کوچ اجباری مردم در پنجشیر، کوچ اجباری مردم در دایکندی، کوچ اجباری مردم در قندهار، اجبار مهاجرت به دیگر کشورها و بسیار جبرهای بیشمار دیگر مثل پرداختن «عشر» به طالبان، نبود کار و جبری که به فروش اموال خانه میانجامد؛ قید و بندهایی که طالبان در اماکن عمومی وضع کردهاند (مثل تقسیم روز بین زن و مرد برای رفتن به چهارباغ روضه در مزار)، لتوکوب مردم بخاطر سیگار کشیدن و تعقیب خانه به خانه افراد مشخص؛ همه اینها در ردههای مختلف زمینه آشوب را فراهم خواهد ساخت.
آشوبی که قطعه قطعه است. تکهپاره و ناتوان از تغییر، ناتوان از جنبش شدن؛ زیرا هیچ نیروی انسجامدهندهای وجود ندارد که بتواند موضع واحدی را بین مردم مطرح کند. همه از گرسنگی ناله میکنند اما دور از هم و حتا این نالهها شکل جمعی و گروهی ندارد.
هر تفکری بدون داشتن جای پایی بین گروهی از مردم، عقیم است. هر تجمعی نیز بدون داشتن موضع فکری سیاسی، فقط آشوب است؛ چیزی است که حکومتها با استفاده از گروههای کوچک خود، به آسانی آن را محتوا داده و به سوی جهت مشخص خود میکشانند.
ما در افغانستان، هرگز چنین تشکلاتی که بتواند مردم را در یک موضع دور هم جمع کند نداشتیم و امروز محکومیم. ما محکوم به ظلمی هستیم که بر ما روا داشته شده است اما؛ آیا پس از این نیز چنین خواهیم بود؟
اکنون که ط.ن استقرار مییابد و مردم توان مقابله را تقریبا از دست میدهند، چه کسانی، چه کارهایی را میتوانند انجام بدهند که بتواند موضع مردمی نام بگیرد.
در این زمینه بیشتر از همه بر توانایی کسانی تاکید میکنم که در خارج از کشور هستند و میتوانند راههای زیادی را برای ایجاد یک همبستگی مستحکم بین گروههای مختلف مهاجر به وجود بیاورند. من تاکید میکنم که مهاجرت، فرار نیست و نباید اجازه داد تا در کنار اسم کسانی که مجبور به ترک زادگاهشان شدهاند، واژه «فراری» را بکار ببرند. مهاجرت قابلیتهای مجددی را برای احیای خواستههای انسانی و مواضع سیاسی مردمان فراهم میکند اما؛ در صورتی که چنین موضعی خلق شده باشد و یا میلی به ایجاد آن وجود پیدا کند.
یکی از مفاهیم گرهخورده با مهاجرت، مفهوم رجعت است؛ بازگشت به سوی خواستهها و مواضعی که برای نجات آن مجبور به مهاجرت شدیم. مهاجرت بیش از همه یک امر سیاسی است زیرا ارتباط مستقیم با وضعیت اجتماعی و معیشتی نامطلوب دارد و یک نارضایتی محکم به مثابه یک «اعتراض جمعی» به وضعیت در درون آن، قرار دارد.
کوچ اجباری مردم در پنجشیر، کوچ اجباری مردم در دایکندی و قندهار میتواند مثال درستی باشد؛ مردم میدانند که ط.ن به دلیل غصب زمینهای آنان و جاسازی نیروهای خود با خانوادههایشان دارند چنین کاری را انجام میدهند. پس موضع آنان در برابر ط.ن، تقسیم اجباری زمین/ثروت است. بزرگترین مشکل نیز همین نابرابری معیشتی است که با جاسازی حاکمان و طرفدارانشان در بین مردم بومی در مناطق مختلف در طول تاریخ افغانستان صورت گرفته است.
اکنون مردمان پنجشیر، دایکندی و قندهار، به ظاهر چیزی جز زمینهایشان نمیخواهند؛ اما واقعیت این است که این مردمان، چیزی جز زمینهایشان ندارند؛ زمینی که برابری، آزادی، اختیار شکلدادن گروههای انسانی و حتا نوع فکر کردن، فقط در آن است که ممکن میشود؛ پس مردم نه تنها خواهان برگشتن به جغرافیای خود بلکه خواهان بازگشت به زمینههای فرهنگی و فکری خود هستند.
باید مشخص کنیم که با پیش گرفتن مهاجرت، به دنبال چه چیزی هستیم و چگونه آنچه را از ما غصب کردهاند، دوباره به دست میآوریم. آیا زمین/زمینه/بستری را که برای خود فراهم آورده بودیم، دوباره خواهیم خواست و اگر میخواهیم، چگونه این کار را میکنیم؟
یکی از راهها، تجمع است؛ باید گرد مواضع سیاسی و برابریطلبانه تجمع کرد و تشکلاتی برای ادامه و فعال نگه داشتن آن ساخت. تشکلها، شکل انسانی جغرافیایی هستند که انسانها آرزوی داشتنش را دارند. تشکلها، با برقراری خود، تضمینکننده داشتن زمینی هستند که انسانها در آن با همفکری و برابری شیوه معیشت و زندگیشان را برمیگزینند؛ و ساختن تشکلهای گوناگون در مهاجرت، یعنی شیوهای برای بازگشت به زمینه و بستری که خود ساخته و میساختیم.
مهاجرت بدون داشتن چنین برنامه و تفکری، یعنی آوارگی همیشگی؛ باید مهاجرت را مفهوم سیاسی داد و این بدون داشتن تشکلات سیاسی ممکن نیست.
در صورت عدم چنین تشکلاتی، همانطور که گفتم، آوارگان ابدی خواهیم بود همانگونه که اعتراضهایمان در داخل کشور بدون چنین تشکیلاتی رو به آشوب محض شدن و بی مقصد است.