پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار
با توجه به گیج سَری و بی برنامگی نیروهای گوناگونِ جمهوریخواه و سوسیالیستِ چپ در داخل و خارج از ایران، آیا گُسترش و فشره تر شدن فعالیت سلطنت طلبان زیر رهبری «رضا پهلوی» و اِعمال زور و فحاشی بیشترین هوادارانِ او علیه هرگونه انتقاد و مخالفت با حکومت سلطنتی و همچنین برخوردار شدن آنان از ماشین های تبلیغاتی گوناگون رسانه های جریان اصلی فارسی زبان با کومک به ویژه دولتِ کنونی ایالات متحده آمریکا زیر رهبری دونالد ترامپ و همراهی دولتِ کنونی اسرائیل زیر رهبری «بنیامین نتانیاهو» می تواند شانسِ به قدرت رسیدن «رضا پهلوی» را مُمکن سازد؟ در حالت فرضیِ به قدرت رسیدن رضا پهلوی با وجود مخالفتِ آنارشیست ها و بیشترین تعداد از نیروهای سیاسی دمُکرات و جامعه های اِتنیکی مخالف حکومت سلطنتی، چه سناریوهای احتمالی می تواند وضعیت سیاسی-اجتماعی آینده ی ایران را تحت تاثیر قرار دهد؟
۱- آیا تمرکز رسانهای، حمایت خارجی و انسجام بیشتر سلطنتطلبان میتواند شانس قدرتگیری رضا پهلوی را بالا ببرد؟
الف) نقش بازیگرانِ اصلی از جمله دونالد ترامپ – بنیامین نتانیاهو با در نظر گرفتنِ مزیّتهای نسبی سلطنتطلبان را اگر صِرفن از منظر «رقابت گفتمانی و سازمانی» با وجود پَراکندگی نیروهای سیاسی چپ جمهوریخواه که دارای ضعفِ تئوریک-تشکیلاتی می باشند نگاه کنیم، چند عامل میتواند به نفع این جریانِ اِقتدارگرا عَمل نماید:
– تمرکُز رهبری و پیامِ واحد در شرایط بُحران، نیروهای دارای چهره ی نمادینِ مُعیّن معمولن توانِ بسیج سَریعتری را نسبت به دیگر نیروها دارند.
– دسترسی به رسانههای پُرمخاطب، ابزار تولیدِ «تصویرِ قدرت» است. این لُزومَن به معنایِ «پایگاه اجتماعی واقعی» نیست، امّا قادر می باشد «فضا سازی» کُند.
– حمایت یا همسوئی دولتهای خارجی در سیاست بین الملل و “مقبولیّت” میتواند منابع مالی، تریبون، شبکه ی دیپلوماتیک فراهم نماید. امّا این در مورد ایران یک تیغ دو لبه می باشد، چون حساسیّت تاریخی نسبت به «دخالت خارجی» بسیار بالاست که می تواند «مقبولیت داخلی» را کاهش دهد.
حتّا اگر همه ی موارد بالا دَست در دستِ یکدیگر بگذارند، قدرتگیری سیاسی واقعی در ایران وابسته به عوامل دیگری نیز می باشد. محدودیّت های مُهم در تحولّات درون ساختارِ قُدرت فعلی بدون شکاف در نیروهای مُسلّح و بوروکراسی، انتقالِ قدرت را بسیار دُشوار می سازد.
ب) پایگاه اجتماعیِ به ویژه داخل کشور، رسانه ی بُرون مَرزی، سازمان های مَدنی-اجتماعی، اعتصاب های کارگری و دیگر فرودَستان، شوراهای دمکراتیک و شبکههای محلی-منطقه ای نیز تعیینکُنندهاند.
پذیرش در میان نیروهای مُتکثّرِ اُپوزیسیون در یک دوره ی گُذار، هیچ جریانِ تَکنَفرهای بهتنهائی نمیتواند ثبات ایجاد نماید. در نتیجه، تمرکز رسانهای و حمایت خارجی میتواند «وَزنِ گُفتمانی» را بالا بِبرَد، امّا بهتنهائی برای به قدرت رسیدن کافی نیست.
