سرکوب و تروما – وقتی زندگی ات سالاد می شود

سرکوب و تروما - وقتی زندگی ات سالاد می شود

نویسنده: هیچی
من فردی هستم که نمی توانم با هویت خودم حرف هایم را بزنم.اصلا اجازه ندارم که وقایع زندگی ام را با صدای بلند تعریف کنم.اگر می توانستم هم نمی دانستم که چه چیزی را باید برایتان بنویسم.راستش خاطراتم از سال ها پیش منقطع و محو و بدون توالی زمانی به خاطرم می آیند.برای تعریف کردن داستان زندگی ام معمولا مجبور میشوم که به شکل منطقی و فکر شده ماجراها را کنار هم بگذارم و داستانی را منسجم شده را به مخاطبم عرضه کنم.داستانی که انگار خودم زندگی اش نکرده ام و در آن حضور نداشته ام. گردنبندی را تجسم کنید که مهره هایش را نخ میکنید تا به آن شکل بدهید،من نیز هر از گاهی وقایع زندگی ام را نظم می بخشم تا به خاطر بیاورم که چه کسی هستم و چه کسی پشت ده ها اسم و عنوان زندگی میکند و زندگی کرده است.در کل همه چیز مثل یک ظرف سالاد به نظرم می آید.ظرفی که هر روز با زندگی کردنم تکه های جدیدی را به آن اضافه میکنم.

زندگی من چه طور به یک سالاد تبدیل شد؟
وقتی کودک بودم حس و حال معمولی داشتم.یعنی گرچه عمدتا احساس شادی نمیکردم اما حس گم گشتگی را نداشتم.
از اوایل نوجوانی اما اراده کردم تا جهان خودم و دیگران را به جای بهتری تبدیل کنم.این اراده در کنار مشکلات دیگر زندگی ام باعث شد که فشار روانی و رنج ها و ترس های نامتناسب با سن و سال و اسیب شدیدی را متحمل شوم.در مواجهه با این رنج ها یک آموزه کلی برای من وجود داشت:
من می خواستم قوی باشم.بنابراین به هرترتیب و درهرشرایطی به خودم میگفتم که:قوی باش و اهمیت نده و شجاع باش و انجام اش بده.
برای من شجاعت به این معنا بود که همواره به پیش بروم.
همین کار را کردم.
در نوجوانی بسیاری از ترس ها و رنج ها را واقعا و در تمامیت نمی فهمیدم و چیزی جدی تر از زندگی کردن روی یک صحنه نقش ورزی برای من وجود نداشت.درست مثل یک بازی یا تاتر

آن رنج هایی که احساس و درک میکردم را نیز در سکوت تحمل میکردم.و حتی آن روزها بابت این شجاعتم خوشحال بودم.
سپس دریافتم که به خاطر آنچه از سرگذرانده ام مایل نیستم که بخش هایی از گذشته ام را مرور کنم. به گمانم حس و حالی طبیعی بود،چه کسی دوست دارد که خاطرات بد اش را به یاد بیاورد؟
و آیا از فراموش کردن تلخی هایش خوشحال نخواهد شد؟

به جایش با خوشحالی به حال و اینده می پرداختم.

ناگهان وضعیتی دیگر من را در برگرفت؛حافظه ام دچار اختلال شده بود و نسبت به شادی و غم و خطر بی حس شده بودم.
می توانستم بدون ترس وسط یک اتوبان بایستم یا به جای شاد شدن ادای شاد بودن را در جمع در بیاورم.
من از این مساله بسیار ترسیده بودم.
دیگر این من نبودم که با اراده خودم گذشته را پس می زدم بلکه گذشته را به خاطر نمی اوردم و این بار این من نبودم که اراده میکردم که شجاع باشم،بلکه بدنم و مغزم بود که می خواست چیزی را به خاطر نیاورد.
زندگی ام از همان روزها به یک سالادی از وقایع تبدیل شد.
سالاد زندگی ام را چه طور مزه کردم؟

