«گزارش رسیده از ایران»
آن هم شهری های ما که زامبی نیستند اما ما را زنده نمیخواهند:
به توصیه چند نفر از طرفداران حکومت و دولت مستقر در ایران به این تجمعات در تهران می روم.
آن ها می گویند باید بیایی و ببینی و تا حد امکان از آن گزارشی مستقل بنویسی.
یکی از آن ها می گوید برای آمدن به این تجمع اسلامگرایان نیازی نیست که موهایت را بپوشانی.
ما بر سر امری ملی آنجا جمع هستیم و البته که افرادی که شبیه تو فکر میکنند و لباس می پوشند هم مورد پذیرش قرار خواهند گرفت.
بنابراین باظاهری به زعم خودم معمولی به آنجا می روم.
ظاهری که داشتن اش هنوز از نظر قانونی یک عمل مجرمانه به حساب می آید.
این گزارش در حدود ساعت ۸ شب تا ساعت ۱۱ شب در حوالی میدان انقلاب تهران گرفته شده است.
از داخل قطار با زنان و مردانی از تمامی سنین مواجه میشوم که درحالی که پرچم جمهوری اسلامی را در دست دارند،در حال پیوستن به این تجمعات هستند.
زنان غالبا کاملا محجبه اند و چادر پوشیده اند و علاوه بر این ماسک هایی تیره رنگ نیز به صورت زده اند.هم ماسک های پزشکی متداول است و هم روبنده و پوشیه.
به خاطر دارم که مذهبیون ایرانی برای سال ها کم تر از روبنده استفاده میکردند و در کل میل پوشاندن به صورت ها را نمی فهمم.مردان نیز به صورت هایشان یکی در میان ماسک زده اند.
اما چهره های کودکان آشکار است.
روی سر بسیاری از آن ها سربند هایی بسته اند.
سر بند هایی در حمایت از حزب الله لبنان و مجتبی خامنه ای.
از مخالفان حکومت شنیده ام که بسیاری از این افراد غیرایرانی اند.بنابراین با دقت به حرف ها و لهجه ها گوش میکنم.هیچ زبان خارجی یا لهجه غیر فارسی را نمی شنوم.افرادی که رو به رویم نشسته اند عمدتا از قضا هم وطن و هم شهری ما هستند!
تعداد زنان بسیار از مردان بیش تر است.اما تعداد زنان سالمند و تعداد دختران جوان به نظرم چشم گیر تر می آیند.افراد میانسال کم تری در بین جمعیت اند.
برخی ها با دوستان و خانواده شان و یا شاید از پایگاه های بسیج آمده باشند.بسیج یک بازوی تبلیغاتی محله محور از سمت حکومت جمهوری اسلامی در سراسر ایران است و وظیفه پیش برد برنامه های تبلیغاتی و مقاومت در مقابل جنبش های سیاسی و اجتماعی را برعهده دارد.
وقتی به چهره های مقابلم در قطار دقت میکنم،احساس میکنم نوعی تنفر از من بابت ظاهرم و کسی که هستم در چشم های افراد رو به رویم است.شاید این یک پیش داوری باشد.
من هرگز نمی توانم ذهن خوانی کنم و هرگز کاملا مستقل و بدون جهت گیری سیاسی عمل نمیکنم.در هرصورت من نیز یک انسان و یک شهروند سکولارم و مذهبیون ولایتمدار را با تجربیات پیشینم می شناسم و این طور برداشت کرده ام .در هر صورت آن موقع این طور احساس میکنم.
بیش تر که دقت میکنم و زنی را می بینم که تلاش میکند پرچم اش را زیر چادرش مخفی کند.
همه این ها برای من تا حدی عجیب است.این فکر به ذهنم میرسد که این جماعت به شکل فردی اعتماد به نفس کم تری دارند و شاید آن ها هم از بخش دیگری از جامعه می ترسند.شاید این آن دلیلی باشد که چهره هایشان را می پوشانند.
فکر میکنم که برای ترساندن کسی نیامده ام و سعی میکنم ظاهر مذهبی تری به خودم بگیرم و لبخند بزنم.
زنی که در قطار رو به رویم نشسته است،فقط نگاهش را می دزدد.
به ایستگاه مورد نظر میرسیم و با ده ها نفر دیگر از طرفداران حکومت اسلامی به ورودی می رویم.در مسیر یک زن و مرد سیاه پوست را هم می بینم.آن ها هم با پرچم حزب الله لبنان آمده اند.
حدس میزنم طلبه یا دانشجو علوم دینی یا پزشکی باشند.تعدادی از این دانشجویان در ایران وجود دارند.آن ها تنها خارجی هایی هستند که آن شب می بینم.
رو به روی مترو، مردی پرچم جمهوری اسلامی را می فروشد.بنابراین این فرض مخالفان حکومت که تمامی هزینه ها را جمهوری اسلامی می دهد تا طرفداران اش را جمع و متشکل کند رد می شود.
