گاهی به این فکر میکنم که چطور آدمها میتوانند به یک تکه گوشت نگاه کنند و بوی اطاعت حس کنند. چطور ممکن است سر بریدن یک گوسفند، آنهم با نیت «تقرب»، معنایی جز نوعی توافق خاموش با خشونت داشته باشد؟
عید قربان از کودکی برایم چیزی غریب بود. نه بهخاطر خون، نه بهخاطر چاقو، بلکه بهخاطر آن ایدهای که پشتش ایستاده: اینکه ارادهی خودت را ببخشی. چشمها را ببندی. بگویی اگر “او” بخواهد، حتی فرزندم را هم میکشم.
و همیشه این فکر با من بوده که:
اگر فرمانی الهی، به کشتن انسانی ختم شود، و اطاعت از آن فرمان، فضیلت محسوب شود، پس فرقمان با جلادها چیست؟ فرق ابراهیم با یک قاتل چیست، جز اینکه یکی نامش پیامبر است و دیگری نه؟
ابراهیم، از نگاه من، نماد واقعی شبح ایمان است، نماد خطرناکترین نوع فرمانبری: فرمانبری مقدس.
جایی که عقل و اخلاق از کار میافتد و تنها چیزی که میماند، وفاداری کور است.
و عجیبتر اینکه، هیچکس نمیپرسد:
چرا باید چنین خدایی را ستود؟هیچکس تردید نمیکند. همه فقط به گوسفند فکر میکنند، نه به سوال بزرگتر: چرا اساسا فرمانی در کار است؟ چرا کسی باید حق داشته باشد امر کند، حتی به قیمت جان دیگری؟
آن گوسفند، برایم فقط حیوانی نیست. استعارهایست از آنچه هر روز، هر سال، در نظامهای قدرت تکرار میشود. یک چیزی یا کسی، باید کشته شود تا نظم باقی بماند. قربانی لازم است. چون ایمان بدون قربانی، از نظر حاکمیت، ایمان نیست.
و دیندار فقط نگاه می کند،حتی لذت هم می برد با چاشنی مشارکت.
میگوید:”سنت است” حتی “پدر و پدربزرگمان همین کار را میکردند”. انگار زمان، خود مشروعیت است، انگار کهن بودن، دلیل درست بودن است.
اما چه میشود اگر یکبار، فقط یکبار، کسی از داخل همین آیین بپرسد:
“اگر نخواهم قربانی کنم، چه میشود؟”
هیچ عزیزم، فقط از حلقهی پذیرفتهشدهها بیرون میافتی. و شاید دقیقا همان لحظه است که آزادی شروع میشود.
من آن گوسفند را نمیکشم.
نه چون گوشتخوار نیستم.
نه چون دل نازکم.
بلکه چون نمیخواهم حتی یک لحظه، نقش ابراهیم را بازی کنم.
من نمیخواهم تمرین اطاعت کنم
هیچکس نباید برای اثبات ایمانش، چیزی را بکشد.
هیچکس نباید برای آزمون وفاداری، فرزندش را ببرد به قربانگاه.
و هیچکس، هیچکس، نباید به خاطر یک صدا در آسمان، دست ببرد به گلوی کسی در زمین.
حتی اگر آن صدا، خودِ خدا باشد.
Rebellion(m.n)