آدم نمی تواند زندگی اش را دور بیندازد و یک جدید اش را بخرد.با این حال با خودم فکر میکردم‌ که زندگی من از جهاتی خراب شده است و لابد باید برایش کاری انجام دهم.
به عنوان تسکین، با ادبیات و داستان و شعر و موسیقی سر و خودم را آرام تر میکردم.اما این داستان ها و اشعار تاثیری عجیب در من داشتند.من که عمری عاشق قصه ها بودم حالا به واسطه همین قصه ها حتی بیش از پیش در زندگی ام‌ و در فهم یک روایت یکپارچه بودن واقعیت تجربیاتم دچار سرگیجه شده بودم. حالا در سطح فهم جمعی نیز دچار تردید بودم. هر داستانی را می شود از چند جهت روایت کرد و حالا در سرهم کردن مهره های این گردنبند یا دانه های تسبیح در ارتباط با زندگی خودم و دیگران بیش از پیش دچار مشکل بودم.
چه طور می توانستم منصف باشم و آن چیزهایی که شاهدشان بوده ام را از زاویه درستی برای خودم و دیگران تعریف کنم؟ و من واقعا چه کسی بودم؟و ایا شناخت دیگران صحیح تر نبود؟
ایا زاویه درستی وجود داشت؟صرفا باید به فهم درهم ریخته خودم از وقایع تکیه میکردم؟

در ساحت اجتماعی و جامعه شناختی نیز با چنین چالشی مواجه شدم‌.در ادبیات و به ویژه ادبیات فارسی نوعی از تکرارشوندگی تاریخی و اجتماعی را می دیدم گویی که ما هرگز از شر گذشته خلاص نشده ایم و رنج هایمان تکرار رنج های پیشینیان هستند.
در چنین وضعیتی، آدمی درهم ریخته بودم که از پنجره به جامعه ای نگاه میکرد که مثل خودش دچار نوعی رنج تاریخی بود.

در همین احوال با روانگردان ها و به ویژه ماری جوانا آشنا شدم.
ماری جوانا به من مجددا توانایی احساس کردن و شجاعت مواجه شدن با آنچه بدنم مایل به یادآوری اش نبود را می داد.
نوعی تسلی،انگار که انسانی یا دوستی صمیمی یا مادری مهربان یا پدری عزیز محکم در آغوش گرفته باشد ات.و بنابراین بتوانی به خاطر بیاوری.
اما ماری جوانا در نهایت یک روانگردان است و پس از رفع اثرش،حتی تنهایی و بی حسی ام تشدید می شد.
از خودم می پرسیدم راستی که چرا ادم باید برای آن که بتواند گریه کند یا بخندد به یک دارو وابسته باشد؟
و ماری جوانا برای من راه حلی قطعی و نهایی به حساب نمی آمد.
به علاوه که اساسا راه حل جمعی قابل توصیه ای برای فهم رنج های اجتماعی و جلوگیری از فرایند تکراری شان نبود.
اذهان اجتماعی یقینا پیچیده تر از ذهن بشری منفرد می اندیشند و این همانند سازی کاملا پذیرفته و قابل دفاع نیست.

ماری جوانا تازه ای که شناختم:
در همین اثنا دوستی را شناختم که می توانستم به او اعتماد کنم و به نظر می رسید متوجه منظورم در مورد زندگی است.او را بسیار دوست میداشتم و از آن که شخصی را یافته ام که می تواند جهان را از نقطه نظر من نیز بفهمد بسیار خوشحال بودم.او به من شجاعت مواجه شدن با آن چیزهایی که نمی خواستم یا نمی توانستم به خاطر بیاورم را می داد و در کنارش می توانستم دوباره عواطفم را احساس کنم. همچنین کم کم عادت کردم که وقتی گیج می شوم برای فهمیدن امور حتی به او و حافظه اش و استدلال هایش تکیه کنم.نوعی آسودگی در تفکر و قضاوت کردن!

