نویسنده: ز/ضرغام
در فوریه ۲۰۲۶، نیروهای نظامی پاکستان عملیات هوایی گستردهای را علیه نقاط مختلف افغانستان اجرا کردند. این حملات شهرهای کابل، قندهار و استان پکتیا را هدف قرار داد و به دنبال آن، وزیر دفاع پاکستان رسما از ورود به مرحله جنگ علنی سخن گفت. این رویدادها بلافاصله پس از حملات زمینی نیروهای طالبان به پستهای مرزی پاکستان رخ داد که خود پاسخی به حملات قبلی پاکستان در مناطق شرقی افغانستان بود. گزارشهای اولیه حاکی از کشته شدن صدها نفر از نیروهای طالبان است، اما منابع مستقل از تلفات غیرنظامی نیز خبر میدهند؛ از جمله انفجارهایی که خانههای مسکونی و مراکز غیرنظامی را درگیر کرد.
در میان این تحولات، گزارشهای غیررسمی و شایعات در شبکههای اجتماعی از احتمال کشته شدن هبتالله آخوندزاده، رهبر گروه طالبان، در یکی از حملات به قندهار حکایت دارد. هیچ تایید رسمی از سوی هیچیک از طرفین صادر نشده، اما همین شایعه کافی است تا نشان دهد که ساختارهای قدرت در هر دو سو چقدر شکنندهاند و تا چه حد به حذف فردی وابستهاند.
این درگیریها نه نبرد دو ملت، بلکه تقابل دو ماشین دولتی است که هر یک برای حفظ انحصار خشونت خود، جان انسانهای عادی را به حراج گذاشتهاند. دولت پاکستان، با تکیه بر ارتش منظم و بودجه نظامی عظیم، مسئله گروههای مسلحی مانند تحریک طالبان پاکستان (TTP) را با بمباران فراتر از مرز حل میکند؛ گویی که مرزهای ترسیمشده روی نقشه، ارزش جان ساکنان دو سوی آن را تعیین میکند. در مقابل، اداره طالبان در افغانستان، که خود بر پایه سلسلهمراتب نظامی-مذهبی بنا شده، سالهاست مردم تحت حاکمیت خود را با احکام و دستورالعملهای پیدرپی سرکوب میکند: ممنوعیت آموزش دختران فراتر از مقطع ابتدایی، محرومیت زنان از کار و حضور عمومی، گسترش مجازات اعدام و شلاق در قوانین کیفری جدید، و حذف هر صدای مخالف از طریق بازداشتهای خودسرانه و اعدامهای خلاصه. این رژیم، که ادعای حاکمیت بر مردم افغانستان دارد، حالا با پاسخ نظامی به حملات پاکستان، دقیقا همان چرخهای را تکرار میکند که خود قربانی آن بوده: تبدیل شدن به ابزاری برای توجیه خشونت بیشتر.
در این میان، هزاران غیرنظامی (کودکان، زنان، مردان بیطرف) قربانی مستقیم یا غیرمستقیم این بازی میشوند. بمبها خانهها را ویران میکنند، گلولهها بازارها را به میدان جنگ تبدیل میکنند و موج آوارگی تازهای ایجاد میشود که میلیونها نفر را در شرایطی وخیمتر از پیش قرار میدهد. این تلفات نه خسارت جانبی که نتیجه منطقی ساختارهایی است که قدرت را بر پایه انحصار سلاح و قانون تعریف میکنند. هیچکدام از این دو حاکمیت، جان یک کودک افغانستانی یا پاکستانی را به اندازه حفظ موقعیت استراتژیک خود ارزشمند نمیدانند. سناریوهای برنامهریزیشدهای که در اتاقهای تصمیمگیری اسلامآباد و قندهار طراحی میشوند، همیشه بر پایه محاسبات ژئوپلیتیک و حفظ کنترل داخلی هستند؛ نه بر پایه نیازهای واقعی جوامع.
این درگیریها همزمان با تحولات عمیقتر منطقهای همراه است. مرزهای مرسوم و مورد مناقشه (مانند خط دیورند) بار دیگر به خط مقدم تبدیل شدهاند و هر حملهای، پتانسیل کشیده شدن دامنه درگیری به بازیگران دیگر را افزایش میدهد. اقتصادهای نحیف دو کشور بیشتر فرومیپاشند، تجارت مرزی متوقف میشود، و جریان آوارگان و پناهجویان، فشار بر کشورهای همسایه را بیشتر میکند. اما مهمتر از همه، این چرخه، هرگونه امکان سازماندهی خودجوش و افقی جوامع محلی را از بین میبرد. جایی که دولتها حاکماند، مردم نمیتوانند بدون ترس از سرکوب یا بمباران، روابط اقتصادی، اجتماعی و دفاعی خود را بر پایه توافق داوطلبانه بسازند.
تاثیر این خشونت بر کودکان، عمیق و بلندمدت است. نسلی که از بدو تولد صدای انفجار را به جای لالایی میشنود، تصاویر اجساد را به جای بازیهای کودکانه به خاطر میسپارد و میآموزد که جهان جایی است پر از تهدید و بیاعتمادی. تحقیقات روانشناختی نشان میدهد که چنین مواجهه مداومی با خشونت سازمانیافته، منجر به اختلالات اضطرابی مزمن، کاهش توانایی یادگیری، و شکلگیری ذهنیت بقا در جنگ میشود. این کودکان نه تنها آینده خود را از دست میدهند، بلکه چرخهای از نفرت و خشونت را به نسل بعد منتقل میکنند؛ چرخهای که دقیقا به نفع همان ساختارهای قدرت است، زیرا جوامع آسیبدیده کمتر قادر به مقاومت سازمانیافته در برابر حاکمیت میشوند.
در نهایت، این رویدادها بار دیگر ثابت میکنند که هر دو جناح (دولت متمرکز پاکستان و امارت سلسلهمراتبی طالبان) در یک چیز مشترکاند: بیتوجهی مطلق به ارزش ذاتی زندگی انسانهای بیگناه. آنها نه برای مردم، بلکه برای حفظ و گسترش حوزه نفوذ خود میجنگند.
تا زمانی که این مدلهای حکومتی وجود داشته باشند، مرزها خون میریزند، شهرها بمباران میشوند و کودکان در سایه ترس بزرگ میشوند. تنها خروج از این تله، رد کامل هرگونه اقتدار متمرکز است؛ جایی که افراد و جوامع کوچک، بدون نیاز به ارتشها و احکام بالادستی، زندگی مشترک خود را مدیریت کنند. تا آن زمان، گزارش این درگیریها فقط فهرستی از قربانیان بعدی خواهد بود.

