نویسنده: جمال
یکی از موانع پنهان اما تعیینکننده در مسیر رهایی جوامع انسانی، سلطهی نگاههای اروپامحور و پوزیتیویستی است؛ دیدگاههایی که تجربهی تاریخی خاص غرب را بهعنوان الگوی جهانشمول تاریخ بشر تعمیم میدهند. در این چارچوب، تاریخ خطی فرض میشود، پیشرفت اجتنابناپذیر، و جامعه سیستمی قابل اندازهگیری و مدیریت است، اما در جوامعی چون خاورمیانه، تاریخ نه پشت سر گذاشته شده و نه حلوفصل گردیده، بلکه بهصورت انباشتِ مداومِ ستم، حافظه و مقاومت زیسته است. این تاریخ در اذهان و بدنها، زبانها و تجربههای روزمره حضور دارد و دقیقاً به همین دلیل، با آمار، مدل و تحلیلهای انتزاعی قابل فهم نیست.
چپ پوزیتیویستی، بهویژه در قالب «سوسیالیسم علمی» و مارکسیسم ارتدوکس، با وجود ادعای رهایی، گرفتار همین تقلیلگرایی میشود. در این نگاه، جامعه به ابژهی علم، تاریخ به مجموعهای از قوانین عینی، و خیزش مردم به واکنشی قابل پیشبینی فروکاسته میشود. نتیجه آن است که کنشهای خودانگیخته، بیرهبر و خیابانی یا نابالغ خوانده میشوند یا نیازمند هدایت نخبه های سیاسی یا اقتدار حزبی می شوند. اینجا است که چپ پوزیتیویستی، ناخواسته اما ساختاری، به منطق دولت کنترلگر و توتالیتر نزدیک میشود: هر دو به دنبال کنترل، پیشبینی و مهندسی جامعهاند، حتی اگر نام آزادی بر آن بگذارند.
این انحراف را نمیتوان به دیالکتیک هگل نسبت داد. دیالکتیک هگل، هرچند ایدهآلیستی، اما ضد پوزیتیویستی است، زیرا تاریخ را فرایندی زنده، متناقض و پیشبینیناپذیر میفهمد. پوزیتیویسم نه از دل هگل، بلکه در تقابل با او شکل گرفت. مسئله از آنجا آغاز شد که بخشی از مارکسیسم، دیالکتیک را از یک روش انتقادی زنده، به «قوانین علمی تاریخ» و مرحلهبندیهای مکانیکی تقلیل داد. در این لحظه، دیالکتیک از ابزار نقد و رهایی، به ایدئولوژیای برای توجیه اقتدار بدل شد.
رزا لوکزامبورگ نقطهی گسست مهمی در این میان است. او صراحتاً با هرگونه جبرگرایی تاریخی و جایگزینی حزب یا فرم از پیشتعریفشده بهجای کنش زندهی تودهها مخالفت میکرد. برای لوکزامبورگ، شورا یا سازمان نه نقطهی آغاز، بلکه محصول مبارزهی واقعی و فرایند همسو با مبارزه در بطن بود. او هشدار میداد که بدون آزادی، حتی «درستترین» اشکال سوسیالیستی نیز به سلطه بدل میشوند. از این منظر، لوکزامبورگ به خروشهای خیابانی نزدیکتر است تا بسیاری از خوانشهای شوراییای که از بالا، لحظهی انقلاب را ارزیابی میکنند.
میشل فوکو، از مسیری دیگر، همین خطر را نشان میدهد. او یادآور میشود که قدرت فقط در دولت یا سرکوب عریان نیست، بلکه در دانش، گفتمان و نهادها جریان دارد. وقتی نظریهپرداز، حتی با نیت رهایی، تعیین میکند کدام خیزش «واقعاً انقلابی» است و کدام نیست، در حال اعمال شکلی از اقتدار معرفتی است. در شرایط حال ایران ، این نوع داوری نظری میتواند به بیاعتبار کردن تجربهی زیستهی معترضان و تضعیف خودآگاهی جمعی بینجامد.
در برابر این رویکردها، نقد عبدالله اوجالان اهمیت ویژهای مییابد. او پوزیتیویسم—حتی در شکلهای چپ و ضداقتدارش—را زبانی میداند که جامعه را از حافظهی تاریخی و توان خودسازمانیابیاش جدا میکند. خیزش مردم ایران و کوردستان نه «پیشاشورایی»، نه «نارس»، و نه «غیرطبقاتی» است؛ بلکه تاریخِ انباشتهای است که خود را در خیابان بیان میکند. شورا، سازمان و شکلهای نوین سیاست، اگر قرار است رهاییبخش باشند، باید از دل این خروش زنده زاده شوند، نه آنکه خروش بهخاطر نداشتن آنها معلق یا نامعتبر اعلام شود. مردمی که امروز در خیاباناند، ابزار نظریه نیستند؛ آنها خودِ تاریخِ در حال حرکت هستند.
هر کنشگر چه آنارشیست، چه کمونیست شورایی، باید خروش مردم را از درون تجربهی زیسته، حافظهی تاریخی و بدنهای در حرکت درک کند، نه صرفاً از بیرون با معیارهای نظری یا الگوهای از پیش تعیینشده. رهایی واقعی ، از خودسازمانیابی، مقاومت روزمره و خلاقیت عملی مردم می آید. هر نظریهای که این حقیقت را نبیند، حتی اگر نام آزادی یا سوسیالیسم بر آن بگذارد، ناگزیر به بازتولید همان اقتدار و سرکوبی میانجامد که مردم برای نفی آن به خیابان آمدهاند. خرد تاریخی، خلاقیت جمعی و احترام به خودآگاهی مردم، تنها منبع واقعی رهایی است.