اما بعدتر دریافتم که این نیز نوعی انداختن مسئولیت زندگی ام بر دوش دیگری است و ضمنا از تمامیت انسان بودن خودم می کاهد و شاید حتی از طاقت آن دوستم نیز خارج باشد.
بنابراین باردیگر زندگی و تاریخم را خودم بر دوش گرفتم و تنها در سرهم کردن این گردنبند از او کمک میگرفتم.
جالب آن بود که دوستم نیز شبیه من فکر میکرد.و در زندگی اش در مورد چیزهای کمی یقین داشت.به نظرم او هم در حال تلاش برای بافتن گذشته و حال اش بود و به بیانی در این زمینه هم داستان بودیم.با این حال او دوست داشت که داستان های خوبی را در مورد خودش و دیگران باور کند و شاید همین امید و خوش بینی اش هردو ما را سرپا میداشت و همزمان گاهی باعث رنج مضائف میشد‌.در نهایت این ویژگی است که من او را به خاطرش تحسین میکنم.

من با شناختن انسانی دیگر که می توانستم در کنارش از نظر روانی در وضعیت بهتری باشم متوجه شدم که گاهی نجات ادمی در ادم دیگری است اما دیگران از ابزار نجات ما بیش تر هستند.
و هرکس باید در جای خودش زندگی کند.
نام اش سالاد نیست و تنها در ظرف زندگی من ریخته نشده است!

بعدها به مطالعه ترومای روانی پرداختم.
دریافتم که مراحلی که شرح دادم مراحل مختلف شروع و سرانجام تروما اند.و افرادی که هم درد من هستند در سراسر جهان بسیار اند.
تروما می تواند در اثر واقعه ای تلخ و دردناک مانند نسل کشی یا جنگ و یا سرکوب سیاسی آغاز شود و یا در اثر فرسایش روانی مداوم و فرسودگی شکل بگیرد.
تروما در وضعیت پس از سانحه باعث گسست حافظه فردی و در بحران های جمعی باعث گسست حافظه جمعی و کم دقت شدن و تحریف اش می شود. همچنین احساس بی حسی و کرختی عاطفی و پوچی را به همراه دارد.
این نتایج،اورده های مکانیزم های دفاعی مغز برای کم تر درگیر بودن با اسیب ها و ادامه امکان حفظ حیات و کارکرد های استدلالی و منطقی هستند.
بهبود تروما ارتباط مستقیمی با زود دریافته شدن و تحت حمایت و درمان قرار گرفته شدن دارد و نشانه هایش باید جدی گرفته شوند‌.
دریافته ام که ادبیات نیز نوعی روانگردان فرهنگی است.
ماری جوانا به عنوان یک محرک در کوتاه مدت می تواند در بهبود اختلال تروما پس از سانحه، نقش مثبتی ایفا کند و بسیاری از داروهای روانپزشکی که بهبود کیفیت خلق و کاهش اضطراب را نیز برعهده دارند از تبار ماری جوانا هستند اما استفاده کنترل نشده اش می تواند استانه حسی افراد را افزایش دهد و حتی باعث افسردگی شدید تر و وضعیت وخیم روانی شخص بشود. و بنابراین توصیه نمی شود.

در این اسیب روانی،نقش درمانگر و اطرافیان امن دقیقا فراهم کردن محیطی امن برای مواجهه و عبور از تجربیات و خاطرات ناخوشایند است.
در نهایت لازم است که فرد اسیب دیده دریابد که پس از بهبود می تواند مسئولیت زندگی اش را بر دوش بگیرد.
این ها چیزهایی هستند که من اموخته ام و در حال طی کردن باقی مسیر زندگی ام و تلاش برای احساس بهتری داشتن و التیام یافتن هستم.

https://t.me/SelfAid_Secure

Fediverse Reactions
,