جمهوری اسلامی برای تبلیغات و پروپاگاندا هزینه زیادی میکند اما ظاهرا این تجمعات با برخی هزینه های شخصی نیز برگزار می شوند.
قیمت هر پرچم در حدود صد و هشتاد هزار تومان است.دوست دارم که یکی بخرم تا کمی بیش تر شبیه بقیه بشوم.اما بعد به خاطر می آورم که شخصا دوست ندارم به چنین افراد و نهاد هایی پولی را داوطلبانه پرداخت کنم. آیا من می توانم نسبت به این جماعت کاملا بی طرف و مستقل باشم؟
به خاطر می آورم که آن ها دو سال مرا به انجام کاری بدون حقوق در عوض زندان نرفتن وادار کردند و بابت پس دادن جنازه های بی جان معترضانی که کشته بودند پول طلب میکردند.
بنابراین از آن مرد پرچمی نخریدم
کنار خیابان غرفه هایی برای فعالیت های تبلیغاتی و سرگرمی ساخته بودند.مثلا برای کودکان کشته شده در جنگ اسرائیل و جمهوری اسلامی می توانستی بروی و جمله ای بنویسی و در عوض خودکاری را به یادگاری هدیه بگیری.
جایی هم مردی نوحه و سرودی می خواند و فرد دیگری با سخنرانی کردن جمعیت را به هیجان می آورد.
در حال مشاهده این اتفاقات بودم که مردی حدودا شصت ساله از پشت سر و از فاصله ای نزدیک و با تحکم گفت:روسری ات رو بکش جلو و موهات رو بپوشون.
و بعد به سرعت رفت.
نظامی ها با اسلحه در خیابان بودند که خیابان هارا برای این طرفداران حکومت امن کنند.
اما آن ها بابت نوع لباس پوشیدنم از من ایرادی نمی گرفتند!
چیزی که هواداران حکومت به شکل مستقیم نمی توانستند تحمل کنند و آن ها را عصبانی میکرد.آن ها به افرادی بسیار همرنگ تر نیاز داشتند.
احتمالا آن ها مرا حامی حکومت می پنداشتند.اما آیا هواداران جمهوری اسلامی می توانستند یک انسان سکولار را حتی به عنوان طرفدار حکومت مطبوع شان بپذیرند؟
حداقل به نظر می رسید که پاسخ به این سوال برای بخشی از آن ها (نه)بزرگی باشد!
اعتقاد به حکومت اسلامی برای این افراد صرفا یک عقیده سیاسی نیست.
بلکه مساله ای است که به نگرش اساسی آن ها به زندگی و سبک زندگی شان و فرهنگ مربوط میشود.
آن ها مخالفی که سکوت کند و هیچ نشانه ای در بیرون از مخالفت اش بروز ندهد را می توانند تحمل کنند.
اما دوستی که در سبک پوشش و زندگی با آن ها اختلاف داشته باشد را نه!
جمهوری اسلامی با برنامه های تبلیغاتی مختلف در پی القا این تفکر است که انسان های گوناگون با سبک زندگی های گوناگون از این سیستم سیاسی طرفداری میکنند اما در ماهیت بر اساس حذف دیگر اندیشه ها و فرهنگ ها ساخته شده است و بر مجموعه ای از آگاهی های مقدس استوار است که خودی را از غیر خودی و دشمن را از دوست جدا میکند.
بنابراین عدم تحمل بخشی از طرفداران اش نسبت به افرادی مانند من چیزی دور از ذهن و تعجب برانگیز نیست.
از طرفی این به این معنی نیست که من در مشاهداتم همه افراد را در جایگاه دشمنی دیدم.
برخی از آن ها و به ویژه زنانی که کم سن و سال تر بودند با گشاده رویی برخورد میکردند و سطحی از انعطاف و اعتماد را نشان می دادند.
و می توانم بگویم که بی اغراق بسیاری از کودکانی که می دیدم بسیار دوست داشتنی بودند.و فکر میکنم همه ی ما فارغ از عقیده سیاسی مان نسبت به آینده این کودکان مسئولیت داریم و باید اطمینان حاصل کنیم که فرصت زندگی کردن و تجربه کردن برابر داشته باشند و به جای دیگران مجازات نشوند.
آن شب غرفه ای وجود داشت که بین مردم چای پخش میکرد و میگفتند اگر تا آخر شب بمانم شاید ساندویچ کوچکی از تخم مرغ و سیب زمینی آب پز گیرم بیاید!
من شخصا پخش کردن غذاهایی گران قیمت یا پول را بین جمعیت هواداران ندیدم.این چیزی بود که مخالفان حکومت پیش تر ادعا میکردند.
تصور میکنم مخالفان نیاز به یک دلیل ساده برای حضور طرفداران حکومت در چنین تجمعاتی دارند و بنابراین به سراغ ایده و دلیل پخش کردن پول و غذا می روند که حداقل از نظر من دلیل اصلی نیست. و به اندازه انگ زنی حکومت به مخالفان و آمریکایی و اسرائیلی خطاب کردن آنان غیر واقع بینانه است.
