نویسنده: راوی
در ایران دوباره جنگ شده است.این بار علاوه بر اسرائیل،آمریکا نیز به ایران تحت حکمرانی جمهوری اسلامی حمله کرده است. این گزارش مشاهدات من، و پاره ای از چیزی است که در این مورد فکر میکنم:
روز شنبه این گونه آغاز شد:
من از خواب بیدار شدم.دوش گرفتم.لباس های سیاهی را همراه با یک روسری مشکی رنگ پوشیدم.و روی همه ی این ها بارانی بلندی را به تن کردم.
شرح دادن لباس هایم چه اهمیتی دارند؟
دلیل اش آن است که من این لباس های سیاه رنگ و روسری را به شکل خاص برای تظاهرات پوشیده بودم.
قرار بود با آن ها چهره ام و هویتم را بپوشانم.و در دانشگاه تظاهرات کنیم.اگر شناسایی و دستگیر میشدم، شکنجه و حبس و محرومیت از تحصیل و حتی احتمال اعدام در انتظارم بود.
تظاهرات ما در اعتراض به کشتار وسیع و گسترده مردم معترض ایران، توسط حکومت مستبد جمهوری اسلامی که تحت رهبری و امر علی خامنه ای بود، اتفاق می افتاد.
گروه های مختلف سیاسی با شعار های بعضا متعارض و مخالف هم قرار بود که در تظاهرات حضور داشته باشند.
ما برای احتمال درگیری آماده شده بودیم.روز قبل اش یک وصیت نامه نوشتم.در وصیت نامه نوشته بودم که جنازه ام را از جمهوری اسلامی خریداری نکنند.
جمهوری اسلامی از خانواده هایی که فرزندان آن ها را میکشت، در ازای تحویل دادن اجساد مبالغ کلانی را طلب میکرد. فکر کردم که در هرصورت یک بدن بی جان به درد کسی نخواهد خورد. میشد درصورت نیاز، شکل دیگری از یادبود را ایجاد کرد.چیزی شبیه به یک قبر نمادین.
آن شنبه، روسری را به جای آن که مثل حجاب روی موهایم بگذارم دور گردنم انداختم.یک دستمال گردن تیره رنگ!
و گفتن این چه اهمیتی دارد؟
ذکر کردن این مساله از آن جهت مهم است که من با استفاده از این دستمال گردن درواقع درحال مبارزه با
حکومت و اسلام گرایی افراطی بودم!
در نیم قرن گذشته جمهوری اسلامی زنان ایرانی را مجبور به پوشاندن موهایشان طبق قوانین شریعت کرده است.قانونی که به نظر من احمقانه و غیرمنصفانه شمرده می شود.من موهایم را نمی پوشانم و روسری نمی پوشم و به جایش دستمال گردنی برای مواقع ضروری به گردنم می بندم.
جمهوری اسلامی طبق قانون،می تواند من را از این بابت شلاق بزند یا چند میلیون تومان جریمه نقدی کند.سازوکاری شبیه به پلیس شریعت اسلامی داعش،الخنسا.
بعد یک بطری آب میوه خریداری و شروع به نوشیدن آن در خیابان کردم.چند ساعتی تا زمان تجمع مانده بود و قصد داشتم برای چند ساعت، به محل کارم بروم و قبل از آن چیزی بنوشم.
گفتن این موضوع در گزارش جنگ چرا می تواند مهم باشد؟
به این دلیل که من با آب میوه نوشیدنم درواقع داشتم جرمی بزرگ را مرتکب میشدم!
الان در ایران ماه رمضان است. در این ماه مسلمانان روزه میگیرند.من هم گاهی از اوقات این کار را کرده ام.گرچه الان خودم را یک فرد مذهبی نمیدانم. اما در بین دوستانم افراد معتقد زیادی وجود دارند که روزه میگیرند و به شیوه مسلمانان عبادت میکنند،من به آزادی آن ها در انتخاب نوع سبک زندگی شان احترام میگذارم و آن ها نیز متقابلا همین کار را میکنند.
این چیزی است که باعث میشود ما بتوانیم علیرغم تفاوت هایمان دوست و افرادی نزدیک به هم باقی بمانیم. اما جمهوری اسلامی چنین نگاهی نداشته است و ندارد.
