نزاع میان طالبان افغانستان و دولت پاکستان نه یک اختلاف ساده مرزی است و نه صرفاً یک بحران امنیتی؛ بلکه کشمکش پیچیدهای است میان دو ساختار قدرت که هر دو از دل پروژههای ژئوپولیتیک منطقهای زاده شدهاند. این نزاع چندلایه، مبهم و آلوده به بازیهای استخباراتی و ایدئولوژیک است؛ جنگی که در ظاهر با شعار امنیت و حاکمیت ملی پیش میرود، اما در باطن رقابت برای نفوذ، کنترل و مشروعیت است.
دولت پاکستان مدعی است که طالبان افغانستان از «تحریک طالبان پاکستان» حمایت میکند. تحریک طالبان پاکستان یا همان TTP سالهاست علیه دولت پاکستان میجنگد. طالبان افغانستان این حمایت را انکار میکند، اما شواهد متعدد از حضور، پناهگاه و روابط ایدئولوژیک میان دو جریان حکایت دارد.
از منظر سیاسی، این رابطه نه صرفاً همدردی ایدئولوژیک، بلکه پیوند ساختاری است؛ هر دو از یک قرائت خاص از اسلام سیاسی تغذیه میکنند و ریشههای مشترک در مدارس دینی منطقه دارند. آنچه امروز پاکستان «تهدید» مینامد، در گذشته بخشی از ابزار سیاست منطقهای خودش بود. اکنون همان نیروی پرورشیافته، به چالشی علیه خودِ ساختار تبدیل شده است.
خط دیورند برای پاکستان یک مرز رسمی و بینالمللی است؛ برای طالبان یک «خط فرضی». طالبان با تکیه بر ادعای قومی، این مرز را تقسیمکننده پشتونها میداند.
اما در پسِ این ادعا، مسئله فقط قومیت نیست؛ مسئله گسترش «حاکمیت» است. طالبان نمیخواهد مرزی را بپذیرد که بهزعمش میراث استعمار است، زیرا پذیرش آن به معنای تثبیت نظم دولت-ملت مدرن است؛ نظمی که خود طالبان نیز در عمل بهگونهای دیگر آن را بازتولید میکند.
ایدئولوژی طالبان محدود به جغرافیای افغانستان نیست. قرائت آنها از «امارت اسلامی» ماهیتی الهامبخش برای جریانهای همسو در منطقه دارد. از نگاه پاکستان، خطر اصلی این است که الگوی طالبان به درون خاک خودش سرایت کند و نظم نیمهنظامی–نیمهمدنی این کشور را متزلزل سازد.
در این میان، تناقض تاریخی آشکار است. پاکستان سالها از گروههای مسلح به عنوان ابزار عمق استراتژیک استفاده کرد، اما اکنون با نسخهای از همان منطق مواجه است که دیگر قابل مهار نیست.
روابط رو به گسترش طالبان با هند برای پاکستان نگرانکننده است. هر نوع نزدیکی کابل و دهلی نو، در ذهن استراتژیستهای پاکستانی به معنای تضعیف موقعیت منطقهای اسلامآباد است.
طالبان که زمانی پروژه مشترک برخی حلقات امنیتی پاکستان و حمایتهای خارجی در بستر جنگ سرد متأخر و پس از آن بود، اکنون میکوشد خود را از وابستگی تاریخی رها نشان دهد و با بازیگران متنوعتری وارد تعامل شود.
به باور من، این نزاع نه جنگ مردم افغانستان و پاکستان، بلکه جنگ دو دستگاه قدرت است. در حملات هوایی، در انفجارها و در درگیریهای مرزی، قربانی اصلی شهروندان عادیاند؛ مردمانی که نه در تصمیمگیری سهم دارند و نه در سود قدرت شریکاند.
در این چارچوب، حتی احتمال «مدیریت تنش» برای بسیج احساسات ملیگرایانه نیز دور از ذهن نیست؛ زیرا حکومتهای بحرانزده گاه از دشمن خارجی برای تحکیم انسجام داخلی بهره میبرند.
درنتیجه میتوان ادعا نمود که این نزاع، برخورد دو روایت از حاکمیت است.
یک دولت ملی–امنیتی که سالها از ابزارهای پلیدانه برای پیشبرد سیاست خارجی استفاده کرده؛ و یک امارت ایدئولوژیک که اکنون خود را بازیگر مستقل منطقهای میبیند.
اما در هر دو سوی مرز، مردم عادی قربانی اند.
در نهایت، این جنگ، جنگ قدرت است؛ نه جنگ مردم افغانستان و پاکستان. آنچه میسوزد و نابود میشود روستاها، خانهها و زندگی انسانهای بیپناه است؛ و آنچه حفظ میشود، ساختارهای اقتدار.

