نویسنده: رهیاب
در طول نزدیک به پنج سال حاکمیت طالبان بر افغانستان و پس از سقوط کامل نیروهای جبهه مقاومت در پنجشیر، هیچگاه به اندازه چند روز اخیر و نبردهای بدخشان امیدوار نبودهام.
در تمام این سالها، هر از گاهی جنگهای چریکی علیه طالبان و یا اختلافات درونی این گروه، فضای رسانهای را با تحلیلها و گمانهزنیهای خوشبینانه درباره فروپاشی طالبان همراه میکرد. اما من همواره با دیدهای محتاط و بدبین به این تحولات نگاه میکردم. تحلیل من این بود که هرچند اختلافات درون طالبان وجود داشته و دارد و گاهی برای کسب امتیاز بیشتر میان جناحهای مختلف این گروه شدت میگیرد، اما این اختلافات به اندازهای نیست که بتواند به فروپاشی ساختار قدرت طالبان منجر شود.
از سوی دیگر، هرچند گاهی برخی چهرههای ضدطالبان در مجامع سیاسی بینالمللی مواضعی علیه این گروه اتخاذ میکردند، اما این مواضع در مقایسه با سطح تعامل، مدارا و امتیازهایی که قدرتهای ذیدخل به طالبان میدادند، ناچیز بود. از همین رو، هیچگاه امید چندانی به تغییر معادلات از این مسیر نداشتم. همچنان باور من این بوده و هست که دولتهای ذیدخل در مسئله افغانستان، طالبان را به عنوان واقعیتی انکارناپذیر در کنترل افغانستان پذیرفتهاند و خواسته یا ناخواسته با آنان تعامل داشته و دارند. حتی میتوان با قاطعیت گفت که همین قدرتهای ذیدخل، نقش مهمی در به قدرت رسیدن طالبان داشتهاند.
با این همه، آنچه امروز برای من امیدبخش و قابل تحسین است، جنبشهای برخاسته از بدخشان است.
چند روز پیش، نیروهای «سپاهیان میهن» توانستند ولسوالی یفتل پایین بدخشان را برای چند ساعت در کنترل بگیرند و مقداری سلاح و مهمات به دست آورند. هرچند از منظر نظامی این عملیات شاید دستاورد بزرگی به شمار نرود، اما در شرایطی که طالبان مدعی حاکمیت متمرکز و اقتدار کامل بر سراسر افغانستان هستند، این رویداد شوکی غیرمنتظره و معنادار بود.
به باور من، اهمیت این رویداد بیش از آنکه در دستاورد نظامی آن باشد، در شکستن هیبت طالبان نهفته است. همین مسئله سبب شد که نیروهای دیگر ضدطالبان نیز در نقاط دیگر روحیه بگیرند و دست به اقدام بزنند. چنانکه در دو روز اخیر در ولسوالی زیباک بدخشان نیز چندین حمله بر پوستههای طالبان صورت گرفت که بر اساس گزارشها به کشته شدن شماری از اعضای این گروه انجامید.
با توجه به این تحولات، این احتمال را مطرح میدانم که بدخشان بتواند به نقطه آغاز دور تازهای از درگیریها و شاید به پاشنه آشیل طالبان تبدیل شود.
البته همچنان بر این باورم که طالبان، هم از نظر پشتوانه سیاسی و تعامل قدرتهای ذیدخل و هم از نظر توان نظامی و امکانات حکومتی، هنوز دست بالا را دارند. اما در عین حال، شکلگیری و گسترش این حرکتهای چریکی و ضدطالبانی، بار دیگر روزنهای از امید را زنده کرده است.
اهمیت این رخدادها بیش از آنکه در تغییر فوری موازنه نظامی یا کاهش قلمرو تحت کنترل طالبان باشد، در اثر روانی و سیاسی آن نهفته است. این تحولات میتواند امید را در میان مردم و نیروهای مخالف طالبان تقویت کند و در مقابل، هیبت و تصور شکستناپذیری طالبان را به چالش بکشد. به گمان من، مهمترین و عمیقترین اهمیت رویدادهای اخیر نیز همین جنبه فلسفی و سیاسی آن است؛ شکستن انحصار ترس و بازگرداندن امید به امکان مقاومت.
