فقر در ایران دیگر پدیدهای محدود به حاشیههای شهر یا گروههایی خاص نیست. به تدریج به بخشی از تجربه روزمره بخش بزرگی از جامعه تبدیل شده است؛ تجربهای که خود را نه فقط در ناتوانی از پرداخت اجاره یا خرید خانه، بلکه پیش از هر چیز در سفره مردم نشان میدهد. وقتی قیمت مواد غذایی با سرعتی بسیار بیشتر از درآمد خانوار افزایش پیدا میکند، فقر دیگر یک مفهوم انتزاعی در گزارشهای اقتصادی نیست؛ در بشقاب غذا، در سبد خرید و در تصمیمهای روزانه خانوادهها دیده میشود.
آنچه در سالهای اخیر در ایران رخ داده، صرفاً افزایش عمومی قیمتها نیست. مسئله مهمتر، فرسایش مداوم قدرت خرید است. درآمد بسیاری از خانوارها ممکن است به شکل اسمی افزایش پیدا کند، اما اگر قیمت غذا، مسکن، حملونقل و سایر نیازهای ضروری با سرعت بیشتری بالا برود، این افزایش درآمد در زندگی واقعی معنای چندانی ندارد. فرد در پایان ماه همان مقدار پول بیشتری در اختیار دارد، اما با آن پول کالاهای بسیار کمتری میتواند بخرد. نتیجه، فقیرشدن بدون آن است که الزاماً درآمد اسمی فرد کاهش پیدا کرده باشد.
در این میان، افزایش قیمت مواد غذایی اهمیت ویژهای دارد. یک خانواده ثروتمند میتواند افزایش قیمت مواد غذایی را با کاهش هزینههای دیگر جبران کند؛ اما برای خانواری که بخش عمده درآمدش صرف نیازهای ضروری میشود، چنین امکانی وجود ندارد. بنابراین تورم مواد غذایی ماهیتی عمیقاً طبقاتی دارد. گرانی یک کیلو گوشت برای کسی که درآمد بالایی دارد یک افزایش هزینه است؛ برای خانوادهای کمدرآمد میتواند به معنای حذف کامل گوشت از رژیم غذایی باشد.
این حذفها معمولاً ناگهانی و آشکار نیستند. سفره یکشبه خالی نمیشود؛ آرامآرام کوچک میشود. ابتدا گوشت کمتر خریداری میشود، بعد لبنیات و میوه از سبد مصرفی کنار گذاشته میشوند، سپس غذاهای ارزانتر جایگزین غذاهای متنوعتر میشوند. کیفیت تغذیه پایین میآید، بدون آنکه لزوماً کسی در آمارهای رسمی «گرسنه» محسوب شود. به همین دلیل، برای فهم فقر غذایی باید فراتر از تصویر ساده «سفره خالی» رفت. فقر میتواند پیش از گرسنگی آشکار، خود را در سوءتغذیه، کاهش تنوع غذایی و ناتوانی از تأمین یک رژیم سالم نشان دهد.
این وضعیت برای کودکان اهمیت بیشتری دارد. خانوادهای که توان خرید مواد غذایی مغذی را از دست میدهد، فقط مصرف امروز خود را کاهش نمیدهد؛ بخشی از فرصت رشد و سلامت نسل بعد را نیز از دست میدهد. به این معنا، فقر غذایی میتواند به بازتولید فقر منجر شود. کودکی که از تغذیه مناسب، آموزش باکیفیت و محیط زندگی امن محروم میشود، در بزرگسالی نیز با منابع کمتری برای خروج از موقعیت طبقاتی خود مواجه خواهد بود.
