نویسنده: ضرغام
جنبشهای اعتراضی در افغانستان امروز، بیش از آنکه یک حرکت سیاسی سازمانیافته باشند، تپشهای یک موجود زنده جمعیاند؛ موجودی که هنوز نام خود را کامل نمیداند، اما در رگهایش خشم، در حافظه تنهایش طعم آزادی ازدسترفته، و در نفسهایش شوق زندگیای فارغ از قیمومیت جریان دارد. این تپشها، اگر به دقت خوانده شوند، نه یک جنبش اصلاحی، که یک شورش وجودی علیه خود اصل حاکمیت را نشان میدهند. برای درک ظرفیت این شورش و یافتن مسیرهای سازماندهی آن، باید بهجای چگونه قدرت را گرفت، پرسید: چگونه قدرت را در ریشه خشکاند؟
۱. ظرفیت شورش: چرا افغانستان یک آتشفشان خاموش نیست، یک بافت زنده در حال ذوب کردن ساختار است؟
ظرفیت یک جنبش عمیق، به تعداد معترضان در خیابان نیست؛ به تعداد کسانی است که دیگر رعیت نیستند و رویای زندگی بدون سروری را در خلوت خود میپرورانند.
نوجوانان و جوانان افغانستانی، بهویژه دخترانی که جهان را پیش از طالبان دیدهاند، دچار شکافی وجودی میان خود و نظام هستند. آنها زخم طرد کامل را تجربه کردهاند: طالبان نه فقط حق انتخاب یا شغل، که نفس دیدهشدن، نفس صدا داشتن، نفس بودن در خیابان را از آنها گرفته است. این طرد کامل، برخلاف آنچه تصور میشود، زاینده قدرتی عظیم است. وقتی چیزی برای از دست دادن در ساختار نمانده باشد، تنها چیزی که باقی میماند خود زندگی است و اصرار بر آن. این نسل، پیشتر در دل خود از هر نظم قیممآبانهای گسسته است؛ شورش آنها نه یک تقاضای سیاسی، که یک [نه] آنتولوژیک به کل مناسبات سلطه است.
حضور چند میلیون افغانستانی که میان ایران و افغانستان در رفتوآمد بودهاند، تنها یک کانال ارتباطی نیست؛ یک بدن جمعی دوپاره است که در هر دو سو زیست کرده. آنها شعار (زن، زندگی، آزادی) را نه بهعنوان شعار، که بهعنوان یک تجربه زیسته از عمودیتزدایی از مبارزه با خود حمل میکنند. آنها دیدند که در ایران، جنبش نه با فرمان یک کمیته، که با موجهای خودجوش هزاران سلول ناپیدا پیش رفت. این افراد، بهمثابه بذرهای یک گیاه ریزوممانند، میتوانند در هر محله، بدون نیاز به مرکز، الگوی خودسازماندهی را تکثیر کنند. آنها یاد گرفتهاند که یک نگاه، یک فیلم کوتاه از یک دختر ایستاده در برابر مامور، میتواند از یک بیانیه بلندبالا بیشتر قدرت را متزلزل کند.
طالبان؛ تجلی ناب دولت بهمثابه یک باند جنایتکار
برخلاف رژیمهایی که هنوز نقاب خدمت یا دموکراسی بر چهره دارند، طالبان قدرت را در برهنهترین شکل آن به نمایش میگذارد، یک گروه مسلح که منابع را غارت میکند، بدنها را کنترل میکند و برای بقایش فقط به رعب متکی است. این فقدان کامل نقاب مشروعیت، فرصتی بیبدیل برای یک شورش رهاییبخش است. زیرا وقتی قدرت خود را عریان نشان دهد، فریب (میتوان آن را اصلاح کرد) از میان میرود. آنچه میماند یک دوگانه شفاف است: یا تسلیم کامل، یا تخریب کامل این ماشین سلطه. و در چنین دوگانهای، هر عمل نافرمانی، هر نفس معترض، مستقیما بنیان قدرت را نشانه میگیرد، نه صرفا نوک آن را.
۲. سازماندهی: از تجرب ایران چه میتوان آموخت؟ نه ساختن ارتش، که کشتزار شورشهای خودرو…
پرسش اصلی این نیست که چه کسی رهبری کند؟، بلکه این است که چگونه همه بتوانند بیآنکه دستور بگیرند، همجهت شوند؟
کوچکترین واحد سازماندهی نباید عضو یک حزب، که باید سلول همپیوند باشد: جمع ۳ تا ۵ نفرهای که پیوندشان نه بر ایدئولوژی انتزاعی، که بر اعتماد تنبهتن، دوستی، همسایگی یا همدردی عمیق استوار است. این سلولها، هم واحد مبارزهاند و هم بذر جامع آینده: در آنها تصمیمگیری افقی، تقسیم داوطلبانه وظایف و مراقبت متقابل تمرین میشود. این سلولها نماینده ندارند؛ فقط داوطلب دارند. ارتباط میان آنها نه از طریق زنجیره فرمان، که از طریق بازتاب عمل برقرار میشود: عمل یک گروه در یک ناحیه، بهجای آنکه با پیام محرمانه مخابره شود، چنان طراحی میشود که خودش یک پیام باشد و در گروههای دیگر تقلید خلاقانه ایجاد کند.
