پرسش: چرا آنارشیسم؟
چون در لحظه پرسش، رد قدرت را روی گلوی خود حس میکنیم و میفهمیم اطاعت، حتی اگر داوطلبانه و معقول به نظر برسد، زهری است که تخیل رهایی را پیش از جوانه زدن میخشکاند…
پرسش: به نظرت زیاد آرمانی و دست نیافتنی نیست عملی کردنش؟
این پرسش درست از قلب تلهای برمیآید که قدرت برایمان کنده، تلهی واقعگرایی…
بله، اگر مقیاس واقعیت را همان چیزی بگیری که این جهان سلسلهمراتبی به عنوان تنها راه ممکن طبیعی جلوه میدهد، آنارشیسم حتما دستنیافتنی و خیالی میباشد…
اما نکته دقیقا همینجاست:
واقعیت دولت، سرمایه و فرمانبری، خودش بزرگترین خیال تحمیلشدهای است که هر روز با خشونت و عادت بازتولید میشود. آنارشیسم ادعا نمیکند که یک صبح موعود کل ساختار قدرت بخار میشود و بهشت همیاری از راه میرسد!؛ این کار یوتوپیهای ارشادی و رستگاریباور است…
آنارشیسم تمرین لجوجانهی زیستن در اکنون رهاییبخش است: هر بار که بیمیانجیگری ارباب و رئیس با هم همکاری میکنیم، هر بار که اجتماع خود را روی تصمیمهای افقی و فدرال میسازیم، هر بار که از اطاعت سر باز میزنیم بیآنکه تبدیل به فرماندهی بعدی شویم، آنارشیسم دارد همین حالا تحقق پیدا میکند…
دستنیافتنی بودنش بهانهایست برای آنکه حتی تلاش را شروع نکنیم و همین به نفع کسانیست که موقعیتشان وابسته به بردگی ماست. درست است که مسیر طولانی و پرتنش است، اما آنچه واقعا دستنیافتنی است، نجات یافتن از دل نهادهای قدرت بدون آنکه منطقشان در جان ما خانه کرده باشد، و آنارشیسم دقیقا روی همین خانهتکانی درونی و رابطهها کار میکند. پس آرمانی است، آری، اما نه به معنای ناممکن، بلکه به مثابه افقی که هر گام آزاد و مسئولانهی ما هماکنون درون آن پیموده میشود…
اینطور نیست؟
پرسش: پس یعنی آنارشیست باید با اصلاحات تدریجی (نه انقلابی) برای تغییر آرام و حرکت به سمت این آرمان حاصل بشه؟
نه، اینطور نیست…
تمایز اصلاح و انقلاب خودش یک دوگانهی برساختهی ذهن قدرتمدار است که میخواهد ما را میان التماس تغییر از حاکمان و انتظار یک قیام ناگهانی آخرالزمانی معطل نگه دارد… مسئله این نیست که آهسته یا تند، که پرسش اصلی این است: چه کسی دارد تغییر را رقم میزند، و با چه منطقی؟
اصلاحات تدریجی یعنی دستدراز کردن به سوی نهادهای قدرت و گفتن لطفا کمی مهربانتر سرکوب کنید…
این یعنی پذیرش این که همان دولت، همان قانون، همان ساختار عمودی مشروعیت دارد و فقط نیازمند تنظیمات است. آنارشیسم اما اصلا با این منطق کار نمیکند. ما نمیخواهیم ارباب را رام کنیم، میخواهیم رابطه ارباب-برده را منحل کنیم، و این انحلال نه در یک قیام مسلحانه بزرگ که قرار است روزی از راه برسد خلاصه میشود، و نه در پذیرش خردهبهبودهای اعطایی از بالا.
کنش آنارشیستی، رادیکال در ریشهاش، یعنی همین حالا، بدون اجازه گرفتن و بدون چشمداشت به نهادهای قدرت، شکلهای زندگی بدون رئیس را اینجا و اکنون ساختن. این اصلا تدریجی و آرام نیست، چون هر بار که جمعی از کارگران کارخانه را بدون کارفرما اداره میکنند، هر بار که محلهای امنیت خود را بدون پلیس سازمان میدهد، هر بار که آدمها آموزش را بدون مدرسهی دولتی به اشتراک میگذارند، یک شورش تمامعیار علیه اصل واقعیت تحمیلی رخ داده است. اینجا دیگر دوگانهی اصلاح/انقلاب فرو میریزد، چون ما نه از بالا منتظر دستوریم، نه از پایین مشغول خواهش. ما اکنون را چنان آتش میزنیم که از خاکسترش مناسبات دیگری بروید، بیآنکه ذرهای به فکر ماندن یا رفتن دولت باشیم. دولت با هر اصلاح قویتر میشود، اما با هر کردار خودآیینانه ما یک تکه از قدرتش میپوسد…
انقلاب، این گسست مدام است، نه یک قراری که با شاه بگذاریم برای واگذاری تاج و تخت…!
پس در نتیجه رفیق جان:
ما، نه اصلاحطلبیم که التماس فردای بهتر از ارباب کنیم، نه لنینیست که در خیال تسخیر کاخ، همان تخت را حفظ کنیم!
ما اکنون را از چنگ این دوگانه بیرون میکشیم و هر بار که بدون رئیس و بدون انتظار برای روز بزرگ زندگی میکنیم، آنارشیسم را نه به عنوان یک ایستگاه پایانی، بلکه به مثابه شیوه تنفس تحقق میبخشیم. انقلاب اصلا یک رخداد نیست، شورشی دائمیست در بافت هر رابطه.

