نویسنده: سین، بامداد
در عمق سیستمهایی که قدرت را در ایران تداوم میبخشند، چیزی بیش از یک ماشین سرکوب ساده وجود دارد، یک شبکه پیچیده از وابستگیها، ترسها و منافع که هر اعتراضی را به فرصتی برای تقویت سلطه تبدیل میکند. از اواخر دسامبر ۲۰۲۵، وقتی جرقههای نارضایتی دوباره شعله کشید، این سیستم نه با واکنشهای پراکنده، بلکه با یک استراتژی هماهنگ عمل کرد: تیراندازی مستقیم به معترضان، ربودن زخمیها از بیمارستانها، و سپس پنهان کردن اجساد در انبارها یا مکانهای عمومی برای کنترل روایت. این الگو، که در روزهای ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶ به اوج رسید، ریشه در تاریخ طولانی سرکوب دارد، جایی که قدرت مرکزی همیشه از خشونت برای جلوگیری از اتحادهای محلی استفاده کرده، شبیه به آنچه در اعتراضات ۲۰۱۹ دیدیم، وقتی هزاران نفر بدون نام و نشان دفن شدند، یا در ۲۰۲۲، وقتی اینترنت قطع شد تا جهان از کشتارها بیخبر بماند. اما این بار، مقیاس بزرگتر است: بیش از ۳۶۵۰۰ کشته گزارش شده(بیشترین آمار تا کنون همین بوده) ، با اسنادی که نشان میدهد بسیاری از اجساد به عنوان اعضای بسیج معرفی شدهاند تا خانوادهها نتوانند ادعایی کنند، و این چرخهای است که نه تنها مرگ را تولید میکند، بلکه اعتماد اجتماعی را نابود میسازد. خاموشی دیجیتال، که از ۸ ژانویه آغاز شد و هنوز ادامه دارد، بخشی از این استراتژی است؛ نه فقط برای جلوگیری از انتشار ویدیوها، بلکه برای ایزوله کردن جوامع، جایی که مردم بدون ارتباط خارجی، بیشتر به ترس وابسته میشوند و کمتر به همبستگی. این قطع، که در کردستان شمال غربی شدیدتر بوده، جایی که بیشترین درگیریها و کشتهها رخ داده، نشان میدهد چگونه قدرت از فناوری برای حفظ کنترل استفاده میکند، اما همزمان، نقاط ضعفی ایجاد میکند که مردم میتوانند از آنها برای سازماندهی محلی بهره ببرند.
در کرمانشاه، این مکانیسم به شکلی محلیتر ظاهر میشود، جایی که نیروهای سپاه و شبهنظامیان خارجی مانند زینبیون؛ فاطمیون و حشد الشعبی(که بيشترين کشتار را همین حشدالشعبی انجام داده بود)، بازداشتیها را در مکانهای مخفی نگه میدارند و سپس بدون هیچ فرآیند قضایی، آنها را حذف میکنند. در ۲۳ ژانویه، وقتی بیش از ۱۰۰ جسد به ورزشگاه امام خمینی در طاقبستان منتقل شد، این نه یک رویداد تصادفی بود، بلکه بخشی از یک الگوی سازمانیافته برای پنهان کردن جنایات: خانوادهها فراخوانده شدند برای شناسایی، اما بسیاری از اجساد مربوط به هفتههای قبل بودند، با نشانههایی از برداشت اعضای بدن (کلیه، قلب) که نه تنها سودجویانه است، بلکه راهی برای پاک کردن رد شکنجهها. این عمل، که در مناطق کُردی مانند کرمانشاه برجستهتر است، ریشه در تقسیمبندیهای قومی دارد، جایی که قدرت مرکزی همیشه اقلیتها را به عنوان تهدید میبیند و از نیروهای خارجی برای سرکوب استفاده میکند تا مسئولیت را پخش کند. تاثیر این کشتارها فراتر از خانوادههاست؛ آنها جوامع را تجزیه میکنند، جایی که ترس از ناپدید شدن، مردم را از هم جدا میکند، اما همزمان، جرقههایی از مقاومت محلی ایجاد میکند؛ مانند کنترل شبانه خیابانها توسط مردم عادی، بدون نیاز به رهبران مرکزی. این مقاومت، که در کرمانشاه با درگیریهای مداوم ادامه دارد، نشان میدهد چگونه قدرت از بالا، همیشه با پاسخهای از پایین روبرو میشود، جایی که مردم بدون ساختارهای رسمی، راههای جدیدی برای بقا پیدا میکنند.
