لایه‌های تاریک سلطه و چشمان حسرت‌زده

لایه‌های تاریک سلطه و چشمان حسرت‌زده

نویسنده: (سین،بامداد)

(نافرمانی در برابر ماشین مرگ)

اعتراضات سراسری

۲ اسفند ۱۴۰۴

پنجاه و پنجمین روز/شب

……………..

در عمق آن شب‌های دی‌ماه، وقتی هوا سنگین‌تر از همیشه می‌شود و خیابان‌ها به جای عبور، به جایی برای ایستادن تبدیل می‌شوند، چیزی می‌شکند. نه فقط استخوان‌ها یا شیشه‌ها، بلکه آن توهم بزرگ که می‌گوید همه چیز تحت کنترل است. قدرت، آن موجودی که همیشه خودش را مالک تنفس‌ها و قدم‌ها می‌داند، ناگهان عریان می‌شود و تنها ابزارش را بیرون می‌کشد: مرگ. این کشتارها، این ریختن خون بر سنگفرش‌ها، چیزی فراتر از خشونت لحظه‌ای بود؛ زبانی بود که می‌گفت هر انسانی که بدون اجازه حرکت کند، باید حذف شود. چون در چشم آن ساختار، زندگی بدون مجوز، جرم است. زندگی بدون اینکه به کسی تعظیم کند، تهدید است. و این تهدید را با گلوله پاسخ می‌دهند، نه برای دفاع، بلکه برای یادآوری اینکه هر جانی، هر اراده‌ای، فقط تا جایی مجاز است که به چرخ‌دنده‌های همان ماشین خدمت کند.

حالا تصور کن آن لحظه را: مردمی که جمع شده‌اند، نه برای تسخیر چیزی، بلکه فقط برای بودن. برای گفتن اینکه این بدن‌ها مال خودمان هستند، این خیابان‌ها مال هیچ‌کسی نیستند جز کسانی که در آن قدم می‌زنند. اما پاسخ می‌آید، تند و بی‌رحم. تیرها که شلیک می‌شوند، هوا را پر می‌کنند از بوی باروت و ترس، اما بیشتر از آن، از این حقیقت تلخ که هر ساختاری که بر پایه‌ی فرمان و اطاعت بنا شده، در نهایت فقط با حذف می‌تواند بماند. این قتل‌عام‌ها، لایه‌به‌لایه، نشان می‌دهند که قدرت نه نگهبان است، نه حامی؛ فقط یک انگل که از ترس تغذیه می‌کند. ترس از اینکه اگر مردم بدون نیاز به رهبر یا مجوز، کنار هم بایستند، کل آن بنا فرو می‌ریزد. و این ترس را با مرگ می‌پوشانند، چون مرگ، آخرین ابزار برای انکار وجود است.

و وقتی چهل روز می‌گذرد، آن روزی که سوگواری باید آرامش بیاورد، باز هم تیراندازی. در برخی شهرها، جایی که مردم فقط آمده‌اند تا یاد کنند، تا بگویند این خون فراموش‌شدنی نیست. اما سوگواری جمعی، اگر خارج از کنترل باشد، خطرناک‌تر از هر اعتراض است. چون در سوگواری، پیوندها شکل می‌گیرد، بدون اینکه کسی دستور دهد. پیوندهایی که می‌گویند ما با هم هستیم، نه زیر سایه‌ی تو. و این را تحمل نمی‌کنند. تیرها را شلیک می‌کنند تا حتی غم را هم به جرم تبدیل کنند، تا حتی اشک را هم تحت مالکیت درآورند. لایه‌ی عمیق‌تر این ماجرا، این است که قدرت نمی‌خواهد هیچ فضایی خارج از خودش وجود داشته باشد. حتی فضای غم، حتی فضای یادآوری. چون هر یادآوری‌ای که بگوید این مرگ‌ها بی‌معنی نبودند، پایه‌ی تمام دروغ‌هایشان را لرزان می‌کند. دروغ‌هایی مثل عدالت، مثل امنیت، که فقط ماسک‌هایی برای کنترل هستند.

در دل این تاریکی، سه جوان را محاکمه می‌کنند: متین محمدی، عرفان امیری، احسان حسینی‌پور. نه به عنوان مجرم، بلکه به عنوان شاهدان ناخواسته این حقیقت که انسان می‌تواند بدون اجازه فکر کند، عمل کند. آنها را به جایی می‌برند که زمان متوقف می‌شود، جایی که نور فقط یک خاطره است. شکنجه شروع می‌شود، لایه‌به‌لایه، تا جایی که بدن احسان، آن نوزده‌ساله، دیگر نمی‌تواند خودش را نگه دارد. ضربات، برق‌هایی که از تن عبور می‌کنند، آویزان کردن‌هایی که اراده را از ریشه می‌کشند. هر لحظه از این شکنجه، نه فقط درد جسمی است، بلکه تلاش برای محو کردن خود انسانیت. برای اینکه اعترافاتی بیرون بکشند که هرگز واقعی نیستند. کلماتی که از دهانشان بیرون می‌آید، مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی، ساخته‌شده برای نمایش. اما در چشمانشان، وقتی مقابل دوربین‌ها می‌نشینند یا در آن دادگاه‌های ساختگی، چیزی موج می‌زند که عمیق‌تر از هر کلمه‌ای است: غم. غمی که می‌گوید این من نیستم، این کلمات مال من نیستند. غمی که از حسرت می‌آید، حسرت اینکه وجودت را دزدیده‌اند و به ابزاری برای تداوم همان سلطه تبدیل کرده‌اند. آن نگاه‌ها، لایه‌ای از درد را نشان می‌دهند که فراتر از جسم است؛ دردی که می‌گوید وقتی اراده‌ات را می‌شکنند، چیزی در عمق وجودت می‌میرد. و این مرگ، مرگ واقعی است، حتی اگر جسمت هنوز نفس بکشد.

