گزارشی از : یک نفر
سیاستمداری که می خواست امام حسین،
و حکومتی که می خواهد انقلابی باشد.
* این گزارش از آن جهت تهیه شده است تا برای آن دسته از مخاطبانی که فرصت تعامل کم تری با جامعه باورمندان به جمهوری اسلامی را دارند راهگشا باشد.
به علاوه مراسم تدفین یک چهره سیاسی شاخص و رهبر یک حکومت تمامیت خواه مذهبی، همواره پدیده ای است که می تواند شناخت قابل توجهی از وضعیت آن قدرت سیاسی و جامعه به دست بدهد.
………………………………………………………….
حوالی ساعت هشت صبح راهی مصلی می شوم. باتوجه به بسته بودن خیابان ها و تراکم جمعیت. بهترین راه برای رسیدن به مصلی، مترو و سپس پیاده طی کردن باقی مسیر است.
از چند ایستگاه مانده به ایستگاه مقصد،جمعیت بسیار متراکمی از زنان و مردان سیاه پوش و عمدتا چادری در مترو حضور دارند.
پرچم های یاالثارات الخامنه ای و چفیه بر روی دوش آن ها و در دستان شان است.
تعداد کمی نیز از شهروندان احتمالا غیر باورمند با لباس های رنگی و بدون حجاب در مترو حاضر هستند، هر دو طیف از هم رو برمیگردانند.
بعد از چند دقیقه جمعیت حتی متراکم تر می شود و حالا با جمعی یکدست از زنان چادری و مردان سیاه پوشیده باورمند به جمهوری اسلامی مواجه هستیم.به نظر میرسد باقی شهر و شهروندان دیگری که هر روز در خیابان ها می بینیم عمدا در ایستگاه های قبلی و بعدی پیاده و از این محدوده جدا شده اند!
چهره خیابان،مترو و این بخش از تهران،تحت تاثیر این رویداد شبیه چهره هر روزه اش نیست.
مصلی تهران در نزدیکی ایستگاه هفت تیر واقع شده است.
و من هفت تیر را با خیابان ایرانشهر و دست فروش ها و کتابفروشی ها و انتشارات ها میشناسم.
محله و کافه هایی که پاتوق جوانان و نوجوانان متمولی هست که از پس تامین هزینه زندگی بوهو شان در تهران بر می آیند و در چند قدمی آن ها نوجوانان و جوانان کم تر متمول دیگری در پارکها و خیابان های هفت تیر جمع می شوند و موسیقی و نمایش های خیابانی اجرا میکنند.
و یا با کاری سخت و حقوقی ناچیز در کافه ها مشغول به کار اند تا امکان زندگی بلندپروازانه آن دیگران ثروتمند تر را تامین کنند.
در آخرین روز وداع با خامنه ای از هیچ یک از این پدیده ها نشانی نیست.
کافه ها و کتاب فروشی ها بسته اند و خیابان ها با حضور گسترده نوپو،ارتش و بسیجی ها مسدوده شده اند.
وقتی به ایستگاه هفت تیر می رسیم و مترو توقف میکند.بر روی سکو مقابل قطار با صدها نفر دیگر از زائران خامنه ای مواجه میشوم.
ما نیز به آن ها می پیوندیم.
هوا به شدت گرم است.و امکان نفس کشیدن دشوار می شود. دست هایم را بالا می برم تا گوشی ام را در کوله ام بگذارم.اما امکان پایین آوردن شان را ندارم!
چرا که در فاصله نزدیکم حداقل چهارنفر کاملا به من چسبیده اند.
کودکان گریه میکنند و تبدیل به یک کنسرو انسانی متکلم شده ایم!
متکلم بودن ما از این جهت اهمیت دارد که می توانم جزییات بیش تری از این افراد را متوجه شوم و سپس آن ها شروع به شعار دادن میکنند.
یک نفر در کنارم به همسرش میگوید که چگونه باید برای برگشت به شهر پرند و محل اسکان اصفهانی ها و یزدی ها در مترو مسیر را پیدا کنند.
از آن ها سوال میکنم و می گویند که از یکی از شهر های حاشیه ای اصفهان آمده اند.
