتیرنر لومپن را به عنوان شورشیان واقعی می‌بینند که از کار سرمایه‌داری فاصله گرفته‌اند و می‌توانند انقلاب را از طریق اقدامات غیرقانونی (illegalism) پیش ببرند.

تفاوت دیدگاه مارکس و باکونین

مارکس و باکونین در مورد فاشیسم مستقیماً نظر نداده‌اند، زیرا فاشیسم پس از مرگ‌شان (مارکس ۱۸۸۳، باکونین ۱۸۷۶) ظهور کرد. اما تفاوت‌های‌شان در تحلیل طبقاتی و انقلابی به فاشیسم و لمپنیسم مربوط می‌شود:

عامل انقلابی: مارکس پرولتاریای صنعتی را نیروی اصلی انقلاب می‌دانست، زیرا در قلب روابط تولید سرمایه‌داری قرار دارد و آگاهی طبقاتی‌اش رشد می‌کند. باکونین اما کارگران را بیش از حد یکپارچه‌شده در سرمایه‌داری می‌دید و دهقانان، جوانان بیکار و لومپن را به عنوان نیروی انقلابی واقعی برجسته می‌کرد، زیرا از نظم موجود جدا هستند

دیدگاه به لومپن: مارکس لومپن را غیرانقلابی و ابزار بورژوازی می‌دانست (مانند در انقلاب‌های ۱۸۴۸ که لومپن به نیروهای واکنش‌گرا پیوست).

باکونین لومپن را به دلیل جدایی از سرمایه‌داری، پتانسیل برای شورش خودجوش و نابودی دولت می‌دید.

دولت و انقلاب: مارکس به دیکتاتوری پرولتاریا (دولت موقت سوسیالیستی) برای گذار به کمونیسم باور داشت، اما باکونین هر نوع دولتی (حتی سوسیالیستی) را فاشیستی‌وار می‌دید و بر نابودی فوری دولت تأکید داشت. این تفاوت، مارکس را به انتقاد از باکونین به عنوان “آنارشیسم لومپن” سوق داد.

باکونین، به عنوان یکی از بنیان‌گذاران آنارشیسم جمعی، دیدگاه مثبتی به لومپن‌پرولتاریا داشت و آن‌ها را نیروی بالقوه شورشی و انقلابی می‌دید، برخلاف مارکس که این گروه را غیرقابل اعتماد و ابزار بورژوازی می‌دانست. او لمپن را به عنوان افرادی “تقریباً آلوده‌نشده به تمدن بورژوازی” توصیف می‌کرد که می‌توانند “بذرهای سوسیالیسم آینده” را در خود حمل کنند و با انرژی غریزی‌شان، دولت و ساختارهای اقتدارگرا را نابود کنند. باکونین این گروه را شامل “riffraff” (اراذل و اوباش)، “rabble” (عوام شورشی)، دزدان، ولگردان، حاشیه‌نشینان، بیکاران مزمن، و افرادی می‌دانست که از روابط تولید سرمایه‌داری خارج شده یا هرگز در آن ادغام نشده‌اند – یعنی کسانی که “انرژی طبیعی” و “خشم غریزی” علیه دولت دارند و می‌توانند شورش خودجوش ایجاد کنند.

او تأکید داشت که این لمپن‌ها، به دلیل جدایی از “بورژوازی کارگری” (کارگران ادغام‌شده در سیستم)، پتانسیل واقعی برای انقلاب اجتماعی دارند و می‌توانند “قدرت و هوش کامل انقلاب اجتماعی آینده” را متبلور کنند، بدون نیاز به حزب پیشاهنگ یا ساختارهای دولتی.

در مجموع، مارکس بر تحلیل طبقاتی مبتنی بر تولید تمرکز داشت و لومپن را منفی می‌دید، در حالی که باکونین بر شورش حاشیه‌ای‌ها تأکید می‌کرد و لومپن را برای نابودی دولت مثبت ارزیابی می‌نمود. این تفاوت‌ها به تحلیل‌های بعدی مارکسیستی و آنارشیستی از فاشیسم (به عنوان محصول سرمایه‌داری در برابر محصول هر دولتی) گسترش یافت.

