نویسنده: ضرغام
خیابانهای هرات ساکت نشدند، حتی وقتی صدای گلولهها در جمجمهها فرو نشست. مساله این نیست که آنها فریاد زدند؛ مساله اینجاست که سکوت پیش از فریاد، برای همیشه ترک برداشت. عمق فاجعه را نه در تعداد کشتهها، که باید در فروپاشی قطعیت ترس جستوجو کرد. طالبان تصور میکردند انحصار مرگ را در دست دارند، غافل از اینکه ایستادگی نه یک کنش، که گونهای از هستی است که در لحظهی خطر، ناگهان از کالبد انسان بیرون میزند. آنها به بدنها شلیک کردند، اما آنچه هدف گرفته بودند، در همان لحظه از بدنها بیرون پرید و در هوا تکثیر شد.
عمل وحشیانهی سرکوب، همیشه یک اعتراف ضمنی به همراه دارد: اعتراف به این که سلطه هرگز کامل نیست. اگر قدرتی مطلق بود، نیازی به این حجم از تخریب نداشت. هر گلولهای که به سوی زنان معترض شلیک میشود، نه نشانهی قدرت، که نشانهی هراسی عمیق است از آن سوی دیگر سکهی زندگی. این وحشیگری یک عمل اضافی است؛ عملی که از منطق سادهی سرکوب فراتر میرود و وارد قلمروی ویرانی روانی جمعی میشود. آنها فقط بدنها را از کار نمیاندازند، بلکه میخواهند ایدهی امکان مقاومت را در چشم تماشاگران اعدام کنند. اما رویش را چه کسی از میان برمیدارد؟
در یک نگاه آنارشیستی راستین، قدرت یک شی نیست که در دستان گروهی باشد، بلکه رابطهای است که دائما باید بازتولید شود. اعتراضات هرات نمایانگر لحظهای بود که این رابطه از سوی فرودستان قطع شد. وقتی انسانها، بدون پرچم سازمانی، بدون رهبر و بدون ایدئولوژی از پیش بستهبندیشده به خیابان میآیند، در واقع فقدان اتوریته را زندگی میکنند. آنها در همان لحظهی فریاد، جامعهای دیگر را تمرین میکنند. طالبان با شلیک مستقیم، سعی در احیای آن رابطهی گسستهشده دارند، سعی دارند ثابت کنند هنوز رابطهی فرمانده-فرمانبر برقرار است. اما این اثبات با خون انجام میشود، و خون، برخلاف گلوله، حافظهای دارد که در خاک نفوذ میکند.
این ایستادگی را نمیتوان در قاب قهرمانی منجمد کرد. قهرمانسازی خود شکلی از سلسلهمراتب است. آنچه در هرات رخ داد، یک امر جمعی بینام بود. سیالیت این جمعیت است که آن را شکستناپذیر میکند. گلوله میتواند تظاهرات را متفرق کند، اما این سیالیت را نمیتوان کشت. این سیالیت مانند آب به شکافهای جامعه بازمیگردد و منتظر میماند. عمق ماجرا در این نیست که مردم شجاع بودند، بلکه در این است که مرزهای فردیت در آن خروش جمعی حل شد و منِ ترسان، به ما یی تبدیل شد که مرگ در برابرش رنگ باخت.
از زاویهی دیگر، خشونت طالبان را باید چونان یک نشانه خواند، نشانهای از تعفن یک ایدئولوژی که در مواجهه با جسم زن و نعرهی مرد، هیچ پاسخی جز گلوله ندارد. این فقر مطلق معناست. وقتی تنها ابزار گفتوگو، اسلحه میشود، یعنی آن نظام فکری به آخرین پوستهی خود رسیده است. ایستادگی مردم هرات، پیش از آنکه یک مبارزهی سیاسی باشد، یک افشاگری هستی شناسانه است: افشای این حقیقت که امپراتوری این جماعت، بر پایهای از پوچی بنا شده و هر فشاری، این پوچی را عریانتر میکند.
اما رویش، آن عنصر گریزنده و عمیق، دقیقا در دل همین پوچی جوانه میزند. هر بار که بدن معترضی بر زمین میافتد، او به بذری تبدیل میشود برای نوعی دیگر از حافظه. این یک استعاره نیست؛ این قانون بیولوژیک ایستادگی است. ترس بزرگ طالبان از شعارها و بدنها، نه به خاطر تهدید فوری برای برکناری، که به خاطر آلوده شدن ذهن ناظران به امکانهای دیگر است. همین که کسی ببیند میتوان بدون ارباب ایستاد، سلطه برای همیشه در نظر او حقیر و مضحک میشود.
آنها میخواستند با رگبار بستن به خیابان، زمان را به عقب برگردانند و برهوت سکوت را بازآفرینی کنند. اما چیزی که خلق شده، یک برهوت نیست، یک زمین سوخته است. و تاریخ نشان داده که در زمین سوخته، ریشههای زیرخاکی عمیقتر از همیشه سربرمیآورند. این کین شخصی نیست، این دیالکتیک آزادی است. سنگهایی که پرتاب شدند، و فریادهایی که سر داده شدند، پیش از آنکه ابزار اعتراض باشند، نشانههای زبانی یک ملت برای گفتن این جمله بودند: منقاد شدن، تنها شکل زیستن نیست. این جمله را دیگر هیچ خشونتی پاک نمیکند. این آغاز رویشی است که فصلش به پایان نمیرسد.