اگر با به قدرت گرفتن فرضیِ سلطنت طلبان زیر تنها شانسِ رهبریِ رضا پهلوی و مخالفتِ بخش بُزرگی از گروه های سیاسی-اجتماعی و جوامع اِتنیکی، دستکم چهار سناریویِ مُمکن را می توان ترسیم نمود:
سناریو ۱: گُذار مُتمرکز و تَنِش بالا
– دولت مرکزی نیرومند، و مخالفت مردم در منطقه های إتنیکیِ پیرامونی
– احتمالِ نافرمانی های مدنی، خودگردانیخواهی و بیثباتی أمنیتی
سناریو ۲: سازشِ فدرالی / عدم تمرکُز
– بازتوزیع قدرت به هر یک از مناطق
– به رسمیّت شناختن حقوقِ سیاسی-اجتماعی و زبانی–فرهنگی
– کاهش تَنش و کاهشِ تمرکُز قدرتِ مرکزی
سناریو ۳: چرخه ی اِقتدارگرائی
– تمرکز قدرت برای «حِفظ تمامیّت ارضی»
– محدود شدن فضایِ سیاسی-اجتماعی
– بازتولیدِ اُلگوی دولتِ مُتمرکز (صرفنظر از شکلِ نظامِ حکومتی)
سناریو ۴: شکستِ پروژه ی اِنتقالِ قدرت
– فروپاشیِ اِئتلاف، چندپارگیِ قدرت و وضعیّت شِبهانقلابی طولانی
۲- تحلیلِ سیاسی-آنارشیستی اَساسَن مسئله را اینگونه صورتبندی میکُند:
الف) مسئله «چه کسی حکومت میکند» نیست، بلکه چرا ساختارِ قدرت متمرکز باید وجود داشته باشد؟ از این زاویه؛ سلطنت، جمهوری متمرکز و هر گونه دولتِ ایدئولوژیک، همه شکلهائی از تمرکز قدرتِ سِلسلهمراتبی هستند که آنارشیسم مخالف سَرسخت آنها می باشد.
ب) نَقد کاریزما و رَهبری فردی
آنارشیسم نسبت به رهبر نمادین، سیاست رسانهای حولِ یک فرد نگاهِ انتقادی و مخالفت دارد، چون آن را بازتولیدِ رابطه ی سُلطه میداند.
پ) مسئله ی اِتنیکی
راهحل آنارشیستی بر رویِ خودگردانی محلی-منطقه ای (خودسازماندهی و خودمُدیریتی)، کُنفدراسیونِ اُفقی، دموکراسیِ مستقیم بدون وجودِ هر نوع «دولت متمرکز ملّی» (دولت-ملت) تکیه می نماید.
ت) نقشِ دولتهای خارجی
از نگاهِ آنارشیستی، هر قدرتِ دولتی در پیِ منافع خود می باشد و «رَهائی از بالا» با پُشتیبانی دولت ها یک تناقُضِ ساختاری است.
۳- برای بررسی «پایگاه اجتماعی واقعی» در ایرانِ امروز می بایست چند نُکته ی رَوِششناختی را در نظر گرفت:
– از آنجا که هیچگونه فعالیت سیاسیِ آزاد وجود ندارد، سَنجش دقیقی همانند «جوامع دموکراتیک» ممکن نیست و دادهها غیرمستقیماند: اعتراضها و اعتصاب های شبکههای صنفی، رفتار انتخاباتیِ گذشته و فضای مجازی دارای پایگاههایِ سیّال و همپوشان هستند (یک فرد ممکن است همزمان چند گرایش داشته باشد). با این مُلاحظات، میشود یک نقشه ی نِسبَتن واقعگرایانه ترسیم نمود:
الف) نیروهای درونِ حاکمیت و پایگاه اجتماعی آنها
هسته ی سختِ قدرت شاملِ: پایگاه اجتماعیِ بخشهائی از نیروهای نظامی و أمنیتی، بوروکراسی دولتی، شبکههای سیاسی- اقتصادی رانتی، لایههائی از طبقات سُنّتی-مذهبی اند که مُطالبات اصلی آنان: حِفظ ساختار سیاسی موجود، ثبات و أمنیت، اقتصاد دولتی–شِبهدولتی و مقابله با فشار خارجی می باشند. این پایگاه هرچند از نظر اجتماعی بسیار کوچکتر از گذشته شده، امّا از نظر سازمانی قُدرتمند است.
ب) اصلاحطلبانِ حکومتی دارای پایگاه اجتماعیِ تَضعیفشده شامل: قشرهای متوسط شهری، بخشهائی از بازار، کارمندان دولت و بخشی از دانشگاهیان اند که مطالبات آنان کاهش سرکوبِ فرهنگی–اجتماعی، رابطه ی بهتر با جهانِ سرمایه داری، بهبود اقتصاد بدون فروپاشیِ سیستم می باشد. پس از سال ۱۴۰۰ (۲۰۲۱ میلادی) پایگاه اجتماعی آنها بهشدّت ریزش کرده و دُچار بُحران اِعتماد شده اند.