اما باکونین کدام لمپن را نیروی شورش می دید و آیا لمپنی که طرفدار پهلوی است خاصیت نابودی حکومت و ساخت دموکراسی را دارد؟

از دیدگاه آنارشیستی باکونین، لمپن واقعی باید “آلوده‌نشده به تمدن بورژوازی” باشد تا نیروی شورشی ناب باشد – یعنی فاقد وابستگی به قدرت، ایدئولوژی‌های ملی‌گرایانه یا روابط استثماری. اما در وضعیت ایران فعلی ، با انسداد سیاسی، بحران اقتصادی و اعتراضات فرسایشی)، لمپن‌های طرفدار پهلوی (که اغلب “شاه‌اللهی” یا “لمپن سلطنتی” نامیده می‌شوند) با این تعریف تطابق کاملی ندارند و خاصیت دوگانه‌ای نشان می‌دهند:

پتانسیل نابودی حکومت: بله، تا حدی. این گروه (که شامل سابقاً حزب‌اللهی‌های ریزش‌کرده، حاشیه‌نشینان شهری، بیکاران و افراد با رفتارهای هیجانی است) می‌تواند نیروی تخریبی و شورشی باشد، مشابه آنچه باکونین توصیف می‌کند. آن‌ها با فحاشی، ارعاب در شبکه های اجتماعی اینترنتی و رفتارهای نمایشی (مانند تهدید فیزیکی منتقدان )، می‌توانند رژیم را تضعیف کنند – به ویژه در اعتراضات خیابانی که انرژی غریزی‌شان (خشم از فقر و سرکوب) به شورش منجر شود. این تطابق با دیدگاه باکونین دارد که لمپن را “توده‌های شورشی” می‌بیند که می‌توانند “دولت و استبداد” را نابود کنند، بدون برنامه‌ریزی پیچیده.

اما این پتانسیل محدود است، زیرا اغلب این لمپن‌ها ابزار اپوزیسیون سازمان‌یافته (مانند سلطنت‌طلبان فاشیست) می‌شوند و انرژی‌شان به جای نابودی کلی قدرت، به حمایت از یک اقتدار جدید (سلطنت) هدایت می‌شود.

پتانسیل ساخت دموکراسی: خیر، عمدتاً نه. این لمپن‌ها فاقد ایدئولوژی آزادی‌خواهانه یا ضددولتی واقعی هستند و اغلب به نژادپرستی (آریایی‌گرایی) یا رهبرپرستی (ستایش مطلق رضا پهلوی) تمایل دارند که با اصول آنارشیستی (نابودی هر دولتی) در تضاد است. از دیدگاه باکونین، لمپن واقعی باید به سمت “سوسیالیسم آینده” برود، نه بازگشت به سلطنت یا اقتدارگرایی. در ایران، این گروه‌ها اغلب “آلوده به تمدن بورژوازی” شده‌اند (مانند پذیرش ایدئولوژی‌های ملی‌گرایانه یا وابستگی به رسانه‌های اپوزیسیون خارجی) و پس از نابودی رژیم، احتمالاً به ابزار فاشیسم نوظهور تبدیل می‌شوند، نه سازندگان دموکراسی. مثال: در اعتراضات اخیر، لمپن‌های سلطنتی بیشتر به ارعاب مخالفان (جمهوری‌خواهان یا چپ‌ها) پرداخته‌اند تا ساخت ساختارهای دموکراتیک مانند شوراهای محلی.

در نهایت، باکونین لمپن را نیروی شورشی می‌دید، اما لمپن‌های پهلوی‌طلب ایران بیشتر شبیه “لومپن‌پرولتاریای مارکسی” هستند – ابزار واکنش‌گرا که ممکن است رژیم را تضعیف کند، اما به ساخت دموکراسی (یا حتی آنارشی) کمک نمی‌کند و اغلب به چرخه اقتدارگرایی جدید منجر می‌شود. برای دگرگونی واقعی، نیاز به سازماندهی مترقی (مانند شوراهای کارگری) است، نه تکیه بر هیجان لمپنی.

