ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!

پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار

پیشگفتار

فروغ‌ فرّخ‌زاد (۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵) یکی از شاعران عصیانگرِ فمینیست و پیشگام در شعر نوین فارسی است که در زمان حیاتش شجاعانه علیه سیستم پدرسالاری، و جسورانه برخلاف جریان، در رودخانه‌ای که همه را با خود می‌بُرد، شنا کرد.

او با پنج دفتر شعر در بازه ی زمانی ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) تا ۱۳۴۲ (۱۹۶۳) و فیلم مستندی در رابطه با «بیماران جُذامی» به نام «خانه سیاه است» ۱۳۴۱(۱۹۶۲) بیدار و تسلیم‌ناپذیر، زخم‌های پنهان انسان را عُریان نمود.

آخرین مجموعه از شعرهای فروغ فرخزاد «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شامل هفت شعر است که یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال شفّاف‌ترین متون نمادین شعر معاصر به زبان فارسی است.

فروغ در این شعر نِسبتَن بُلند و شگفت انگیز «دلم برای باغچه می سوزد»؛ یک «خانواده» و یک «باغچه» را به‌عنوان مینیاتوری از جامعه ایران (در اواخر دوره سلطنت پهلوی) بیان می کُند؛ جائی که هر عُنصر، اِستعاره‌ای و لایه‌های معنائی از یک وضعیّت اقتصادی-سیاسی-اجتماعی یا یک تیپ انسانی است. امّا اعتبار سیاسی-اجتماعی خود را به دلیل عدم تغییر بُنیادین در زیرساخت های اقتدارگرایانه و سرکوبگرایانه حکومت های محمدرضا شاه پهلوی و روح الله خُمینی از دست نداده و تا امروز همچنان زنده و کاربُردی است.

در این شعر استعاره های بسیار ساده اما ژرفناکی وجود دارند که ممکن است برای مردم نا آشنا به ویژه جوانانِ ناآگاه از آن دورانِ خفقان آور و نسبتن تاریک سیاسی و یا مردم غیر فارسی زبان که ترجمه ی این شعر را می خوانند قابل فهم نباشد. بنابر این تلاش می شود که مفهوم سیاسی-اجتماعی این نماد ها و استعاره ها را در حدّ توانائی و امکان، شناسائی و بازگوئی نمائیم.

۱) «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»؛ اعلام یک وضعیّت تاریخی لحنی طعنه‌آمیز دارد؛ گوئی شاعر می‌گوید باید واقعیّت تلخ را بپذیریم، نَه اینکه به اُمیدی کاذب دل ببندیم.

«فصل سرد» در اینجا صِرفن زمستان نیست؛ بلکه استعاره‌ای از سرکوب سیاسی، رکود فکری-فرهنگی و بی‌حسّی اجتماعی می باشد.

۲) «باغچه»؛ حیات جمعی و مهم‌ترین استعاره مرکزی در جامعه ای بَسته با فضای کوچک و محدودی که نیازمند آگاهی، مسئولیت پذیری و مراقبت می باشد.

نشانه‌های مرگ:

الف – «کسی به فکر گُل‌ها نیست»؛ بی‌توجّهی به زیبائی، فرهنگ و انسانیّت

ب – «کسی به فکر ماهی‌ها نیست»؛ بی‌توجهی به زندگیِ جاری توده ی مَردم

پ – «باغچه دارد می‌میرد»؛ جریان یافتن فروپاشی اجتماعیِ تدریجی

ت – «قلب باغچه وَرَم کرده»؛ جامعه دُچار بیماری و اِلتهاب می باشد. مرگ هنوز کامل نشده و در یک «اِحتضار طولانی» به سَر می بَرَد، امّا هنوز نَفَس می کشد

ث – «ذهن باغچه… از خاطرات سبز تهی می‌شود»؛ جامعه دچار فراموشی تاریخی و قطع ارتباط با گذشته‌ شده است

۳) «حیاط خانه ما تنهاست»

الف – فضای زیستِ مشترک در ایران دچار فروپاشیِ همبستگی و همیاری متقابل اجتماعی است

ب – «در انتظار یک اَبرِ ناشناس»؛ اُمید مُبهم به نجاتی نامعلوم (منجی؟ انقلاب؟)