پ) اقشار متوسط شهری (لائیک / سکولار مُتکثّر)
این بخش موتورِ اصلی تحولّات گُفتمانی در دهه ی اخیر بوده اند که ترکیب اجتماعی آنان شامل: کارمندان، مُتخصّصان، فعالان فرهنگی و دانشجویان و همچنین بخشهائی از قشر متوسط جدید می باشند که دارای مُطالبات محوری: آزادیهای فردی و اجتماعی، جُدائی دین از دولت، ارتباط با جهانِ سرمایه داری، ثبات اقتصادی، سبکِ زندگیِ آزاد اند. گرایش سیاسی در این لایه تَکقُطبی نیست و شامل: جمهوریخواهِ سکولار (چَپ نوین)، مشروطهخواه و سلطنت طلب مُطلقه می باشد. «چَپ نوین» از جمله همان بَدنهای است که در خیزش انقلابی «زن-زندگی-آزادی» نقش کلیدی را در دَست داشت.
ت) طبقه ی کارگر و دیگر مُزدبگیران
پایگاهِ واقعی و بسیار مهّم هستند، امّا در رسانه ها کمتر نمایندگیشده اند. اینان شامل: کارگران صنعتی، کارگران پیمانیِ نفت و گاز، آموزگاران، پرستاران، رانندگان و بازنشستگان می باشند که مطالبات اصلی شان: دستمزد متناسب با تورّم، اَمنیت شُغلی، تشکُل مُستقل، پایان خصوصیسازی رانتی و خدمات اجتماعی می باشد. ویژگیِ مطالبات آنها در گذشته بیشتر معیشتی–صنفی بوده و هست، امّا در طولِ مبارزات در یک دهه ی اخیر بهتدریج سیاسی شده اند. این بخش همواره دارای پُتانسیل تعیینکننده ای در هر گُذارِ واقعی برای تغییرات رادیکال بوده و خواهد بود.
ث) حاشیهنشینان و فرودَستان شهری شامل: کارگران غیررسمی، بیکاران، مُهاجران داخلی و ساکنانِ سکونتگاههای غیررسمی می باشند که مطالبات آنان بَقا و معیشت، کار، مَسکن و یارانه است. این گروه در اعتراضهای ناگهانی و سراسری در سال ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ (۲۰۱۷ و ۲۰۱۹ میلادی) به طورِ خودجوش، بدون رهبری و سازمانِ سیاسیِ پایدار، نقشِ مِحوری را ایفا نمودند.
ج) مناطقِ إتنیکی شامل؛ کوردستان، بلوچستان، خوزستان، لُرستان، آذربایجان و … می باشند که مطالبات مشترک آنان: رَفع تبعیض ساختاری، توسعه ی اقتصادی، حَقّ زبانِ مادری، مشارکت در قدرت و تصمیم گیری محلّی است. برخی منطقه ها دارای ویژگیِ مُهمّ مطالبات هویتّی + معیشتی + سیاسی هستند که به یکدیگر گِره خوردهاند. البتّه شبکههای اجتماعی و سیاسی در کوردستان و بلوچستان نسبت به دیگر مناطق در ایران، نیرومندتر و ریشهدارتَرند.
۴- پایگاه اجتماعیِ سَلطنتطلبان و مشروطه خواهان
برخلافِ تصویرهای رسانهای، پایگاه واقعی آنان در داخل کشور بیشتر در این لایههاست:
– بخشی از طبقه ی متوسط شهری ناراضی از حکومت کنونی.
– بخشی از نَسل قدیمیتر با نوستالژی پیش از “انقلاب اسلامی”.
– بخشی از جوانان با گرایشِ «ضدجمهوری اسلامی» (نَه لزومن سلطنتگرا به معنای کلاسیک). مطالبه ی اصلی بیشتر از آنکه «سلطنت» باشد؛ تغییر سریع سیستم، دولتِ سکولار، ثبات و رِفاه است که پایگاهِ «سَلبی» آنان قویتر از پایگاهِ «ایجابی» می باشد.