بنابراین جمعیتی که با آن مواجه هستیم،تنها دوستداران رهبر جمهوری اسلامی در تهران نیستند بلکه از سراسر ایران گردهم آمده اند.
نفر دیگری در کنارم فریاد میکشد:
اگه این سختی رو داری میکشی به عشق آقاست.
بگو: مرگ بر آمریکا،مرگ بر وطن فروش خائن،مرگ بر ضد ولایت فقیه
راستش دلیل فشرده شدن ما تعداد بالای جمعیت و بسته بودن درهای مترو به سمت خیابان و محبوس کردن ما در این فضاست.
مسئول مترو پشت بلندگو این بسته بودن در و مسدود بودن خیابان را شخصا اعلام میکند و از ما درخواست صبوری دارد.
و جمعیت به جای اعتراض کردن به این صبوری بی پایان و تقاضای گشودن درها و یا حداقل روشن کردن تهویه برای تنفس، بر علیه ناباورمندان به جمهوری اسلامی و امریکا شعار می دهند!
زنی در کنارم میگوید که همین رنج و سختی زیارت اقا است که ثواب دارد.درست مثل پیاده طی کردن مسیر اربعین.
کم کم شعار ها از فرجام مرگ خواهی به سمت شعار انتقام تغییر پیدا میکنند.
منظور گرفتن انتقام کشته شدن خامنه ای از امریکاست.منتها اصلا نمی شود فهمید که منظور این جماعت از انتقام خواهی چه غایتی است؟
کم کم کلافه میشوم و احساس میکنم که بین انسان هایی که به هیچ عنوان حرف ها و منطق شان را نمی فهمم و برای خودشان و جسم شان شانی قائل نیستند گیر افتاده ام.
آن ها واقعا سختی زیادی میکشند و واقعا در عوض به جای تلاش برای کاهش درد و رنج شان برای افرادی که شبیه خودشان نیستند آرزوی مرگ می کنند و با قدرتی نامتعیین و برای آینده ای نامتعیین می جنگند.
این چیزهایی هستند که در نگاه نخست می فهمم.
بعد از مدتی درهای مترو گشوده می شوند و به خیابان می رویم.
دو طرف خیابان، موکب ها و غرفه های پذیرایی مستقر هستند.
شربت،پرچم و هندوانه پخش میکنند.
و از بالا ماشین های اتش نشانی برای کاهش گرما بر سر ما آب می ریزند.
تعداد زیادی غرفه عراقی و افغانستانی وجود دارند و به طور کلی حضور اعراب کشور های دیگر قابل توجه است.
از باند های صوتی، مداحی های ضرب دار عربی پخش می شوند.
مداحی هایی در مورد امام حسین و سپس صدای خامنه ای پخش میشود که می گوید کسی چون من با یزید زمانه(ترامپ) بیعت نمی کند.
در اثر پخش آب و نور خورشید در اسمان رنگین کمان ساخته شده است و فضای کلی برخلاف مراسم عزا بودن، مفرح و سرگرم کننده است و به نظر میرسد که افراد در حال شکلی از تفریح کردن هستند.
در دلم می گویم که زنده باد فستیوال و شادی!
چه قدر دلم می خواست که تهران میزبان یک فستیوال واقعی و مفرح بود.
چیزی که می توانستیم در موردش هیجان زده باشیم و فکر کنیم که چه طور میشود با حداقل اسیب و حداکثر فایده فرهنگی و اقتصادی پیش برود.
اما در نبود چنین فضاهایی و خفقان و فقر شدید،به علاوه فرهنگ مذهبی خانواده های طرفدار حکومت،همین مراسم ها هم برای دخترکان و پسران نوجوان و جوان جایگاهی شبیه فستیوال پیدا میکنند.
همراه من که در مسیر با او اشنا شدم. دختری جوان از معاودین(عرب های اخراج شده از عراق به دلیل شیعه بودن*)است.
پدر و مادرش هردو عراقی هستند. خودش متولد و بزرگ شده تهران است.
از او می پرسم که چرا به مراسم امده و عراقی ها چه نگاهی در مورد خامنه ای دارند؟
می گوید شیعیان عراق بیش از ایرانی ها خامنه ای را دوست دارند و قدرش را می دانند و از خاله هایش که ساکن کاظمین اند تعریف میکند.این که حتما برای تدفین و تکریم خامنه ای در مراسم اش شرکت خواهند کرد.