سران و رهبر جمهوری اسلامی،ایران را یک جامعه یک پارچه اسلامی می دانند و برای همین غذا خوردن و نوشیدن در محیط های عمومی در ماه رمضان را ممنوع اعلام کرده اند. غذا خوردن و نوشیدن در یک محیط عمومی در ماه رمضان از نظر قانونی می تواند شما را با شلاق خوردن و جریمه نقدی سنگین مواجه کند.
این تصویری است از زندگی یک شهروند عادی ایرانی در ایران،از نظر حاکمیت ما همواره مجرم و در حال مجازات شدن بوده و هستیم.
برای اتصال به اینترنت بین المللی و ارسال این گزارش ما از فیلتر شکن استفاده میکنیم. و برای همین استفاده، مجازاتی در قانون در نظر گرفته شده است.
این میزان از محدودیت و سرکوب اجتماعی و سیاسی و روابط محدود با اکثر کشور های جهان در کنار تحریم های اقتصادی جان فرسا جهان غرب به رهبری آمریکا و برخی از کشور های اروپایی،جامعه ایران را و به ویژه شهروندان سکولار را به نقطه ای رسانده است که به دنبال رفع این وضعیت باشند:
از ابتدای انقلابی که به سرنگونی حکومت پادشاهی ختم شد؛احزاب رقیب جمهوری اسلامی با آن به مخالفت برخاستند و برای آزادی سیاسی مبارزه کردند،جمهوری اسلامی هزاران نفر از آنان را دستگیر و شکنجه و سپس تقریبا همگی را اعدام کرد. به باقی مهلت داد تا توبه کنند و به تکذیب همراهان و هم حزبی های سابق شان بپردازند و حتی به شکل اجباری در اعدام سایرین برای بخشیده شدن گناهان شان مشارکت کنند.
دو سال بعد سپس در حدود دویست نفر از مردم فرودست را که تنها به افزایش قیمت ها معترض بودند را در حدود سی سال پیش در اسلامشهر و مشهد کشت. پس از آن به روشنفکران حمله کرد.آن ها را در خانه هایشان مثله و تکه تکه کرد،تعدادی را با اتوبوس به دره ریخت و باقی را مجبور به تبعید کرد.
این اتفاق برای تعداد زیادی از خوانندگان و نوازندگان و بازیگران ایرانی نیز رخ داد.آن ها بین زندان و کشته شدن و فرار کردن از ایران مجبور به انتخاب شدند.
حدود بیست و پنج سال پیش دانشجویانی را که در فضای سیاسی بسته ایران برای داشتن یک نشریه اصلاح طلب تظاهرات میکردند را دستگیر و شکنجه کرد.بخشی از آن ها را از خیابان و برخی دیگر را از خوابگاه ها دزدید و از روی پل هوایی ها و بلندی ها به پایین پرتاب کرد. و ده ها نفر کشته شدند.
در حدود شانزده سال قبل شهروندان معترض ایرانی مایل بودند که از طریق یک انتخابات خشونت را متوقف کنند و اصلاحاتی را انجام دهند،میلیون ها نفر در تهران و در حمایت از کاندیدای اصلاح طلب راهپیمایی سکوت برگزار کردند. آن ها قرار بود صرفا در کنار یکدیگر بایستند و قدم بزنند.همین را انجام دادند. اما دستگیری و کشتاری بزرگ اتفاق افتاد.
زندان بدنام کهریزک یادآور شکنجه ها و رنجی هست که معترضان ایرانی در آن برهه زمانی متحمل شدند و آن کاندیدا برای باقی عمرش به حصر خانگی محکوم شد.
سپس در حدود ده سال پیش ایرانی ها شجاعانه برای انقلابی اساسی فریاد زدند و آن ها دوباره سرکوب شدند و سه سال بعدتر در طی جنبشی دیگر هزار و پانصد نفر کشته شدند و وکمی بعد در جریان جنبشی دیگر،یعنی جنبش زن،زندگی،آزادی جامعه موفق شد تا حدی سبک زندگی اش را به دولت تحمیل کند.اما این جنبش نیز با صدها نفر کشته و اعدام شده سرکوب شد.
یک ماه پیش مردم برای نزدیک به یک ماه در خیابان ها اعتراض کردند،و این جنبش تا روز شروع جنگ در جریان بود.یعنی همان روز شنبه مشهور که این گزارش را با یاد کردن از شروع کردم. در جریان این جنبش هزاران انسان از میان معترضان کشته و ده ها هزار نفر زندانی شدند.
