نویسنده: هاسّه-نیما گُلکار
مرگ «علیرضا جعفری»، کودک یازدهسالهی دبستانی که در یک ایست بازرسی نظامی کُشته شد، نَه «تراژدی» است و نه «إستثنا». این، نتیجه مستقیم نظمی است که بر پایه اطاعت، ترس و تولید دائمی جنگ بنا شده است. نظمی که دولتها — هر دولت، با هر پرچم و ایدئولوژی — برای بقای خود به آن وابستهاند.
روایت رسمی میگوید او «در حین انجام وظیفه» کشته شد و با زبان مسمومِ ایدئولوژیک، مرگش را به «شهادت» إرتقا میدهد. اما حقیقت سادهتر و بیرَحمتر است: یک کودک، در خدمت یک ماشین نظامی، کشته شده است. نه انتخابی در کار بوده، نه «وظیفهای» که بتوان آن را اخلاقی دانست.
آنچه این واقعیّت را عُریانتر میکند، گفته مادر اوست: «به دلیل کمبود نیرو، پدرش این کودک را با خود به ایست بازرسی بُرده بود … در چنین ایستهائی حضور نوجوانان ۱۵ و ۱۶ ساله نیز امری معمول است…». این اعتراف، پرده را از یک حقیقت هولناک کنار میزَند: وقتی دولت به کمبود نیرو میرسد، بدنِ کودکان به ذخیرهی جایگزین تبدیل میشود. خانواده، که باید پناه باشد، به امتدادِ ماشین جنگ بَدل میشود.
این پدیده نَه محدود به یک حکومت خاص، بلکه درونزادِ تمامی دولتهائی است که در شرایط بحران و جنگ، بقای خود را بر زندگی انسانها مقدّم میدارند. هر دولتی، در لحظه بحران، به همین منطق بازمیگردد: بسیج، فداکاری، و در نهایت مصرف انسانها. جنگ، مهم نیست با چه نامی — «دفاع»، «أمنیّت»، «وطن» — همیشه به معنای توجیه و مقبولسازی مرگ است. و کودکان، بهدلیل آسیبپذیری و امکان شکلدهیِ ایدئولوژیک، آسانترین سوخت این آتشاند.
تجربه جنگ ایران و عراق نیز نشان داد که چگونه ایدئولوژی، ملیگرائی و وعدههای ماورائی، کودکان را به سوخت ماشین جنگ تبدیل کردند. امروز نیز همان الگو، با صورتبندیهای تازه، تکرار میشود.
تاریخ این را بارها نشان داده است: از میدانهای مین تا ایستهای بازرسی، از کلاسهای درس تا تبلیغات رسمی، کودک به پروژهای برای آیندهی دولت تبدیل میشود — آیندهای که اغلب هرگز به آن نمیرسد.
بحثِ «نقض حقوق بشر» در اینجا کافی نیست؛ این واژهها اغلب فقط برای مُدیریت بُحراناند، نَه پایان دادن به آن. مسئله ژَرفتر است: خودِ ساختاری که به دولت حقّ انحصاریِ خشونت میدهد، که سلسلهمراتب را طبیعی میکُند، و اطاعت را فضیلت مینامد. در چنین ساختاری، کودکسرباز نه انحراف، بلکه امکان دائمی است.
باید صریح گفت: هیچ جنگی «مردمی» نیست وقتی که کودکان در آن به کار گرفته میشوند. هیچ «وطنی» ارزش آن را ندارد که بدن یک کودک را به ایست بازرسی بفرستد. و هیچ ایدئولوژیای نمیتواند این واقعیّت را تطهیر نماید.
آنچه باید زیر سؤال بروَد، نه فقط یک سیاست یا یک فرمانده، بلکه کُل منطقِ حاکم است: منطق دولت، مرز، ارتش و اطاعت. تا زمانی که این منطق پابرجاست، علیرضاها نه آخرین خواهند بود و نه حتّا إستثنا.
در برابر این چرخه، پاسخ نَه اصلاح، بلکه إمتناع است: امتناع از مشارکت، امتناع از مقبولیّتبخشی، و بازسازی زندگی بر پایه همبستگیای که از پائین میآید، نه از فرمان. چرا که هرجا قدرت متمرکز میشود، کودکان دیر یا زود به خطِ مقدّم رانده میشوند.
نه مُلا! نه شاه! نه جَنگ!
زَن-زندگی-آزادی!