می توانم بگویم آن ها برای حراست و حمایت از باور ها و اعتقادات و سبک زندگی شان و شاید برای حراست از منافعی که در بلند مدت با پابرجا ماندن حکومت به آن ها می رسد حضور داشتند.
منافعی که حتی بسیاری از آن ها به عنوان منفعت درک اش نمی کنند و امروز حقوق شهروندی شان می پندارند اش.
فرض کنید یک شرکت تولیدی داریم که قرار است افرادی را استخدام کند.و اولویت در استخدام را همیشه به افرادی می دهد که چشم هایشان آبی رنگ است.
بعد از مدتی افرادی که چشم های آبی دارند برای از بین بردن حس ناخوشایند تبعیض، برای خودشان استدلال میکنند که بین داشتن چشم های آبی و شایستگی ارتباطی مستقیم وجود دارد.
و بر اساس این منطق،استخدام شدن را حق خودشان می دانند و نه به عنوان تبعیض نسبت به دیگران.
طرفداران حکومت صاحب برخی مزیت ها هستند که طبیعی فرض اش میکنند و نداشتن اش از سمت بقیه را نیز طبیعی می بینند.
آن ها برای حفظ این ها و این سبک زندگی در خیابان ها حضور دارند.علاوه بر این، آن ها واقعا تصور میکنند که در حال حمایت از کشورشان هستند.به نظر من آن ها آنچه ایران نامیده میشود را گرچه به شیوه ای متفاوت، اما واقعا دوست دارند.
در جنگ اخیر از نزدیکان برخی از این افراد کشته شده اند و آن ها نیز سوگوار و مایل به انتقام هستند.
شعار های رایج در این تجمعات در تقابل با مخالفان ولایت فقیه و آمریکا و اسرائیل بود.
در جمعی ایستاده بودم و آن ها فریاد میزدند:مرگ بر ضد ولایت فقیه.
که به شکل دقیق منظورشان آرزو و در خواست مرگ برای خودم و افرادی مانند من بود.
آیا اگر این را با صدای بلند ابراز میکردم،همان اطرافیانم می توانستند واقعا دست به قتل من بزنند؟
فکر میکنم که پاسخ بله است.
آن ها خشمگین بودند و به نظر می رسید که تنها صدای خودشان را می شنوند.
از یکی از آن ها پرسیدم که آینده را چه طور می بینند؟
گفت:عربستان را فتح میکنیم و به مکه خواهیم رفت.
به او گفتم برای آینده جایی که ایستاده ایم چه فکری دارد؟
گفت که وضعیت جایی که در آن هستیم خوب است و کمی فساد نیز وجود دارد و اگر امام زمان(یکی از مقدسین شیعه که در حدود هزار سال پیش غیب شده است!)ظهور کند وضعیت بهتر می شود.
آن ها در نبود یک تصویر عینی و محتمل و مطلوب برای آینده فریاد میزدند.
تصاویر در تخیل اجتماعی مهم هستند.و آینده را پیش روی ما میگذارند.
از تظاهرات حامیان حکومت که باز گشتم، گزارش را به کسی که توصیه کرده بود به آنجا بروم تحویل دادم.
گفت چرا از مرد پرچم فروش چیزی نخریدی؟
او شخصا در مورد اتفاقاتی که افتاده است شاید دخالتی نداشته باشد.
به او گفتم که او حداقل از جنایت حمایت میکند.
او گفت ممکن است این طور باشد اما باید حدود مسئولیت اخلاقی هرکسی دقیقا مشخص شود.
آیا به نظرت مسئولیت همه به یک میزان است؟
و برای عبور از این شرایط باید چه کرد؟
من فکر میکنم همه ما به فرصت به رسمیت شناخته شدن رنج و حقوق مان و سپس عدالت احتیاج داریم.
و برای داشتن چنین چیزی به فهم دقیق تر احتیاج است.به همین دلیل هست که مهم است یکدیگر را با دقت ببینیم و از دادن آدرس های غلط و کلی اجتناب کنیم.
شاید این کاری است که هنوز ارزش انجام دادن دارد.
*وضعیت در ایران بحرانی است.
قیمت ها به شکل افسارگسیخته افزایش پیدا کرده اند.
دسترسی به اینترنت بین المللی دشوار تر شده است.
ناامنی و سرکوب دولتی فراگیر است و ایست های بازرسی شبه نظامیان در شهر حضور پرشمار دارند.
حکم های ناعادلانه علیه زندانیان افزایش یافته اند.
جامعه پس از جنگ و در آتش بس شکننده در وضعیت تعلیق به سر می برد و کسب و کار ها تعطیل و نیمه تعطیل اند.
نهادهای حامی و اکثر سازمان های مردم نهاد تعطیل شده اند.