عجله برای اشغال فیزیکی خیابانها در برابر مسلسلها، تنها به قتلعام و فرسایش روحیه میانجامد. شورش واقعی با خروج از نظم تحمیلی آغاز میشود، پیش از آنکه به درگیری فیزیکی برسد. این نافرمانی آرام، اشکال بیشماری دارد:
· اعتصاب همهجاگیر زندگی روزمره: تعطیلی بازارها نه بهعنوان یک رویداد، بلکه بهعنوان یک ریتم: مثلا هر هفته یک روز. این کار، به طالبان نشان میدهد که اقتصاد، نه با اسلحه آنها، که با همکاری تودهها زنده است و این همکاری، شکننده است.
· ساختن نهادهای موازی: بهجای مطالبه مکتب از طالبان، مکتب پنهانی در خانهها دایر شود. بهجای دادخواهی از دادگاه طالبان، شوراهای محلی حل اختلاف تشکیل گردد. این نهادهای خودساخته، قارچهای روی تنه پوسیده دولت هستند. هر چه تنه دولت پوسیدهتر شود، این قارچها پرشمارتر. این یعنی قدرت دوگانه نه از طریق تصاحب نهادهای کهنه، که از طریق رویاندن نهادهای نو.
· مقاومت در برابر کنترل بدن: فرمان حجاب کامل را نه با تجمع، که با بیاعتنایی جمعی پراکنده پاسخ دادن: زنانی که بهجای برقع، چادرهای رنگارنگ میپوشند؛ دخترانی که بیروسری از خانه بیرون نمیآیند، اما در برابر پنجره، موهایشان را در معرض نگاه خیابان میگذارند. این اعمال خرد، چون از هر خانهای سر میزند، برای سرکوب، هدفهای بیش از حد زیاد میسازد و پلیس اخلاق را دچار فروپاشی لجستیکی میکند.
طالبان مشروعیت خود را بر هیبت قدسی بنا نهاده است. جنبش ایران نشان داد که دوربین میتواند این هیبت را به مسخرگی بدل کند. راهبرد رسانهای نباید صرفا افشاگری جنایات باشد؛ باید واژگونی نمادین باشد:
· لحظاتی را شکار کنید که یک طالب در حال فرار از یک جمع است(این اتفاقات در کابل بیشتر رخ میدهد)، یا بر سر قیمت مواد مخدر با همدستانش دعوا میکند.
· تصویر مجاهد ترسناک را با تصویر جوانک معتادی که به خاطر پول آدم میکشد جایگزین کنید.
· ترانه اعتراضی نسازید که ندبه کند؛ ریتمی بسازید که طالبان در آن دلقک داستان باشد. خنده، سم مهلک قدرت قدسی است.
۳. نوع مقابله: چگونه میتوان ماشین سلطه را از کار انداخت؟
نبرد با طالبان، یک نبرد قلمرویی برای تصاحب کابل نیست؛ یک جنگ فرسایشی اجتماعی است با هدف از کار انداختن مدارهای حیاتی قدرت.
اقتصاد طالبان بر گردش کالا و پول در مسیرهای قابلکنترل استوار است. یک شورش تودهای میتواند این گردش را مختل کند، بیآنکه یک گلوله شلیک کند:
· شبکههای همبستگی برای تامین مایحتاج از طریق تهاتر، بازارچههای پنهان و صندوقهای قرضالحسنه محلی، وابستگی مردم به بازار رسمی را کاهش میدهد.
· ترغیب رانندگان و باربران به خودداری از حمل کالا با مجوز طالبان، و در عوض ایجاد یک سیستم لجستیک موازی زیرزمینی (هرچند ابتدایی)، شریانهای مالی رژیم را خشک میکند.
· کمپین یک سکه هم به ظالم ندهید: هر پولی که به مامور طالبان پرداخت نشود، هر عوارض گمرکی که دور زده شود، یک ضربه مستقیم است به توان رژیم برای خرید وفاداری.
طالبان یک هویت قومی خاص را بر همه تحمیل میکند. اما خطر در اینجاست که مبارزه با آن به جنگ قومی فروکاسته شود و بهجای از میان بردن سلطه، فقط صورت سلطه را تغییر دهد. راه رهاییبخش، تاکید بر خودمختاری جمعی است، نه سهمخواهی از دولت.