پ – «حوض خالی»؛ خُشک شدن جریان حیات و نابودی شفافیّت

ت – «ستاره‌های کوچک بی‌تجربه»؛ نسل جوان، سقوط از «ارتفاع» (آرمان) به «خاک» (واقعیت سرکوبگر)

۴) «پدر»؛ نمادِ نسل سُنّتی، فردگرائی، بی تفاوتی، محافظه‌کاری و اِنفعال

الف – «از من گذشته است»؛ کناره‌گیری از مسئولیت اجتماعی و پذیرفتن وضعِ موجود

ب – «شاهنامه» و «ناسِخُ التّواریخ» (دو کتاب تاریخی-اسطوره ای)؛ پناه بُردن به گذشته و تاریخ‌زدگیِ بدونِ عمل

۵) «مادر»؛ نماد دینِ هراس‌محور و گُناه‌محور. مذهبی که به جای رَهائی، ترس تولید می‌کُند و دُعا را جایگزین عَمل اجتماعی می نماید

الف – «سجّاده گُسترده»؛ زندگی محدود به عبادت

ب – «در تَه هر چیزی به دُنبال معصیت گشتن»؛ نگاهی پارانوئید به جهانِ هستی

پ – «فوت کردن به گُل‌ها و ماهی‌ها»؛ تلاشِ خُرافی برای پاکسازی

۶) «برادر»؛ نماد روشنفکرِ نیهیلیست / ویرانگر

الف – «به باغچه می‌گوید قبرستان»؛ نگاه کاملن مَنفی

ب – «شفا در اِنهدام»؛ گرایش به تخریب بدون سازندگی

پ – «مُعتاد به فلسفه»؛ نظریّه‌پردازی بدون عملِ تأثیرگذار، روشنفکر بُریده از مَردم، عصیانِ بی‌ثمَر

ت – «نااُمیدی کوچک»؛ حتا یأس هم سطحی و مصرفی است

۷) «خواهر»؛ نماد طبقه متوسطِ مصرف‌گرا، بورژوازی بی‌ریشه، مُدرنیته سطحی

الف – «خانه مصنوعی، عشق مصنوعی، درختان مصنوعی»؛ زندگی تقلیدی و ویترینی که دارای ویژگی‌هائی مانند فاصله گرفتن از واقعیت تلخ و زیباسازی دروغین و مصنوعی از زندگی است

ب – «حمام اُدکلن گرفتن»؛ پاک کردن ظاهریِ آلودگی‌ها

۸) «همسایه‌ها»؛ فضای سیاسی-أمنیتی جامعه ای که در آستانه ی انفجار است و با ویژگی روشن بینانه فروغ به‌شدّت پیش‌گویانه می باشد.

الف – «به جای گُل خُمپاره می‌کارَند»؛ نظامی شدن جامعه

ب – «حوض‌ها اَنبار باروت»؛ پنهان‌کاری، خشونت زیرپوستی

پ – «بچّه‌ها کیفشان پُر از بُمب»؛ عادی شدن خشونت برای نسل آینده

۹) «منِ شاعر»؛ نماد آگاهی و وجدان بیدار، روشنفکرِ حسّاس امّا کاملن تنها

الف – از زمانه‌ای که قلب خود را گُم کرده می‌تَرسم + از بیگانگی این همه صورت؛ ازخودبیگانگیِ جمعی

ب – تشبیه مهم «دانش‌آموزی که هندسه را دوست دارد»؛ میل به نظم، فهم و معنا در جهانی بی‌نظم و بی‌معنا

۱۰) جمعبندی

باغچه = جامعه

گُل‌ها = زیبائی، فرهنگ

ماهی‌ها = توده مردم

حوض = جریان زندگی

پدر = سُنّت مُنفعل و بی تفاوت

مادر = دین و مذهب ترس‌محور

برادر = روشنفکر ویرانگر

خواهر = مدرنیته سطحی

همسایه‌ها = فضای اقتصادی-سیاسی-اجتماعی خشونت‌زا

شاعر =  آگاهی تنها، وجدان بیدار

۱۱) پیام نهائی

فروغ فرخزاد در این شعر نَه فقط اوضاع واقعی سیاسی-اجتماعی را به دُرستی توصیف می نماید، بلکه هُشداری بسیار جدّی نیز می دهد:

الف – جامعه در حال مرگ می باشد، اما هنوز کاملن نمُرده است

ب – همه ی گروه‌های اجتماعی اعَم از سُنتی، مذهبی، روشنفکر و مدرن به نوعی در این بُحرانِ شریک‌اند

پ – بُزرگ‌ترین فاجعه؛ بی‌تفاوتی و از خودبیگانگی است

ت – اگر کسی «به فکر گل‌ها و ماهی‌ها» نباشد، مرگِ باغچه اجتناب‌ناپذیر است.