۵- انواع گوناگون نیروهای سیاسیِ دمُکرات، چپِ سوسیالیست و آنارشیست
اینان دارای پایگاه اجتماعی واقعی در میانِ فعالان کارگری، آموزگاران، دانشجویان، روشنفکران و بخشی از جنبش زنان هستند که مُطالباتشان از جمله: آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، دموکراسی شورائی، اقتصادِ غیررانتی، رفاه همگانی و … می باشد. امّا مُشکل اصلی در ضعفِ سیاسی-تئوریک، سازمان یابی سراسری و گُسستِ تاریخی است. امّا آنارشیست ها نیروی نوپائی در ایران است که برخلافِ دیگران علیه هرنوع اِقتدار و سُلطه ی «دولت-ملت» مبارزه می کُنند. و علاوه بر خواسته های بالا، بیشتر بر فدرالیسم دمکراتیک شورائی، دمکرا سی مستقیم، اقتصاد تَعاونی-مُشارکتی، خودسازماندهی اُفقی (بدون هرگونه سلسله مراتب) و خودمُدیریتی تأکید می نمایند و بر خلافِ دیگر نیروهای سیاسی، تحت هیچ شرایطی خواهان تَصرُّف قدرتِ دولتی و پارلمانی نمی باشند.
۶- طرحِ چند سؤال و جمعبندیِ نقشه اجتماعی امروزِ ایران از دیدگاهِ آنارکوسندیکالیستی
آنچه بیشترین وزنِ اجتماعی را دارد نَه یک ایدئولوژی خاص، بلکه این مُطالباتِ مُشترکِ اَکثریّت جامعه می باشد: پایان وضعیتِ سیاسی- اقتصادیِ موجود، کرامت و آزادیهای فردی، رَفع فساد و رانت، أمنیت آینده، رابطه ی عادّی با جهانِ سرمایه داری و در لایههای خاصتر: عدالت اجتماعی (طبقه ی کارگر)، تمرکُززدائی (مناطق اِتنیکی)، سکولاریسم (طبقه ی متوسط).
در شرائط امروز، هیچ جریان سیاسی پایگاهِ اجتماعی هژمونیک و اکثّریت مُطلق را دارا نمی باشد، بلکه جامعه چندپاره، سیّال و در حالِ رادیکال شدن در مطالبات است و مهمترین شکاف، نَه سلطنت و یا جمهوری بلکه: بالا ↔ پایین، مرکز ↔ پیرامون، برخوردار ↔ فروَدست می باشد.
امّا پُرسش ها می توانند اینگونه مطرح شوند:
– در صورت بحران سراسری کدام بخش زودتر وارد صحنه میشود؟
– کدام نیرو بیشترین شانسِ تبدیل شدن به «هژمونی» را دارد؟
– سناریوی قدرتگیری بر اساس ائتلافهای اجتماعی چگونه شکل میگیرد؟
– آیا امکان شکلگیریِ آلترناتیو شورائی در ایران وجود دارد؟
برای پاسخ، لازم است نخست منطقِ «دینامیکِ بُحران» را در ایران در نظر بگیریم. یعنی اینکه کدام نیروها هم انگیزه ی فوری دارند، هم توانِ عَملِ جمعی، هم هزینه ی ورودشان قابلتحمُلتر است؛ و سپس نقشِ اعتصابهای گلوگاهی و امکان شکلگیری فضاهای خودگردان را بررسی نمائیم.
الف – واقعبینانهترین اِتّفاق، ترتیب ورودِ نیروهای اجتماعی است:
– فرودستان شهری و حاشیهنشینان که مُحرّکِ اصلی آنها معیشت و بقا با ویژگی هایِ واکُنش سریع، انفجاری، سازمانیافتگیِ کم و هزینه ی از دست دادن پایینترست، زیرا چیزِ زیادی برای از دَست دادن ندارند. مطالبات فوری آنان شاملِ آزادی، نان، مسکن، کار، انرژی و … می باشد. این بخش معمولن جَرقهّ ی بُحران را میزَند، امّا بهتنهائی نمیتواند آن را به تغییر ساختاری تبدیل نماید.
ب – اقشارِ متوسط شهری بهویژه جوانان و زنان
دارایِ نیرویِ مُحرّکِ سیاسی–فرهنگی + سبکِ زندگی با ویژگیِ تولید گُفتمان، شبکهسازی سریع، توانِ رسانهای، نقشِ تبدیل اعتراض های پراکنده به جُنبشی گُسترده با دادن شُعار و اُفق های سیاسی از جمله «زن-زندگی-آزادی» هستند. بدونِ ورود این لایه، بُحران سراسری و همه گیر (ملّی) نمیشود.
