بی‌دفاعی مردم و ادعای پوچ امنیت

بی‌دفاعی مردم و ادعای پوچ امنیت

نویسنده: ضرغام

در روستای ده‌مهری غرب ولسوالی انجیل ولایت هرات، جایی که بیشتر ساکنانش از جامعه شیعه‌اند، روز جمعه بیست و یکم حمل حوالی ساعت سه بعدازظهر، افراد مسلح ناشناس (که گزارش‌ها از سوار بودنشان بر موتورسیکلت حکایت دارند) به سوی غیرنظامیانی که برای زیارت و تفریح روز جمعه به زیارت سید محمد رفته بودند، تیراندازی کردند.

طبق روایت شاهد عینی، مهاجمان نخست مردان را جدا ساختند و در برابر چشمان زنان و کودکان به رگبار بستند. سپس زنانی که با دیدن این صحنه فرار کردند را نیز هدف قرار دادند. کودکان هم در میان کشته‌شدگان و زخمی‌ها بودند. شمار تلفات طبق منابع محلی به بیش از بیست نفر رسیده و برخی گزارش‌ها از رسیدن آن به چهل نفر سخن می‌گویند، با احتمال افزایش بیشتر. ده‌ها زخمی به شفاخانه حوزوی هرات منتقل شده‌اند و این مرکز درمانی یکی از شلوغ‌ترین و سخت‌ترین روزهای خود را پشت سر می‌گذارد.

این صحنه تکرار همان الگوی آشناست که سال ۱۴۰۳ در مرکز ولایت دایکندی پانزده نفر از استقبال‌کنندگان (زائران کربلا) را تیرباران کردند، یا در ولسوالی دایمیرداد میدان وردک جایی که نورالله چهارده‌ساله پس از تیرباران برادر بزرگترش به نام نوروز، سکته کرد و تا امروز هیچ یادی از آنان نشده است. هر بار نتیجه یکسان است: بدون هیچ تعقیب جدی، بدون عدالت واقعی، به سرعت به فراموشی سپرده می‌شود.

سوال ساده و بی‌پرده این است: غیر از طالبان، چه کسی در افغانستان امروز مسلح است؟ در سه سال نخست حکومت‌شان همه احزاب و گروه‌ها را خلع سلاح کردند. اگر کسی جز خودشان هنوز اسلحه دارد، ادعای برقراری امنیت‌شان چه معنایی دارد؟ و اگر ندارد، این انحصار خشونت چه سودی برای مردم داشته است؟

پاسخ در خود ساختار قدرت نهفته است. هر قدرتی که انحصار اسلحه و امنیت را ادعا کند، در عمل مردم را بی‌دفاع می‌سازد. آنان را به دسته‌های قومی و مذهبی تقسیم می‌کند تا کنترل آسان‌تر شود و هنگامی که حمله‌ای رخ می‌دهد  (چه توسط افراد ناشناس، چه گروه‌های دیگر) نه توانایی پیشگیری دارد و نه اراده پیگیری. زیرا پیگیری عدالت واقعی نیازمند برابر شمردن همه شهروندان است، نه حفظ سلسله‌مراتب و سلطه.

طالبان همچون هر حکومت دیگری، امنیت را نه برای پاسداشت جان مردم، بلکه برای تثبیت سلطه خود تعریف می‌کنند. مردم ده‌مهری برایشان اهمیتی ندارند؛ همان‌گونه که کودکان کار تهران یا قربانیان اعتراضات ۱۴۰۴ برای هیچ قدرتی مهم نیستند. این روش تیراندازی (جدا کردن مردان و کشتن در برابر خانواده‌ها) نه تصادفی، بلکه تاکتیکی برای ایجاد وحشت حداکثری و شکستن پیوندهای اجتماعی است تا جوامع محلی بیشتر منزوی و وابسته بمانند. خشونت تداوم می‌یابد زیرا قدرت بدون خشونت نمی‌تواند دوام بیاورد. انحصار اسلحه، ادعای امنیت، و سپس فراموشی قربانیان، همه اجزای یک مکانیسم واحدند: تبدیل مردم به تابعان منفعل که منتظر ناجی بمانند، حال آنکه ناجی خود بخش اصلی مشکل است.

در نبود هرگونه اقتدار مرکزی، تنها امکان واقعی برای گسستن این چرخه، سازماندهی مستقیم و افقی خود مردم است. جایی که جوامع محلی بدون وابستگی به هیچ مرکزی، امنیت خود را با هم تامین کنند، بدون آنکه یکی انحصار اسلحه ورزد و دیگران را به قربانی بدل کند. تا زمانی که قدرت وجود دارد، چنین رویدادهایی ادامه خواهند یافت؛ نه به عنوان استثنا، بلکه به عنوان نتیجه منطقی و گریزناپذیر همان ساختاری که مدعی حفاظت از مردم است.