چرا لومپن‌ها جذب پهلوی می‌شوند؟

لمپن‌ها (لومپن‌پرولتاریا در اصطلاح مارکسیستی)، به عنوان لایه حاشیه‌ای جامعه (بیکاران مزمن، حاشیه‌نشینان و اوباش خیابانی)، اغلب به ایدئولوژی‌های ساده، هیجانی و فرصت‌طلبانه جذب می‌شوند که وعده قدرت موقت، هویت فرهنگی و منافع مادی بدهد. در وضعیت فعلی ایران ، با انسداد سیاسی و بحران اقتصادی)، بسیاری از این لمپن‌ها – که سابقاً حامی رژیم (مانند حزب‌اللهی‌های ریزش‌کرده) بودند – به سلطنت‌طلبی (طرفداری از بازگشت پهلوی) می‌پیوندند. این جذب ریشه تاریخی و اجتماعی دارد، که بر اساس تحلیل‌های تاریخی و سیاسی می‌توان به عوامل زیر تقسیم کرد:

ریشه تاریخی و الگوی تکراری: در تاریخ ایران، لمپن‌ها همیشه ابزار قدرت بوده‌اند. در دوره پهلوی اول (رضا شاه)، لمپن‌ها برای سرکوب مخالفان (مانند در کودتای ۱۲۹۹) جذب شدند و با پول، امکانات و تحریک احساسات وطن‌پرستانه (مانند “نجات ایران از قاجار”) به خدمت گرفته شدند.

در پهلوی دوم، چهره‌هایی مانند شعبان جعفری (شعبان بی‌مخ) و طیب حاج رضایی به عنوان چماقداران سلطنت عمل کردند – مثلاً در کودتای ۲۸ مرداد برای سرکوب مصدقی‌ها – و با کیش شخصیت شاه (به عنوان “پدر ملت”) و امکانات مالی (مانند کسب‌وکار در بازار) جذب شدند.

این الگو امروز تکرار می‌شود: لمپن‌های سابق رژیم، با دیدن ضعف جمهوری اسلامی (پس از اعتراضات و ریزش نیروهای میانی)، به پهلوی می‌پیوندند چون آن را “منبع قدرت جدید” می‌بینند. سلطنت‌طلبی برای‌شان جایگزینی برای هویت سابق (شاه‌اللهی به جای حزب‌اللهی) است، با وعده “بازسازی ملی” ساده و بدون نیاز به تحلیل پیچیده.

عوامل اجتماعی و روانشناختی: لمپن‌ها اغلب از لایه‌های پایین جامعه (روستاییان رانده‌شده به شهرها، بیکاران) هستند که در بحران اقتصادی (تورم ۵۰ درصدی، کمبود انرژی) ناامید می‌شوند.

سلطنت‌طلبی با تحریک احساسات ملی‌گرایانه (آریایی‌گرایی، نوستالژی پهلوی به عنوان عصر “پیشرفت و غیرت”) و کیش شخصیت رضا پهلوی (به عنوان “نجات‌دهنده” مطلق) آن‌ها را جذب می‌کند.

این گروه ویژگی‌های شخصیتی مانند خشونت هیجانی، غیرت‌پروری خیابانی و قداره‌بندی را با فرهنگ سلطنتی (که انطباق‌پذیر با اقتدارگرایی است) همخوان می‌بینند. علاوه بر این، رسانه‌های اپوزیسیون (مانند اینترنشنال یا من وتو) با پروپاگاندای ساده، لمپن‌ها را به عنوان “سیاهی‌لشکر” بسیج می‌کنند، و وعده امکانات (در صورت قدرت‌گیری) آن‌ها را نگه می‌دارد.

فرصت‌طلبی در انسداد سیاسی: در شرایط فعلی، رژیم اسلامی لمپن‌ها را با خرافات مذهبی و امکانات (مانند حزب‌الله) جذب کرده بود، اما با ریزش مشروعیت (پس از شکست‌های اقتصادی و بین‌المللی)، این گروه به اپوزیسیون می‌پیوندد تا جایگاه اجتماعی کسب کند یا دستکم راه نجات فوری پیدا کند.

