نویسنده: ضرغام
اینجا، در ناحیه هفده کابل، دو جسد دختر در پارچههای سپید پیچیده شدهاند. سپیدی کفن، اینبار نه از جنس آیین، که امضای یک نظام غارتگر است روی پیکرهایی که پیش از مرگ، بارها به تاراج رفته بودند. آنها را نکشتهاند تا مجازات کنند؛ کشتهاند تا مالکیت را ثبت کنند، تا مرزهای دارایی را نشانه بگذارند. در منطق طالب، زنی که تن به نکاح اجباری ندهد، زنی که پیش از این در بند همسری خواسته یا ناخواسته بوده و حالا طالب مسلح او را برای خود میخواهد، زنی که هستیاش به چشم این جماعت مسلح، زمینی بلاصاحب مینماید، حذف شدنی است. قتلهای هدفمند و صحرایی واژهای است که زنان معترض خودجوش برای این وضعیت برگزیدهاند: اعدامهایی بیمحاکمه، بیسند، در گوشهای از حومه یا دشت، جایی که خاک شاهد است و دولت طالب، مالک مطلق جان و تن.
حالا از کابل تا قندهار، کاروان سکوت در حرکت است. دخترانی که نباید نامشان را بدانیم، در انتقالی اجباری از خانههایشان کَنده میشوند تا در شهری دیگر، به عقد مردانی درآیند که تنها شناسنامهشان، اسلحهشان است. این نکاح چیست جز یک سند مالکیت جمعی؟ طالبان نهتنها یک دولت، که یک بنگاه توزیع غنایم انسانیاند. زن در این دستگاه، غنیمتی ست که میان وفاداران تقسیم میشود؛ سهمی از جنس گوشت و خدمت و سکوت، که ازدواج نام گرفته است. اینجا دیگر حتی ادبیات دروغین صیغه شرعی هم به کار نمیآید؛ زنی که همسر دارد، به زور تفنگ به نکاح طالب درمیآید، یعنی ورای تمام متون فقهی، تنها یک قانون به رسمیت شناخته میشود: قانون میل مسلح. و وقتی میل مسلح قانون میشود، کشتن زنی که تن به این میل نداده، نه قتل، که اجرای نظم خوانده میشود.
آنارشیسم درست از همین نقطه آغاز میکند: نفی هر نظمی که بر پایه مالکیت تن و جان بنا شده باشد. طالبان یک دولت به معنای کلاسیک مدرن نیستند که بد کار میکند؛ آنها ظهور بیپرده همان خشونتی هستند که هر دولتی در نهاد خود پنهان دارد. مرز، پاسپورت، ثبت احوال، نکاح رسمی، دادگاه خانواده؛ همه اینها صورتهای متمدنانه همان میلهایاند که امروز در افغانستان بدون روکش فرود آمده است. نکاح اجباری، تنها شکل ابتدایی قرارداد نیست؛ این همان رابطه سلطهای است که در همه جا، با امضای سردفتر یا مهر ملا، زن را به کالا بدل میکند. اینجا اما سردفتر اسلحه به دست گرفته و مهر، خون است. و سازمان ملل، این شورای عالی دولتهای جهان، در برابر این برهنگی سلطه چه میکند؟ سکوت. سکوتی که نه از سر ناتوانی، که از سر همدستی ساختاری است. چون نظام جهانی دولتها نمیتواند مشروعیت خود را از طریق محکوم کردن یک دولت بالفعل از دست بدهد. طالبان نماینده بالفعل قلمروای است که سازمان ملل آن را یک کشور میشناسد. در منطق این نظم، هر دولتی حق دارد بر شهروندان خود حاکمیت داشته باشد، حتی اگر این حاکمیت به شکل تجاوز سازمانیافته و قتلهای صحرایی ظهور کند. این خیانت نیست؛ این کارویژه اصلی نظم جهانی ست: تضمین حق تملک دولتها بر بدنها، و نامیدن جنایتهایشان به مسائل داخلی.
