از اعتراض تا آفرینش؛ تأملی تاریخی و فلسفی درباره انقلاب اجتماعی


متن از (J)

اعتراض احتمالاً قدیمی‌تر از هر دولت، ایدئولوژی و نظام سیاسی است. از نخستین جوامعی که در آن‌ها روابط سلطه شکل گرفت تا پیچیده‌ترین ساختارهای قدرت در جهان معاصر، انسان هرگز در برابر ستم و فرمانروایی مطلق خاموش نمانده است. هر جا که اراده گروهی بر زندگی دیگران تحمیل شده، اشکالی از مقاومت نیز پدید آمده است. از شورش بردگان در جهان باستان تا قیام دهقانان، از جنبش‌های ضداستعماری تا مبارزات کارگری و اجتماعی دوران مدرن، اعتراض همواره نخستین زبان انسان در مواجهه با بی‌عدالتی بوده است. به همین دلیل اعتراض را نمی‌توان صرفاً یک کنش سیاسی دانست؛ اعتراض پیش از آنکه یک نظریه باشد، واکنشی انسانی به تجربه محرومیت، تحقیر و سلب اختیار است.

اما درست در همین نقطه، مسئله‌ای عمیق‌تر رخ می‌نماید. اگر اعتراض به تنهایی قادر به دگرگون کردن مناسبات سلطه بود، بشر باید قرن‌ها پیش از چرخه استبداد، جنگ، استثمار و نابرابری عبور کرده باشد. تقریباً هیچ شکل شناخته‌شده‌ای از سلطه وجود ندارد که پیش از این مورد اعتراض قرار نگرفته باشد. پیش از ظهور سرمایه‌داری صنعتی، انسان‌ها علیه برده‌داری، امپراتوری‌ها، اشرافیت موروثی، نظام‌های فئودالی و اقتدار مذهبی مبارزه کرده بودند. تاریخ نه کمبود اعتراض، بلکه انباشت اعتراض را در حافظه خود حمل می‌کند. از این رو، مسئله اساسی عصر ما دیگر صرفاً افشا کردن ظلم نیست؛ زیرا ظلم بارها افشا شده است. پرسش تعیین‌کننده این است که چرا با وجود قرن‌ها مقاومت، مسئله آزادی انسان همچنان بسته باقی مانده است.

بخش مهمی از پاسخ را باید در محدودیت‌های خود اعتراض جستجو کرد. اعتراض، حتی زمانی که از مرزهای نظم موجود فراتر نمی‌رود و صرفاً در قالب دادخواهی، مطالبه حقوق مطابق قانون یا درخواست اصلاحات مطرح می‌شود، باز هم می‌تواند با سرکوب مواجه گردد. تاریخ معاصر سرشار از نمونه‌هایی است که در آن افراد نه برای انقلاب، بلکه صرفاً برای مطالبه حقوق ابتدایی خود زندانی، تبعید یا حذف شده‌اند. این واقعیت نشان می‌دهد که مسئله فقط محتوای اعتراض نیست. ساختارهای قدرت، هر تلاشی را که انحصار تصمیم‌گیری تفویض گران را به چالش بکشد، تهدیدی بالقوه تلقی می‌کنند. از این منظر، اعتراض هرچند ضروری است، اما همچنان در زمین بازی قدرت انجام می‌شود؛ زمینی که قواعد آن را ساختارهای مسلط تعیین کرده‌اند.

درک این محدودیت به معنای نفی اعتراض نیست، بلکه به معنای عبور از آن به سطحی عمیق‌تر از مبارزه اجتماعی است. اعتراض لحظه‌ای است که انسان به وضع موجود «نه» می‌گوید؛ اما هیچ جامعه‌ای تنها با «نه» گفتن ساخته نمی‌شود. تاریخ انقلاب‌ها نیز همین واقعیت را آشکار می‌کند. بسیاری از انقلاب‌های بزرگ توانستند حکومت‌ها را سرنگون کنند، اما نتوانستند رابطه میان جامعه و قدرت را دگرگون سازند. نتیجه آن بود که طبقه‌ای جدید، دستگاهی جدید یا بوروکراسی‌ای جدید جایگزین ساختار پیشین شد. تجربه شوروی یکی از مهم‌ترین نمونه‌های این تناقض تاریخی است. مردمی که علیه استبداد تزاری قیام کردند، در آغاز خواهان عدالت، مشارکت و رهایی بودند؛ اما تمرکز مجدد قدرت در ساختار دولت بلشویکی، بخش بزرگی از آرمان‌های اولیه انقلاب را به حاشیه راند. این تجربه نشان داد که مسئله اصلی نه فقط حاکمان، بلکه خود سازوکار تمرکز قدرت است.