آن اعترافات جبری، نه فقط کلمات، بلکه زنجیرهایی هستند که قدرت به دور خودش می‌پیچد تا وانمود کند قوی است. اما در لایه‌ی عمیق‌تر، این اعترافات اعتراف خود قدرت است به ضعفش. چون بدون این نمایش‌ها، بدون این کلمات دزدیده‌شده، نمی‌تواند ادعا کند که حق دارد. نمی‌تواند بگوید که جان تو مال من است. و این غم در چشمانشان، این حسرت که مثل سایه‌ای بر صورتشان نشسته، فریادی خاموش است علیه تمام این ماشین. فریادی که می‌گوید حتی در شکستن، حتی در اعتراف، چیزی باقی می‌ماند که مال تو نیست.

حالا فکر کن به آنهایی که هنوز منتظر اعدامند. در سلول‌هایی که زمان به آهستگی می‌گذرد، هر ثانیه‌شان یادآوری این است که حتی مرگت مال خودت نیست. آنها در سکوت می‌مانند، چون می‌دانند هر کلمه‌ای را هم خواهند دزدید. منتظرند، با این حسرت عمیق که زندگی‌شان به مجوز مرگ تبدیل شده. و آنانی که در سکوت کامل اعدام شدند، اجسادشان ناپدید، هیچ اثری، هیچ قبری. این ناپدیدسازی، اوج این تاریکی است؛ نه فقط کشتن، بلکه محو کردن. محو کردن به جایی که خانواده‌ها حتی نمی‌توانند سوگواری کنند، چون چیزی برای سوگواری باقی نمانده. لایه‌ی عمیق این جنایت، این است که قدرت نمی‌خواهد هیچ اثری از مقاومت بماند. حتی از مرگ. چون اگر اثری بماند، اگر قبری باشد، آنگاه یادآوری ادامه پیدا می‌کند. و یادآوری، دانه‌ای است که می‌تواند کل ساختار را از درون بپوساند.

در عمق این همه، این جنایت‌ها نشان می‌دهند که هر اقتداری، هر ساختاری که خودش را بالاتر از انسان قرار دهد، ذاتا دشمن زندگی است. چون زندگی را به چیزی تقلیل می‌دهد که نیاز به اجازه دارد. تنفس را به امتیازی که می‌توان گرفت. هر گلوله، هر شکنجه، هر اعدام، لایه‌ای از این حقیقت را برملا می‌کند: قدرت می‌ترسد. می‌ترسد از انسانی که فقط انسان باشد، بدون زنجیر، بدون نظارت. می‌ترسد از خیابانی که مردم در آن جمع می‌شوند، نه برای فرمانبرداری، بلکه برای بودن. برای گفتن اینکه ما مال هیچ‌کسی نیستیم. این ترس، ریشه‌ی تمام این تاریکی است. و مقاومت، نه در جنگیدن با ابزارهای همان قدرت، بلکه در انکار کامل نیاز به آن است. در اصرار بر اینکه هر انسانی، حتی اگر خطا کند، حتی اگر فقط بخواهد وسط خیابان بایستد و نفس بکشد، حق دارد بدون اینکه کسی ادعا کند صاحب اوست.

این لایه‌ها، یکی پس از دیگری، نشان می‌دهند که این جنایت‌ها استثنا نیستند؛ بلکه منطق درونی هر نظامی است که بر پایه‌ی سلطه و اجبار ایستاده. و در برابر آن، تنها چیزی که باقی می‌ماند، این نافرمانی ساده است: بودن بدون اجازه. فریاد زدن بدون مجوز. سوگواری کردن بدون ترس. چون در نهایت، این نافرمانی است که می‌تواند آن ماشین را متوقف کند. نه با جایگزینی یک سلطه با دیگری، بلکه با انکار کامل ایده‌ی سلطه. با گفتن اینکه هیچ قدرتی نمی‌تواند بگوید کدام زندگی مجاز است و کدام نه.

این نافرمانی طبیعی، تنها چیزی است که در برابر آن عظمت تاریک هنوز نور می‌زند. و این نور، لایه‌به‌لایه، می‌تواند همه چیز را تغییر دهد.

و آزادی به معنای واقعیش آزاد باشد، نه تقسیم شده و سهم بندی!