وقتی قدرت حق زندگی را در دست می‌گیرد

وقتی قدرت حق زندگی را در دست می‌گیرد

اعدام قائم حسینی و گل‌محمد محمدی فقط مرگ دو انسان نیست؛ تصویری از جامعه‌ای است که در آن قدرت می‌تواند درباره زندگی و مرگ انسان‌ها تصمیم بگیرد و بعد، تصمیم خودش را «عدالت» بنامد.

جمهوری اسلامی سال‌هاست اعتراض و مخالفت را با زندان، سرکوب و اعدام پاسخ می‌دهد. در چنین ساختاری، قانون همیشه برای محافظت از انسان نیست؛ گاهی به ابزاری برای حفظ قدرت تبدیل می‌شود. همان حکومتی که پلیس، دادگاه، زندان و حکم اعدام را در اختیار دارد، خودش تعیین می‌کند چه کسی مجرم است، چه کسی خطرناک است و چه کسی باید بمیرد.

اما هیچ قدرتی نباید آن‌قدر بزرگ باشد که بتواند زندگی انسان را ملک خودش بداند.

در پرونده قائم حسینی و گل‌محمد محمدی، مانند بسیاری از پرونده‌های سیاسی و امنیتی، درباره دادرسی عادلانه و حقوق متهمان پرسش‌های جدی مطرح شده است. وقتی جان یک انسان در میان است، حتی تردید جدی درباره روند دادرسی باید کافی باشد تا حکم مرگ متوقف شود؛ چون اگر قدرت اشتباه کند، دیگر فرصتی برای جبران وجود ندارد.

انسان قبل از ملیت

قائم و گل‌محمد شهروند افغانستان بودند. اما مرز، انسان را کم‌ارزش‌تر نمی‌کند.

اینکه کسی با چه پاسپورتی به دنیا آمده، انتخاب خودش نبوده است. اگر جان انسان ارزش دارد، نباید با پرچم و شناسنامه اندازه‌گیری شود. درد یک افغان کمتر از درد یک ایرانی نیست و مرگ او نباید کمتر دیده شود.

بی‌عدالتی علیه افغانستانی‌ها

ماجرای قائم و گل‌محمد را نمی‌توان جدا از وضعیت بسیاری از مهاجران و پناهندگان افغانستانی در ایران دید.

افغان‌ها در ایران سال‌ها با تبعیض، محدودیت، اخراج، برخوردهای تحقیرآمیز و دشواری در دسترسی برابر به برخی حقوق روبه‌رو بوده‌اند. بسیاری از آنها سال‌ها در ایران کار کرده‌اند، زندگی ساخته‌اند و بخشی از جامعه شده‌اند، اما همچنان با برچسب «اتباع خارجی» از دیگران جدا می‌شوند.

این تناقض بزرگی است: انسانی می‌تواند سال‌ها در یک کشور کار کند، مالیات و هزینه زندگی بدهد، خانواده تشکیل دهد و در همان جامعه زندگی کند، اما در لحظه‌ای که به حمایت و عدالت نیاز دارد، ناگهان فقط به عنوان «یک تبعه خارجی» دیده شود.

این نگاه خطرناک است؛ چون وقتی جامعه به دسته‌های «خودی» و «غریبه» تقسیم شود، ارزش جان انسان‌ها هم می‌تواند نابرابر دیده شود.

هیچ انسانی نباید به خاطر افغانستانی بودن، مهاجر بودن یا نداشتن شناسنامه ایرانی، از حق برخورداری از عدالت محروم شود.

مسئله فقط این دو نفر نیستند

مسئله این نیست که جمهوری اسلامی فقط در این دو پرونده بی‌عدالتی کرده است. مسئله بزرگ‌تر است: چرا باید یک ساختار سیاسی اصلاً چنین قدرتی بر زندگی ما داشته باشد؟

چرا باید نهادی که خودش قدرت را در دست گرفته، تعیین کند چه چیزی جرم است، چه کسی مجرم است و در نهایت چه کسی باید بمیرد؟

قدرت همیشه دوست دارد خودش را ضروری نشان دهد؛ می‌گوید بدون آن امنیت وجود ندارد، بدون زندان نظم از بین می‌رود و بدون مجازات شدید جامعه فرو می‌پاشد.

اما شاید سؤال واقعی این باشد:

چه کسی باید از ما در برابر خودِ قدرت محافظت کند؟

وقتی قدرت پاسخ‌گو نباشد، قانون می‌تواند به جای آزادی، زنجیر شود؛ دادگاه می‌تواند به جای عدالت، ابزار مجازات شود و زندان می‌تواند به جای اصلاح، وسیله حذف انسان باشد.

برای همین، دفاع از قائم و گل‌محمد فقط دفاع از دو فرد نیست. دفاع از این اصل است که هیچ حکومتی نباید مالک جان انسان‌ها باشد.

انسان‌ها برای حکومت به دنیا نیامده‌اند.

حکومت‌ها ساخته انسان‌ها هستند.

و چیزی که انسان ساخته است، نباید حق داشته باشد انسان را نابود کند.

قائم حسینی و گل‌محمد محمدی را نمی‌توان با حکم دادگاه از انسان بودن خارج کرد.

طناب دار نمی‌تواند یک انسان را به «مجرم» خلاصه کند؛ فقط نشان می‌دهد قدرت تا کجا می‌تواند پیش برود وقتی کسی نتواند جلوی آن بایستد.

,