از سوی دیگر، فقر در ایران را نمیتوان از ساختار اقتصادی و سیاسی موجود جدا کرد. تحریمها و محدودیتهای تجارت خارجی، کاهش ارزش پول ملی، تورم مزمن، ناکارآمدی سیاستهای اقتصادی، فساد و ضعف نظامهای حمایتی، همگی در شکلگیری این وضعیت نقش دارند. جنگ و اختلال در زنجیره تأمین نیز میتوانند فشار موجود را تشدید کنند. اما در نهایت، هزینه این بحرانها به شکل یکسان میان همه مردم توزیع نمیشود. هرچه درآمد و دارایی فرد کمتر باشد، سهم بیشتری از درآمد او صرف نیازهای ضروری میشود و در نتیجه ضربه تورم را شدیدتر احساس میکند.
به همین دلیل است که افزایش قیمت غذا را باید مسئلهای اجتماعی و طبقاتی دانست، نه صرفاً اقتصادی. وقتی میلیونها نفر برای خرید مواد غذایی ناچار به حذف اقلام ضروری، کاهش مقدار مصرف یا جایگزینکردن مواد غذایی ارزانتر میشوند، مسئله دیگر فقط «گرانی» نیست. مسئله، نابرابری در دسترسی به یک زندگی سالم و شایسته است.
فقر همچنین انسان را مجبور به انتخاب میان نیازهایی میکند که اساساً نباید در برابر یکدیگر قرار بگیرند. پرداخت اجاره یا خرید غذا؟ خرید دارو یا پرداخت قبض؟ هزینه مدرسه کودک یا خرید مواد غذایی؟ چنین انتخابهایی نشانه یک اقتصاد سالم نیستند؛ نشانه اقتصادیاند که بخش قابل توجهی از جمعیت آن دائماً در حال مدیریت کمبود است.
در چنین شرایطی، حتی آمارهای مربوط به خط فقر نیز تنها بخشی از واقعیت را نشان میدهند. فقر فقط فاصله میان درآمد یک فرد و یک عدد مشخص نیست. فقر یعنی از دست دادن امکان انتخاب. یعنی فرد دیگر نمیتواند درباره اینکه چه غذایی بخورد، کجا زندگی کند، چه آموزشی برای فرزندش فراهم کند یا چه خدمات درمانی دریافت کند، آزادانه تصمیم بگیرد. انتخابهای او به انتخابهایی میان بد و بدتر تبدیل میشونداز این منظر، آنچه امروز در ایران جریان دارد را باید نوعی فرسایش تدریجی استاندارد زندگی دانست. میلیونها انسان الزاماً یکباره به قعر فقر سقوط نمیکنند؛ بلکه هر سال بخشی از چیزهایی را که پیشتر جزو زندگی عادیشان بوده از دست میدهند. غذایی که زمانی عادی بود، تبدیل به کالای گران میشود؛ خانهای که زمانی قابل اجاره بود، دیگر در توان خانواده نیست؛ خدماتی که زمانی قابل دسترس بود، به هزینهای سنگین تبدیل میشود.
فاجعه دقیقاً در همین عادیشدن تدریجی محرومیت است. جامعه ممکن است به گرانی عادت کند، اما عادتکردن مردم به حذف نیازهای اساسی به معنای حل مسئله نیست. وقتی بخش بزرگی از جامعه دائماً در حال کوچککردن سفره خود است، آنچه در حال کوچکشدن است فقط مقدار غذا نیست؛ افق زندگی، امنیت و امکان برنامهریزی برای آینده نیز کوچکتر میشود.
بنابراین افزایش فقر در ایران را نمیتوان صرفاً با عبارتهایی مانند «افزایش هزینه زندگی» توضیح داد. آنچه رخ میدهد، انتقال تدریجی هزینه بحران اقتصادی به زندگی روزمره مردم است. تا زمانی که قیمت نیازهای اساسی با سرعتی بسیار بیشتر از قدرت خرید خانوارها افزایش پیدا کند، میلیونها نفر همچنان در معرض ناامنی غذایی و سقوط بیشتر استاندارد زندگی قرار خواهند داشت.
https://t.me/AnarchistFront