پ – طبقه کارگر و دیگر مُزدبگیرانِ سازمانیافته (نقطهٔ تعیینکُننده)
این بخش شاملِ گروههای کلیدی: نفت و گاز، پتروشیمی، بَرق، حملونقل، آموزگاران و بازنشستگان می باشند که تعیین میکُنند آیا بحران به تغییرِ قدرت میانجامد یا نَه؟
چرا تعیینکُنندهاند؟ چون میتوانند اقتصاد را متوقّف کنند و دَست دولت را از منابع مالی قطع نمایند.
ت – نقشِ اعتصاب در تعیینِ توازُنِ قُوا
اعتصاب در ایران فقط یک ابزار صنفی نیست؛ بلکه در یک بحران سیاسی قادر به تبدیلِ اَبزار انتقالِ قدرت از بالا به پایین میشود. اعتصابهای گلوگاهی:
– نفت و گاز به عنوانِ منبع اصلی درآمد، أثر فوری بر بودجه ی دولت می گذارد (مرحله ی اقتصادی فشارِ مالی به دولت).
– بَرق، اُمور اداری و أمنیتی را فلَج می کُند (مرحله ی رَوانی فرو ریختنِ حسّ کُنترل).
– حملونَقل (کامیونداران، راهآهن، بنادر)، زنجیره ی توزیع را متوقّف می سازد و این أثرِ روانیِ سراسری بر «بازار» گذاشته که نشانه ی تغییر موازنه ی قدرت نیز می باشد (مرحله ی سیاسی شکاف در ساختارِ قدرت).
ث – مناطق مُستعد خودگردانیِ محلی-منطقه ای
از نگاهِ آنارشیستی، خودگردانی در جائی شکل میگیرد که دارای سه شرط باشد: همبستگی و همیاری اجتماعی بالا، شبکه های خودسازماندهی و خودمدیریتی شده و فاصله ی نِسبی از مرکز.
– کوردستان، دارای ظرفیّت و توانِ بِالقوّه بیشتر به خاطرِ ویژگیهایش از جُمله: تجربه ی تاریخی، تشکُلیابی، وجودِ سازمان ها و اَحزاب ریشهدار، هَمبستگی و هَمیاریِ اجتماعی، مُدیریّت محلی و ساختارِ شورائی می باشد.
– بلوچستان، به خاطرِ ویژگیهایش از جُمله: شبکههای اجتماعیِ محلّی، اقتدارِ ساختارهای بومی، تجربه ی خوداِتّکائی؛ امّا وجودِ فَقر بسیار شدید و فشارِ أمنیتی بسیار بالا.
– خوزستان (در شرایط خاص) اگر اعتصابهای نفتی-گازی با شوراهای آزادِ کارگری و مطالبات محلّی پیوند بخورند، نقشِ بسیار تعیینکُننده ای خواهند داشت.
– برخی از مَحلاّت در کلانشهرها در صورتِ فروپاشیِ کُنترل مرکزی، با تشکیلِ کُمیتههای محلی قادر هستند مُدیریت توزیع را تأمین ساخته و أمنیّت مَحلّه را برقرار نمایند.
ج – شرطِ حیاتی برای گذارِ شورائی، پیوندِ اعتصاب سراسری با شوراهای محل کار و محلّات می باشد. بدونِ این سه پیوند، خودگردانیِ محلی پایدار نمیمانَد.
۷- نتیجه گیریِ نهائی
در یک بُحرانِ سراسری در ایران ترتیب ورودِ مُحتمل نیروهای اجتماعی می تواند به این شکل باشد: فرودستانِ شهری جرقّه را شُعله ور می کُنند، طبقه ی متوسط جُنبش را سراسری می نماید، و طبقه ی کارگرِ سازمانیافته با همراهی دیگر مُزدبگیران به عنوان فروشندگانِ نیروی کار، تعیین تکلیف قدرتِ حاکمه را مُشخّص می نمایند، زیرا بدونِ اعتصاب سراسری، انتقالِ قدرت بسیار دُشوار می باشد. بنابراین، عامل تعیینکننده ی واقعی نَه فقط خیابان به عنوان فاکتور سیاسی بلکه؛ اعتصاب در بخشهای گلوگاهی اقتصاد، خودگردانی محلی در برخی مناطق در اِتّصال پایدار با شبکه سراسریِ شوراهای فِدرالیستی خواهد بود.