اما زنانی که به خیابان آمدهاند، آن جنبش خودجوش، درست بر خلاف این نظم حرکت میکنند. خودجوش یعنی بدون جواز، بدون دفتر مرکزی، بدون رهبری که در بروکسل یا ژنو مذاکره کند. این خودجوشی یک خصلت عمیقا آنارشیستی ست: کنشی که مشروعیتش را از هیچ نهادی نمیگیرد، که از میان زندگیهای خردشده سر برمیآورد و فریاد میزند فرهنگ معافیت را پایان دهید. آنها از نهادهای حقوق بشری نمیخواهند که کمک کنند، بلکه به آنها میگویند سکوتتان خیانت به آرمانهای انسانی ست؛ یعنی دارند رشته نامرئیای را که مدعیان حقوق بشر را به همان دستگاه دولتها وصل میکند، پاره میکنند. این زنان در عمل میگویند: ما خود آرمان انسان هستیم، شما یا با مایید یا با قاتلان ما. و این یعنی سیاست رهایی را از چنگال تکنوکراتها بیرون کشیدن.
داستان آن دو دختر که در ناحیه هفده کابل پیدا شدند، داستان استثنا نیست؛ نتیجه منطقی این فرمول است: دولت + پدرسالاری + مالکیت مطلق. وقتی زن چیزی جز یک رحم تحت کنترل و یک تن دربست در اختیار تعریف نشود، نکشتنش نه از سر اخلاق، که از سر صرفهجویی اقتصادی است. اگر طالب تصمیم بگیرد که این زن متاهل، چون یک بار مال دیگری بوده، دیگر ارزش مصادره ندارد، آن وقت گلوله ارزانترین راه پاک کردن صورت مسئله است. و طنز سیاه ماجرا همینجاست: همان ساختار خانوادهای که زن را در افغانستان پیش از طالبان هم در بند داشت، اکنون به او خیانت میکند. خانوادهای که دختر را به این امید بزرگ کرد که شوهرش مالک معقولی باشد، حالا نظارهگر است که چگونه مالکی تازه از راه رسیده، با خشونت محض، سند را به نام خود میزند.
این بحران، بحران همه نهادهای مبتنی بر مالکیت است؛ بحرانی که در آن تنها سلسلهمراتب عوض میشود، اما اصل انسان به مثابه دارایی سر جایش باقی میماند.
پس راه خروج، اصلاح طالبان نیست. حتی راه خروج، بازگشت به آن گذشته ظاهرا آرامتر هم نیست؛ گذشتهای که در آن زنان شاید کشته نمیشدند، اما معامله میشدند. آنارشیسم اصرار دارد که تنها پاسخ به این جهنم، برچیدن کامل رابطه ارباب ـ بندهای ست که نامش را دولت، مذهب نهادینه، خانواده، و نکاح اجباری گذاشتهاند. هیچ دادگاه بینالمللیای قرار نیست حرمت بدنهای ما را به ما بازگرداند، چون خود این دادگاهها بر ویرانههای حرمت ازرفته بنا شدهاند. هیچ قطعنامهای قاتل صحرایی را از میدان به در نمیکند، چون قاتل صحرایی در آینه به همان قدر قدرتمند است که امضاکننده قطعنامه در نیویورک. تنها چیزی که میتواند ترازوی وحشت را جابهجا کند، جنبش بدون مرز کسانی ست که حاضر نیستند بدنهایشان میدان تاختوتاز هیچ قدرت مسلحی باشد. جنبشی که کارگران، زنان، دهقانان و همه بیصاحبان این جهان را در یک افق گرد میآورد: افق نابودی هر آنچه قامت آدمی را خم میکند، چه با تفنگ، چه با سند ازدواج، چه با مهر شورای امنیت.
کفنهای سپید در ناحیه هفده کابل، فقط جسد نیستند؛ آنها بیانیههای بیزبانیاند از حقیقتی که ما نمیخواهیم ببینیم. آن سپیدی بیگناه، پرچمی ست که روی ویرانههای تمدنی برافراشته شده که زن را از ازل قربانی مقدس نظم میخواست. ما این پرچم را با دستهای خود از روی زمین برمیداریم، نه برای عزاداری، که برای اعلام شورش. شورشی که میداند رهایی را نه طالبان خواهد بخشید، نه جمهوریت پیشین، نه سازمان ملل و نه هیچ کس دیگر. رهایی، همین عمل خودانگیخته شکستن زنجیر در همین لحظه است، همین که زنی بیپروا فریاد میزند: من از آن هیچ دولتی، هیچ قبیلهای، هیچ مردی نیستم. و این نیستم، هسته توفنده هر آنارشیسم حقیقیای ست که در برابر ماشین نکاح و کفن و گلوله، یک صدا سکوت نمیکند.
کفن سپید، سند مالکیت: کالبدشکافی یک اشغال (قتلهای صحرایی و نکاح اجباری)