پس از این تجارب و وقایع، بخش بزرگی از مردم ایران به این باور رسیدند که بدون داشتن سلاح و امکان فعالیت های مسلحانه سقوط و متوقف کردن جمهوری اسلامی غیر ممکن است.
آمریکا در این زمینه به ایرانی ها وعده کمک داد. آن ها گفتند ما به مردم ایران برای کسب آزادی و عبور از جمهوری اسلامی کمک خواهیم کرد. و بخشی از ایرانی ها برای دریافت این کمک تسلیحاتی و نظامی مصرانه اصرار کردند. شاید به این دلیل که چاره دیگری را در مقابل خودشان نمی دیدند…
آزادی چند بمب چند تنی بود که بر تهران فروریخت:
آن روز حدود ده دقیقه بود که از خانه خارج شده بودم که صدای انفجار مهیبی را شنیدم. همزمان مردی در حال دویدن در کوچه فریاد میزد: جنگ شده!خیابان جمهوری را زدند و اطراف اینجا هم مورد حمله قرار گرفته. مسیرم را عوض کردم و به خیابان اصلی رفتم. متوجه شدم بقایای یک پهپاد آتش گرفته در کوچه کناری یک مدرسه سقوط کرده است.
مسئولان مدرسه های منطقه در ها را باز کرده بودند و از دانش آموز ها می خواستند که فورا مدرسه ها را ترک کنند.این به این معنا بود که صد ها کودک گم شده و تنها در خیابان ها رها شده بودند و تعدادی از معلمان مسئولانه تلاش میکردند وضعیت را آرام سازند.همزمان برخی از والدین در تلاش بودند تا فرزندان شان را در خیابان پیدا کنند.
برای این که این تصویر در نظر شما کامل شود،ده ها نفری که به سرعت در حال فرار کردن و جمع کردن وسایل کوچ و سفر بودند را نیز تصور و به این صحنه اضافه کنید.چراغ های راهنمایی رانندگی از کار افتاده بودند و ماشین ها در هم گره خورده بودند و راه بندان ایجاد شده بود.
ده ها نفر را دیدم که به سمت بالای خیابان فرار میکردند و درست در جهت مقابل ده ها نفر در حال فرار کردن به سمت پایین خیابان بودند.هرکسی فکر میکرد نقطه ای که قبلا در آن نبوده است، لابد امن تر است و باید خودش را به آنجا برساند!
در همین زمان در بسیاری از خطوط تلفنی و اینترنتی اختلال ایجاد شد. جمهوری اسلامی در فکر تهیه پناهگاه یا آژیر خطر یا فراهم کردن وسایل حمل و نقل عمومی یا حداقل حفاظت از کودکان گم شده نبود،آن ها می خواستند ارتباط مردم را باهم قطع کنند تا شورشی رخ ندهد.
فورا نیروهای مسلح و ضد شورش که اخیرا هزاران نفر را در اعتراضات کشته بودند در خیابان های تهران پیدا شدند و شروع به فریاد کشیدن برای متفرق کردن مردمی که در تلاش برای فرار کردن بودند و در راهبندان گیر افتاده بودند، کردند.
یک دختربچه که فکر میکنم حدود هشت سال داشت.از من پرسید که آیا هنوز خط تلفنم کار میکند؟
و آیا می توانم با موبایل به والدین اش زنگ بزنم؟
نگاه کردم. هنوز آنتن داشتم. تنها اینترنت من قطع شده بود. به کناری رفتیم،گوشیموبایل را به او دادم و مشغول تماس گرفتن شد. به زودی حدود هشت پسربچه و دختربچه در سنین مختلف در صف ایستاده بودند تا به نوبت با خانواده شان تماس بگیرند. فرصتی بود تا کمی مکث و توقف کنم و اطراف را بهتر ببینم.
پیرمردی را دیدم که داشت چند پتو و بالشت را با چابکی به پشت موتور اش می بست.لابد برای این که شاید با تنها وسیله نقلیه ای که داشت همراه با خانواده اش فرار کند، ناگهان پیر مرد دست هایش را بالا برد و دقیقا جملات پیش رو را گفت:
خدایا شکر ات. ببخش که به وجود تو شک کردم.حقا که میگن ظالم نبرد راه به منزل.(یعنی فرد ظالم به موفقیت نخواهد رسید).