درست می گوید،در تصویری که از خامنه ای ارائه میشود،فرا ملی بودن مشهود است.
بلندگو ها از او به عنوان پدر امت یاد میکنند و بلافاصله می گویند که او شهید شده است و بنابراین آن ها همگی الان فرزند شهید هستند.بسیای از زائرین عراقی و لبنانی و افغانستانی و حتی اهل سومالی و چاد هستند.و گویا در عزای پدرشان حاضر شده اند.
دختر جوان همراه من علاوه بر علاقه به خامنه ای،به عشق یک مداح معروف آماده است و آرزو دارد که بتواند او را از نزدیک ببیند.
چیزی شبیه عشق و علاقه مردم به سلبریتی ها در جاهای دیگر دنیا!
ما مجددا مسیری را طی میکنیم و به جمع دارای ازدحامی نزدیک میشویم.افراد کفن پوشی را می بینم که در میانه جمع درخواست انتقام گرفتن برای خامنه ای را دارند و در مورد سلامت رهبر فعلی تردید دارند.آن ها شعار مرگ بر قالیباف و عراقچی و پزشکیان را می دهند.
جمعیت مجددا متراکم می شود و ما دوباره به کنسرو انسانی تبدیل میشویم.
متوجه میشوم به در های مصلی نزدیک شده ایم.
ورود کار دشواری است.به شدت فشرده شده ام و عرق می ریزم.در همان حین، جمعیت میله ها و صندلی های حائل بین خطوط صف را میکنند.
و تکه های آهن روی دست و پا ما افتد و عده ای به زمین می خورند.
همگی همچنان همدیگر را هل می دهند و تدبیر و چاره ای در کار نیست و تنها صدای شعار دادن به گوش می رسد.
این کاری است که انجام می دهند.حتی اگر در حال خفه کردن نفر جلویی یا عقبی باشند و نوعی تخلیه احساسات و هیجان زدگی را به همراه دارد.
در نهایت به داخل مصلی راه پیدا میکنیم.بسیاری از افراد گرما زده شده اند و وضعیت بدی دارند.آن ها استفراغ میکنند و در گوشه ای بی هوش می شوند.ثمره: آلودگی،ازدحام و گرما
سه یا چهار تابوت در مصلی قابل دیدن اند.
خامنه ای و اعزای خانواده اش هستند.
افرادی که تا بدان جا شاد یا خشمگین بودند ناگهان شروع به گریه و زاری میکنند.
سطحی از گریه کردن که ممکن است کسی برای عزیز اش اشک بریزد.
جمهوری اسلامی واقعا خامنه ای را در قالب حسین زمانه و یک پدر به آن ها فروخته است.
و آن ها نیز لابد زینب زمانه اند.
نفرت آن ها از امریکا و اسراییل و ناباوران به ولایت فقیه نه یک نفرت سیاسی و نه یک نفرت انسانی،بلکه مشکل و نفرتی شخصی است.
به همین دلیل لباس پاره میکنند و از انتقام حرف میزنند.
جمهوری اسلامی دریافت اولیه و شخصی از محیط را به شدت محدود کرده است و ولایتمداران را درون روایت و مجموعه ای ایدئولوژیک قرار داده است.
آن ها رنج و بیماری را اگر توسط یا در راه حکومت اعمال شود نشانه ای از ثواب می بینند و یک سیاستمدار را تا حد روابط عاشقانه شخصی کنار خود می نشانند و تا حد معصومین مقدس شیعه بالا می برند تا حسین بشود.
بعد از مدتی برمیگردم.در مسیر بازگشت افرادی را می بینم که برای گرفتن یک تکه نان با میله پرچم همدیگر را کتک میزنند و برای برخی از زائرین رقابت بر سر ساده ترین مزیت ها و خوراکی ها جریان دارد.
به سختی خودم را به قطار میرسانم و در ازدحام سوار میشوم و به تهران روزمره برمیگردم.
شعار بخشی از هواداران اسلامگرای حکومت در مراسم تشییع: توافق نمیخوایم ، سر ترامپ رو میخوایم!