· هر اجتماع محلی (روستا، محله، طایفه) باید بتواند بدون مداخله هیچ قدرت مرکزی، امور خود را اداره کند: از آموزش دختران تا مدیریت آب.
· اعتراضات نباید بگویند (به ما هم سهم بدهید)، بلکه باید فریاد بزنند (ما خودمان تصمیم میگیریم؛ شما اصلا چهکارهاید که بخواهید سهم بدهید؟)
· این مدل، طالبان را نه بهعنوان (پشتونهای متجاوز)، که بهعنوان آپاراتوس یک دولت سرکوبگر هدف میگیرد که برای هر اجتماع آزادیخواهی، صرفنظر از قومیتش، دشمن است. این یعنی اتحاد بر سر نفی دولت، نه بر سر تقسیم قدرت.
راز ماندگاری هر نظام سلطه، همکاری قربانیان است. طالبان چند ده هزار نیرو دارد، در برابر میلیونها نفر. اگر آن میلیونها تن، نه با اسلحه، که با انفعال سازمانیافته پاسخ دهند، ماشین سلطه از درون متلاشی میشود:
· سرباز دونپایهای که مادرش به او میگوید (اگر به مردم شلیک کنی، دیگر پسر من نیستی)، نیمی از کاراییاش را از دست میدهد.
· کارمند محلیای که ثبتنام مالیات را گم میکند، آشپزی که غذای سنگر را دیر تحویل میدهد، بنزینفروشی که هر بار پمپ خراب است، اینها همه ترمزهای ریز ماشین جنگیاند.
· یک جنبش هوشمند، این اخلالگریهای اتمی را نه با بخشنامه، که با خلق یک جو اخلاقی گسترش میدهد که در آن، خدمت به طالبان، ننگ باشد و کارشکنی، افتخار. وقتی حجم این کارشکنیها از آستانهای بگذرد، رژیم حتی برای خاموش نگهداشتن موتور برق کاخهایش هم به مشکل میخورد.
واقعیت بیپرده: اینجا نبردی در دل ویرانه است
افغانستان ایران نیست. طبقه متوسط قدرتمند و گستردهای وجود ندارد که حائل ایجاد کند. اینترنت، آن شاهرگ جنبشهای جدید، ضعیف و تحت کنترل است. و از همه هولناکتر، طالبان بهقدری در بربریت غوطهور است که از کشتار دستهجمعی ابایی ندارد. این یعنی آستانه فداکاری برای معترضان افغانستانی به غایت بالاست و هر اقدام شتابزده میتواند به حمام خونی بیانجامد که حرکت را برای سالها عقیم کند.
اما درست در همین ویرانه است که نیرومندترین شکل مقاومت زاده میشود: مقاومتی که دیگر امیدش را به جهان و تاریخ نبسته، بلکه صرفا بر اصرار بر زندگی در اینجا و اکنون استوار است. این مقاومت، نه به دنبال پیروزی نهایی در قالب یک تاریخ مشخص، که در پی تکثیر فضاهای رها از سلطه، همین حالا، در همین حلبها و درههاست.
اعتراضات در افغانستان، یک موج نیست که با یک جرقه فرو بنشیند؛ یک تغییر حالت مولکولی در بطن جامعه است: میلیونها ذره که آرایش خود را از تسلیم به خودمختاری تغییر میدهند. تجربه ایران نشان داد که بقای جنبش در گرو نبود مرکز و نبود نقشه نهایی است. هر ادعای نمایندگی، هر کمیته مرکزی، هر خواست ایجابی معطوف به قدرت، فقط مسیر ترور رهبری و انحراف مسیر را هموار میکند.
کلید، ساختن شبکهای آنقدر پراکنده، عمیق و بومی است که طالبان نتواند آن را پیدا کند، چون اصلا مرکزی در کار نیست که پیدا شود. این شبکه، نه با شعار (مرگ بر…) که با شعار ضمنی (زندگی، همینجا، بدون تو)پیش میرود. هر مدرسه زیرزمینی، هر بازارچه تهاتر، هر چشمپوشی جمعی از یک فرمان، یک میخ بر تابوت این توهم است که قدرت از لوله تفنگ میآید.
شاید تا فروپاشی کامل این ماشین سرکوب راه درازی باقی باشد. اما نکته اصلی این است: پیروزی در تصرف کاخ سبز نیست؛ در لحظهای است که یک دختر افغانستانی، در میان کوچههای کابل، بیآنکه بترسد، موهایش را در باد رها میکند و هیچ نیرویی قادر نیست آن لحظه را از تاریخ محو کند. جنبش (زن، زندگی، آزادی) آموخت که گاهی یک رشته موی رها در باد، بنیانکنتر از هزاران گلوله است، به شرطی که آن رشته مو، نه نماد [قربانی]، که نشانه تولد [انسانی خودمختار] باشد…