از او پرسیدم:آقا چی شده؟کجا رو زدن؟(به کجا حمله شده؟)
او پاسخ داد: میگن بیت رهبری و ریاست جمهوری را زده اند.(مورد حمله قرار داده اند).
تعدادی از دانش آموزان دبیرستانی که در حال عبور کردن بودند،شعار مرگ بر دیکتاتور سر دادند و می خندیدند.
بعد از آن که نفر آخر از کودکان در صف با پدرش تماس گرفت.خط تلفن من نیز قطع شد. سعی کردم تاکسی بگیرم و خودم را به بیمارستانی که امن تر بود برسانم اما هیچ تاکسی در کار نبود. بنابراین پیاده به سمت نزدیک ترین ایستگاه مترو رفتم. درهای سالن مترو باز بودند،و شاید صدها نفر مثل من آنجا برای آمدن قطار و جا به جا شدن تجمع کرده بودند.
به سختی سوار قطار شدیم و قطار راه افتاد. در قطار دختری جوان و کاملا محجبه ای را دیدم که به شدت می گریست. از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است؟
او گفت که خواهر و برادرش در وزارت دفاع و صنایع موشکی کار میکنند و این نواحی مورد حمله موشکی قرار گرفته است. دستی بر شانه او گذاشتم و سعی کردم تسلی اش بدهم. حداقل در ظاهر دلم می خواست که تصور کنم که می توانم با او نیز همدل باشم. اما جمهوری اسلامی با جنایتکار بودن اش تنها زندگی من را ندزدیده است.بلکه امکان همدلی را نیز در من و ما کاهش داده و در جامعه، انتقام گرفتن را شعله ور کرده است.
او فردی محجبه بود و اطرافیان اش مشاغلی دولتی و نظامی داشتند. من او را نمیشناختم اما گویا همین کافی نشانه ها کافی بودند که او را نیز فردی وابسته به سرکوبگران به حساب بیاورم!
من در اعماق قلبم متاسف نبودم.
در این چند روز صحنه های بسیاری را از مردمانی دیده ام که دیگران و خانواده های دیگران را به دلیل باور های سیاسی شان نفرین میکردند. در ایران نفرت بسیار زیادی وجود دارد. و من از خودم می پرسم که در نهایت ما چگونه خواهیم توانست که در جامعه باهم ادامه بدهیم؟
هیچ جنگ بشر دوستانه ای وجود ندارد:
به بیمارستان رسیدم. توی آسمان تهران جنگنده ها در حال حرکت بودند،و زنی همراه با پسرش در کنج یک دیوار پناه گرفته بود. به یک هایپر مارکت در زیر زمین ساختمانی تجاری و بزرگ فرار کردم. آنجا دیدم که مردم به شکل گسترده در حال خریدن بطری آب معدنی و چراغ قوه و کنسرو و نان و سیب زمینی بودند.قفسه ها به سرعت خالی میشدند.
داروخانه هم بسیار شلوغ بود.
در بیمارستان به نظر میرسید که وضعیت امن تر است.در حقیقت نبود،اطراف بیمارستان بمب باران می شد و شیشه های اطراف می لرزید و می شکست.
آن روز علاوه بر آن که خانه خامنه ای بمب باران شد تعداد زیادی از کارگران شهرداری که در مسافتی دورتر در حال آسفالت کاری بودند زخمی شدند. و از زنی شنیدم که به تلخی می گریست و میگفت پسرم که صرفا مهندس عرشه کشتی بود،در این حملات جان خودش را از دست داد.و چند دانش آموز با موج انفجار ها کشته شدند.
جنگ مبتنی بر سلاح هایی برای تخریب و کشتار است.و کشتار با جان ها انسان ها ارتباط دارد. بنابراین آن چیزی که بر علیه جان انسان است،نمی تواند بشر دوستانه باشد.
هیچ جنگی در تاریخ بشر دوستانه نبوده است. حملات متفقین علیه متحدین در جنگ جهانی دوم بشر دوستانه نبود. با این حال میلیون ها دگر اندیش و کولی و یهودی و مخالفان جنایات امپراطوری ژاپن به آن به چشم امید و نجات دهنده نگاه میکردند.