سلطنت‌طلبی برای‌شان “راه آسان” است: بدون نیاز به سازماندهی پیچیده، فقط با شعار “جاوید شاه” و ارعاب مخالفان (مانند جمهوری‌خواهان یا چپ‌ها)

چرا لمپن‌ها ” چپ یا دستکم خواستار دگرگونی های بنیادین و دموکراسی “نمی‌شوند؟

از دیدگاه مارکسیستی (که لمپن را “پوسیدگی منفعل جامعه” می‌داند)، این گروه فاقد پتانسیل انقلابی واقعی است و اغلب ابزار بورژوازی یا اقتدارگرایان می‌شود. باکونین (آنارشیست) لمپن را نیروی شورشی می‌دید، اما تنها اگر “آلوده‌نشده به تمدن بورژوازی” باشد – که در ایران فعلی، لمپن‌های پهلوی‌طلب اغلب آلوده به ایدئولوژی‌های ملی‌گرایانه و اقتدارگرا هستند.

دلایل عدم جذب به چپ عبارتند از:

فقدان آگاهی طبقاتی: لمپن‌ها رابطه مستقیمی با تولید سرمایه‌داری ندارند (برخلاف پرولتاریای صنعتی)، پس آگاهی طبقاتی (که پایه انقلاب چپ است) در آن‌ها رشد نمی‌کند. آن‌ها به ایدئولوژی‌های پیچیده چپ (مانند مبارزه طبقاتی، سوسیالیسم) علاقه ندارند و به جای آن، به وعده‌های ساده هیجانی (مانند “شاه‌پرستی” یا ” ملی گرایی افراطی ” و دیگری ستیزی ) جذب می‌شوند. مارکس لمپن را غیرقابل اعتماد می‌دانست، زیرا اغلب به شکستن اعتصاب‌ها یا پیوستن به نیروهای واکنش‌گرا (مانند فاشیسم) تمایل دارد – نمونه: در انقلاب ۱۸۴۸ اروپا یا ۱۳۵۷ ایران.

سرکوب چپ و فرهنگ ضدچپ: در ایران، چپ (مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها) همیشه سرکوب شده (از پهلوی تا جمهوری اسلامی)، و لمپن‌ها اغلب ضدچپ هستند – مثلاً در کودتای ۲۸ مرداد، لمپن‌ها علیه کمونیست‌ها و مصدقی‌ها عمل کردند.

در اپوزیسیون فعلی، لمپن‌های پهلوی‌طلب چپ را “خائن” یا “بی وطن” می‌دانند و با فحاشی حمله می‌کنند، چون چپ بر سازماندهی شورایی و مبارزه ضدسرمایه‌داری تأکید دارد که با فرصت‌طلبی لمپنی سازگار نیست.

همچنین، رژیم اسلامی با پروپاگاندا، چپ را “ضد دین ” و حتی ضد ارزش‌های سنتی جلوه داده، و لمپن‌ها (که اغلب گرایش مذهبی دارند) از آن دوری می‌کنند.

جذابیت ایدئولوژی‌های ساده: چپ نیازمند آموزش، سازماندهی و تعهد بلندمدت است (مانند اعتصاب عمومی یا شوراهای کارگری)، اما لمپن‌ها به دنبال منافع فوری هستند. سلطنت‌طلبی با خرافات (مانند “شاه نجات‌دهنده”) و خشونت نمایشی (که با فرهنگ لمپنی همخوان است) آن‌ها را جذب می‌کند، در حالی که چپ این هیجان را ندارد.

از دیدگاه آنارشیستی، اگر لمپن “شورشی ناب” یعنی آلوده به ارزشهای سرمایه‌داری نشده باشد ، می‌تواند انقلابی شود، اما در ایران، اغلب به اقتدار جدید (پهلوی) وابسته می‌شود و پتانسیل چپ‌گرایانه‌اش هدر می‌رود.

در نهایت، جذب لمپن‌ها به پهلوی بخشی از چرخه تاریخی ایران است: در بحران، این گروه به قدرت‌های ساده و اقتدارگرا پناه می‌برد، نه انقلاب چپ که نیاز به تحول اساسی دارد. این پدیده می‌تواند انسداد را عمیق‌تر کند، مگر اینکه سازماندهی مترقی (مانند چپ مستقل) آن‌ها را به سمت دگرگونی مثبت هدایت کند.

منبع: فیسبوک #سهیل_عربی

Fediverse Reactions