به همین دلیل بسیاری از متفکران و مبارزین رهایی‌خواه، از اسپینوزا تا پرودون، باکونین، اما گلدمن و مالاتستا، هر یک از زاویه‌ای  به یک پرسش مشترک نزدیک شدند: چگونه می‌توان از سلطه عبور کرد، بی‌آنکه سلطه‌ای تازه تولید شود؟ پاسخ مشترکی که از دل این سنت فکری بیرون می‌آید آن است که آزادی را نمی‌توان از طریق نهادهایی ساخت که خود بر جدایی قدرت از جامعه استوار هستند. تا زمانی که تصمیم‌گیری، مدیریت زندگی جمعی و کنترل منابع اجتماعی در انحصار گروهی محدود باقی بماند، تغییر چهره‌ها و ایدئولوژی حاکم نمی‌تواند به معنای رهایی واقعی باشد.

از این منظر، وظیفه تاریخی جنبش‌های رهایی‌خواه در قرن بیست‌ویکم دیگر صرفاً اعتراض به حکومت‌های متمرکز نیست. اعتراض همچنان حق طبیعی و گاه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است، اما نمی‌تواند افق نهایی مبارزه باشد. آنچه اهمیت پیدا می‌کند، بازپس‌گیری تدریجی آن دسته از توانایی‌ها و کارکردهای اجتماعی است که طی قرن‌ها از جامعه جدا شده و در دولت، سرمایه، بوروکراسی یا نهادهای متمرکز انباشته شده‌اند. مسئله دیگر صرفاً مخالفت با قدرت نیست؛ مسئله ساختن ظرفیت‌هایی است که جامعه را به قدرت‌های متمرکز و تسلط بر طبقه بی نیاز کند.
در این چارچوب، تعاونی‌های اقتصادی، شبکه‌های همیاری اجتماعی، انجمن‌های محلی، سازمان‌های حمایت از بیماران، سالمندان و افراد دارای معلولیت، پروژه‌های زیست‌محیطی، فضاهای آموزشی مستقل و اشکال گوناگون همکاری داوطلبانه، صرفاً فعالیت‌هایی خیریه یا اصلاح‌طلبانه نیستند. این‌ها هسته‌های اولیه خودمدیریتی اجتماعی‌اند. در چنین تجربه‌هایی، انسان‌ها می‌آموزند که چگونه بدون فرمان از بالا، مسائل مشترک خود را حل کنند، مسئولیت بپذیرند و ظرفیت‌های جمعی خویش را گسترش دهند. جامعه آزاد نه در روز پیروزی یک انقلاب، بلکه در همین فرایندهای روزمره شکل می‌گیرد.

به همین دلیل اهمیت تجربه‌هایی مانند کمون پاریس، انقلاب اجتماعی اسپانیا، زاپاتیستا و روژاوا را نباید صرفاً در مخالفت آنان با نظم موجود جستجو کرد. اهمیت تاریخی این تجربه‌ها در تلاش برای آفرینش شکل‌های دیگری از زندگی اجتماعی نهفته است؛ تلاش برای آنکه مدیریت امورات عمومی، تا حد ممکن، از انحصار دولت و نهادهای متمرکز خارج و به خود جامعه بازگردانده شود. این تجربه‌ها کامل نبوده‌اند و هیچ‌کدام نسخه نهایی رهایی محسوب نمی‌شوند، اما همگی حامل یک درس مشترک‌اند: آزادی نه یک شعار سیاسی، بلکه ظرفیتی اجتماعی است که باید در عمل پایه ریزی و ساخته شود.

شاید بزرگ‌ترین سوءتفاهم درباره انقلاب آن باشد که آن را صرفاً لحظه فروپاشی یک نظم سیاسی بدانیم. فروپاشی ممکن است در یک روز رخ دهد، اما رهایی فرایندی بسیار طولانی‌تر است. آزادی زمانی آغاز نمی‌شود که قدرت سقوط می‌کند؛ آزادی زمانی آغاز می‌شود که جامعه توان اداره زندگی خود را بازمی‌آموزد. از این رو، مسئله تعیین‌کننده عصر ما دیگر این نیست که چه کسی باید حکومت کند. این پرسش را قرن‌ها مبارزه سیاسی بارها مطرح کرده است. پرسش تعیین‌کننده امروز آن است که چگونه می‌توان شرایطی آفرید که در آن قدرت، به جای تمرکز در دستان اقلیتی حاکم، در تار و پود زندگی اجتماعی حل شود و انسان‌ها بتوانند سرنوشت خویش را به شکلی آزادانه، مشارکتی و برابر رقم بزنند. اعتراض آغاز آگاهی است؛ اما رهایی، در نهایت، در آفرینش نهفته است.
زن-زندگی-آزادی
نه به حاکمیت ملا، نه به سلطه شاه

Fediverse Reactions