خانه های مسکونی را بمب باران نخواهیم کرد:
این جمله ای بود که خلبان یک جنگنده اسرائیلی خطاب به یکی از تلویزیون های اپوزسیون حکومت ایران گفت.
او گفت: مردم ایران ما شما را بمب باران نخواهیم کرد.به موقع اش شورش کنید و سر مار را شما قطع کنید.
صادق بود. تقریبا اکثر مناطق هدف قرار گرفته همین ویژگی را داشتند،غیرمسکونی بودند. و برای مناطق وسیع مسکونی، اکثر اوقات هشدار تخلیه صادر میشد.
با این حال فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی و سایر نیروهای مسلح،در خانه ها و در مدارس و در مناطق مسکونی مخفی می شدند تا از خودشان محافظت کنند و هزینه را برای اسرائیل بالا ببرند. هیچ رسانه دولتی در ایران هرگز هشدار های تخلیه را اعلام نمیکرد و نمی کند. آن ها از افزایش تلفات غیرنظامی استقبال میکنند.
با این حال بخشی از مردم به این قضیه که به مناطق غیرنظامی حمله نمی شود اعتماد کردند.بسیاری در شهر های بزرگ در خانه هایشان مانده اند.و با آرام تر شدن وضعیت و تامین مجدد مواد غذایی،فعلا نشانه های قحطی دیده نمیشود.
با بمب باران ها، برق و گاز و آب برخی از مناطق قطع میشوند و بلافاصله متصل میشوند. شاید اساسی ترین مشکل، گرانی بسیار شدید تقریبا همه چیز و قطع بودن اینترنت و شنود گسترده باشد.
من هر روز بیش از دوازده ساعت تلاش میکنم تا به اینترنت بین المللی وصل شوم و بسیاری از اوقات موفق نمی شوم.
ایول!دیکتاتور کشته شد.
چند شب پیش یک شبکه ماهواره ای اعلام کرد: علی خامنه ای دیکتاتور ایران کشته شده است.آن شب مردم شعار دادند و به پایکوبی ایستادند.صبح روز بعد تلویزیون دولتی این خبر را تایید کرد.هواداران دیکتاتور که سال ها برای جنایات بی شمار او اشک نریخته بودند،برای مرگ او گریستند و گفتند که زندگی سختی خواهند داشت چرا که لبخند دیکتاتور یا همان خامنه ای را دیگر نمی بینند. من به جای او لبخند زدم.
گرچه از جنگ غمگین بودم و این عدالت و پایانی نبود که برای خامنه ای تصور میکردم.او هرگز محاکمه نشد و با بمب های چند تنی آمریکایی کشته شد.
طرفداران اش روز های بعد در خیابان ها تجمع و عزاداری کردند.اما نه فقط عزاداری!
آن ها مسلح بودند و یا توسط سربازانی با چهره های پوشانده شده محافظت می شدند.
از پنجره به آن ها نگاه میکردم،بقیه همسایه ها هم همین طور، عزاداران دیکتاتور از نظر تعداد در اقلیت بودند. در مورد جهاد صحبت میکردند و کشتار مخالفان و باقی شهروندان را تهدید میکردند و میکنند.
آن ها شهروندان سکولار را سربازان صهیونیست می خواندند. ناگهان یکی از افراد مسلح به ساختمانی که در آن بودیم اشاره کرد و با لیزر نوری انداخت و سپس تیراندازی کردند. ما صرفا در حال تماشا کردن بودیم و کسی شعاری نمیداد اما آن ها تیراندازی میکردند. لابد چون به اندازه کافی طرفدار و عزادار دیکتاتور نبودیم!
و من بار دیگر میگویم که مرگ بر دیکتاتور و شیوه او.
و زنده باد آزادی.
امروز:
به سختی به اینترنت وصل میشوم تا این گزارش را بفرستم.صدای چند انفجار ناشی از حمله هوایی اسرائیل همچنان شنیده می شود.و شیشه های آسیب دیده خانه را دارند به سرعت عوض میکنند.
برای این که شکستگی و رد رنگ باقی نماند، و شناسایی نشویم همه چیز را سریعا تعمیر و پاک میکنند.
ممکن است آزار و اذیت ها افزایش پیدا کنند.
ما به ایستادگی و جنگیدن با توحش در هرشکلی ادامه خواهیم داد!