و دقیقن همان چیزی که در۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ (۱۱ فوریه ۱۹۷۹) با سپُرده شدنِ حکومت مطلقه ی سلطنتی «شاه» به حکومت مطلقه ی اسلامی-شیعی «مُلّا» حادث گردید.

نه مُلا! نه شاه! نه جَنگ!

زَن-زندگی-آزادی!

 

«دلم برای باغچه می سوزد»

کسی به فکر گُل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب وَرَم کرده‌است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تُهی می‌شود
و حسّ باغچه انگار
چیزی مُجرّدست که در انزوای باغچه پوسیده‌ست.

حیاط خانه‌ی ما تنهاست
حیاط خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
و حوض خانه‌ی ما خالیست
ستاره‌های کوچک بی‌تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می‌اُفتند
و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها
شب‌ها صدای سرفه می‌آید

حیاط خانه‌ی ما تنهاست.

پدر می‌گوید:
«از من گذشته‌ست
از من گذشته‌ست
من بارِ خودم را بُردم
و کارِ خودم را کردم»
و در اُتاقش، از صبح تا غروب،
یا شاهنامه می‌خواند
یا ناسِخُ‌التواریخ
پدر به مادر می‌گوید:
«لعنت به هر چه ماهی و هر چه مُرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می‌کُند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعُد کافی‌ست».

مادر تمام زندگیش
سجّاده‌ایست گسترده
در آستان وحشتِ دوزخ
مادر همیشه در تهِ هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می‌گردد
و فکر می‌کند که باغچه را کُفر یک گیاه
آلوده کرده‌است.
مادر تمام روز دُعا می‌خواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت می‌کُند به تمام گُل‌ها

و فوت می‌کند به تمام ماهی‌ها
و فوت می‌کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهدشد.

برادرم به باغچه می‌گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد
و از جنازه‌های ماهی‌ها
که زیر پوست بیمارِ آب
به ذرّه‌های فاسد تبدیل می‌شوند
شماره برمی‌دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می‌داند.
او مَست می‌کند
و مُشت می‌زند به در و دیوار
و سعی می‌کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارَش
همراه خود به کوچه و بازار می‌بَرد
و نااُمیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می‌شود.

و خواهرم که دوستِ گُل ها بود

و حرف‌های ساده‌ی قلبش را
وقتی که مادر او را می‌زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می‌بُرد
و گاه‌گاه خانواده‌ی ماهی‌ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می‌کرد…
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه‌ی مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه‌های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می‌خواند
و بچه‌های طبیعی می‌زاید
او
هر وقت که به دیدن ما می‌آید
و گوشه‌های دامنش از فقر باغچه آلوده می‌شود
حمّام اُدکلن می‌گیرد

او
هر وقت که به دیدن ما می‌آید
آبستن است.

حیاط خانه‌ی ما تنهاست
حیاط خانه‌ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکّه‌تکه‌شدن می‌آید
و مُنفجرشدن
همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان بجای گُل
خمپاره و مسلسل می‌کارند
همسایه‌های ما همه بر روی حوض‌های کاشیشان
سرپوش می‌گذارند

و حوض‌های کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروت‌اند
و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را
از بُمب‌های کوچک پُر کرده‌اند.
حیاط خانه‌ی ما گیج است.

من از زمان ای که قلب خود را گم کرده‌است می‌ترسم
من از تصوّر بیهودگی این همه دست
و از تجسُم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم
من مثل دانش‌آموزی

که درس هندسه‌اش را
دیوانه‌وار دوست می‌دارد تنها هستم
من فکر می‌کنم…

که باغچه را می توان به بیمارستان بُرد
و فکر می‌کنم…
و فکر می‌کنم…
و قلب باغچه در زیر آفتاب وَرَم کرده‌است
و ذهن باغچه دارد آرام‌آرام
از خاطرات سبز تُهی می‌شود.

Fediverse Reactions