نویسنده: راوی
ماجرای مهاجرت گسترده مراکشیها به اسپانیا صرفاً رویدادی مربوط به شمال آفریقا و جنوب اروپا نیست؛ این رخداد آینهای است که بسیاری از جوامع در موقعیتهای شکننده، از جمله جامعه ایران، میتوانند آیندههای محتمل خود را در آن مشاهده کنند. آنچه در مرزهای مراکش و اسپانیا رخ داد، پیش از آنکه داستان عبور گروهی از انسانها از یک مرز سیاسی باشد، روایت نابرابری جهانی در توزیع فرصتهای زندگی، امنیت، رفاه و امکان آیندهداشتن است. برای ما که در ایران زندگی میکنیم، این ماجرا حامل هشداری جدی است: هیچ جامعهای بهطور ذاتی از سقوط به موقعیت فرودستی مصون نیست.
جهان معاصر جهانی برابر نیست. جایگاه کشورها در آن نه تنها بر اساس تواناییهای داخلی، بلکه بر اساس سلسلهمراتب تاریخی قدرت، سرمایه، فناوری و نفوذ سیاسی تعیین میشود. مردمانی که در سوی ضعیف این سلسلهمراتب قرار میگیرند، اغلب با تجربهای از تحقیر ساختاری مواجه میشوند؛ تجربهای که در آن حق برخورداری از زندگی امن، کار شرافتمندانه، آموزش باکیفیت و آیندهای قابل پیشبینی به امتیازی کمیاب تبدیل میشود. از این منظر، مهاجرت گسترده مراکشیها نشانه شکست فردی آنان نیست، بلکه نشانه شکافی است که نظم جهانی میان انسانها ایجاد کرده است.
یکی از مهمترین درسهای این ماجرا برای ایرانیان آن است که جهان لزوماً آمادگی تقسیم خوشبختی، رفاه و منافع خود را با دیگران ندارد. دولتها در نظام بینالملل عمدتاً بر اساس منافع ملی، امنیت اقتصادی و ثبات سیاسی خود عمل میکنند، نه بر اساس اصل همبستگی انسانی. هنگامی که بحرانهای بزرگ رخ میدهند، آنچه در اولویت قرار میگیرد حفظ رفاه و امنیت شهروندان کشورهای قدرتمند است. بنابراین تصور اینکه صرف «ایرانی بودن» بهخودیخود جایگاهی ممتاز در نگاه جهان ایجاد میکند، توهمی خطرناک است.
جهان امروز ایرانیِ فرودست را لزوماً باارزشتر از مراکشی، الجزایری، عراقی یا یمنی تلقی نمیکند. تجربه مهاجران و پناهندگان از کشورهای مختلف نشان میدهد که در لحظه بحران، انسانها اغلب نه با هویت فرهنگی یا تاریخی خود، بلکه با جایگاه اقتصادی و سیاسی کشورشان شناخته میشوند. اگر جامعهای به دلیل جنگ، فروپاشی اقتصادی یا نابودی زیرساختها به موقعیت ضعف رانده شود، شهروندان آن نیز در معرض همان فرایندهای طرد، تحقیر و بیجایی قرار میگیرند که امروز بسیاری از مردم خاورمیانه و شمال آفریقا تجربه میکنند.
از همین رو، هر فرایندی که به تضعیف امکانات مادی، زیستی و تولیدی جامعه بینجامد باید با حساسیت اخلاقی و سیاسی جدی مورد ارزیابی قرار گیرد. جنگی تمامعیار، حتی اگر با شعارهای رهاییبخش آغاز شود، میتواند به نابودی زیرساختهای حیاتی یک سرزمین بینجامد: بیمارستانها، مدارس، شبکه آب و برق، راهها، مراکز تولیدی و امکان اشتغال میلیونها نفر. نابودی این زیرساختها صرفاً خسارتی فنی نیست؛ به معنای فروپاشی شرایط زندگی روزمره و آغاز چرخهای از فقر، مهاجرت اجباری و بیخانمانی است.
تجربه کشورهای جنگزده منطقه نشان داده است که بازسازی ویرانیها گاه دههها طول میکشد و نسلهایی کامل هزینه آن را میپردازند. کودکی که مدرسهاش ویران میشود، بیماری که بیمارستانش از دست میرود و کارگری که محل کارش نابود میشود، همگی قربانیان مستقیم جنگاند؛ حتی اگر هرگز در میدان نبرد حضور نداشته باشند. بنابراین دفاع از زندگی و زیرساختهای جامعه صرفاً موضعی انساندوستانه نیست، بلکه شرط بقای یک ملت است.
این سخن به معنای نادیده گرفتن دشمنی ساختاری جمهوری اسلامی با بخش بزرگی از مردم ایران نیست. بسیاری از شهروندان، این حکومت را عامل سرکوب سیاسی، تبعیض، فقر، فساد و تخریب آینده کشور میدانند. اما دقیقاً به همین دلیل باید میان مبارزه با یک نظام سیاسی و نابودی جامعهای که قرار است پس از آن به زندگی ادامه دهد، تمایز گذاشت. اگر هدف رهایی مردم است، ابزارهای مبارزه نباید به گونهای باشد که همان مردم را به خاکستر بدل کند.
ما مردمان ساکن ایران دشمنی مشترک در برابر خود داریم؛ اما داشتن دشمن مشترک، مجوز آسیب رساندن بیحد و مرز به یکدیگر نیست. در هر شکل از مقاومت سیاسی، باید حدی برای خشونت، انتقام و تخریب قائل شد؛ حدی که حفظ جان انسانها، امنیت غیرنظامیان و امکان ادامه زندگی جمعی را در مرکز قرار دهد. جامعهای که در جریان مبارزه پیوندهای انسانی خود را از دست بدهد، حتی در صورت پیروزی سیاسی نیز زخمی و ناتوان باقی خواهد ماند.
از ماجرای مراکش و اسپانیا میتوان آموخت که سقوط به موقعیت فرودستی بسیار آسانتر از بازگشت از آن است. مرز میان داشتن خانه و آواره شدن، میان داشتن کار و پناهجو شدن، و میان شهروند بودن و «بیگانه» تلقی شدن، گاه تنها چند سال بحران، جنگ یا فروپاشی اقتصادی فاصله دارد. خرد سیاسی اقتضا میکند که این فاصله را جدی بگیریم و از هر اقدامی که جامعه را به لبه پرتگاه نزدیکتر میکند پرهیز کنیم.