این الگو در تهران، به عنوان مرکز قدرت، با لایههای بیشتری پیچیده میشود. در سردخانه کهريزک، اجساد انباشتهشده با لولههای تنفسی هنوز متصل، داستان ربودن زخمیها از بیمارستانها را روایت میکند، جایی که حداقل ۲۷ هزار بازداشت، شامل صدها کودک، بدون ردی ناپدید شدهاند. این ناپدیدسازیها، که اغلب با اعترافات اجباری همراه است، بخشی از یک سیستم است که نه تنها اعتراضات فعلی را سرکوب میکند، بلکه آینده را شکل میدهد: خانوادهها با فشار برای سکوت روبرو هستند، از پرداخت پول تا تهدید به زندان، و این چرخهای است که جامعه را به سمت انزوا میبرد. اما در همین انزوا، پتانسیلهایی نهفته، مردم شروع به سازماندهی در محلهها کردهاند، بدون وابستگی به نهادها، جایی که اطلاعات از طریق شبکههای غیررسمی پخش میشود و مقاومت بدون چهرههای برجسته ادامه مییابد. گزارشهای تلویزیونی دولتی، که حتی تایید کردهاند انبارهای سردخانه پر شده و اجساد در حیاطها انباشته، ناخواسته این سیستم را افشا میکنند، و نشان میدهند چگونه قدرت، در تلاش برای کنترل، نقاط ضعفی ایجاد میکند که میتوان از آنها برای تغییر استفاده کرد.
در شمال، مانند بابل و مازندران، تیراندازیهای مستقیم (از پشت یا به شکم) حداقل ۷۰ کشته در ۱۸ دی به جا گذاشته، و اجساد از بیمارستانها ربوده شده تا به عنوان کشتهشدگان همان روز اعلام شوند. این تاکتیک، که در اصفهان، یزد و گیلان تکرار میشود با صحنههایی شبیه به میدان جنگ (دیوارهای پر از سوراخ گلوله، اجساد پنهان پشت خودروها) راهی برای پنهان کردن ارتباط با بازداشتیهای قبلی است، اما همزمان، جوامع را به سمت همبستگی بیشتر سوق میدهد. مردم در این مناطق، بدون منتظر ماندن برای کمک خارجی، شروع به کنترل محلی کردهاند، مانند تنکابن، جایی که شبها شهر در دست مردم است و درگیریها با بوی باروت ادامه دارد. این کنترل از پایین، که بدون سلسله مراتب عمل میکند، نمونهای است از اینکه چگونه سرکوب، ناخواسته فضایی برای خودمختاری ایجاد میکند، جایی که مردم بدون رهبران، تصمیمات جمعی میگیرند و مقاومت را تداوم میبخشند.
در شهرهایی مانند مشهد، قم و شیراز، اعدامهای بدون محاکمه ( حداقل ۲۱۴ در مشهد، ۱۲۱ در قم و ۱۶۷ در شیراز) به عنوان ابزاری برای ارعاب عمل میکنند، جایی که اجساد با تاخیر تحویل میشود و ادعا میشود مربوط به حوادث ۸-۹ ژانویه است. این اعدامها، که اغلب مخفیانه و با استفاده از نیروهای خارجی انجام میشود، بخشی از یک الگوی گستردهتر جنایات علیه بشریت است، شامل شکنجه و ناپدیدسازی، که هدف آن حفظ سلطه از طریق ترس است. اما ترس همیشه دوجانبه است؛ آنهایی که سرکوب میکنند، خود از اتحاد مردم میترسند، و این جایی است که افشاگریها وارد میشوند، عکسهای لو رفته از صدها کشته، که به رسانهها رسیده، نشان میدهد چگونه اطلاعات، حتی در خاموشی، راه خود را پیدا میکند. در کُردستان، جایی که بیشترین کشتهها ( بیش از ۵۰۰۰ ) گزارش شده، این الگو شدیدتر است، اما مقاومت محلی، با تمرکز روی جوامع اقلیت، نشان میدهد چگونه قدرت مرکزی، در تلاش برای کنترل، فضایی برای خودسازماندهی ایجاد میکند.
کلیت این وقایع، بیش از یک سری کشتار است؛ آنها بازتابی از یک سیستم هستند که برای بقا، به خشونت وابسته است، اما همزمان، نقاط شکست خود را آشکار میکند. حداقل ۵۲ اعدام رسمی در دوره اعتراضات ثبت شده، اما خطر اعدامهای دستهجمعی همچنان وجود دارد، و این جایی است که نقش مردم برجسته میشود؛ نه به عنوان قربانیان منفعل، بلکه به عنوان عاملان تغییر، که بدون ساختارهای بالا، شبکههای مقاومت میسازند. افشاگریهای مردمی، مانند اسناد لو رفته یا عکسهای منتشرشده، و گزارشهای مستقل، این مکانیسم را مختل میکنند، زیرا بدون نظارت جهانی، چرخه خشونت تداوم مییابد، اما با هر افشاگری، قدرت از پایین قویتر میشود.

