متن از (J)
شعار «زن، زندگی، آزادی» در عین سادگی، حامل یک جهانبینی عمیق تاریخی و سیاسی است. تفاوت آن با شعارهایی مانند «کار، مسکن، آزادی» یا «نان، تحصیل، آزادی» در این است که آن شعارها عمدتاً در سطح مطالبات از حاکمیت باقی میمانند، در حالی که «زن، زندگی، آزادی» خودِ ساختارهای سلطه را به چالش میکشد. البته اشتغال، مسکن و آموزش از نیازهای اساسی هر جامعهاند، اما تحقق آنها لزوماً به معنای آزادی نیست. تاریخ بارها نشان داده است که حکومتهای اقتدارگرا نیز گاها میتوانند بخشی از این نیازها را تأمین کنند، در حالی که مناسبات نابرابر قدرت، سرکوب سیاسی و تبعیض اجتماعی همچنان پابرجا باقی بماند.
قرار گرفتن «زن» در ابتدای این شعار تصادفی نیست. زن در طول تاریخ یکی از نخستین و پایدارترین سوژههای سلطه بوده است و از همین رو رهایی زن صرفاً به معنای دفاع از حقوق نیمی از جامعه نیست، بلکه به چالش کشیدن یکی از کهنترین اشکال سلطه در تاریخ بشر است. بسیاری از نظریههای رهاییبخش بر این باورند که سلطه بر زنان نه نتیجهای فرعی، بلکه یکی از بنیانهای اصلی شکلگیری سلسلهمراتب، اقتدارگرایی و تمرکز قدرت بوده است. از این منظر، آزادی زنان معیاری برای سنجش میزان آزادی کل جامعه به شمار میرود. در کنار آن، «زندگی» و «آزادی» نیز به ارزشهای جهانشمولی اشاره دارند که به هیچ ایدئولوژی، دولت یا هویت خاصی محدود نمیشوند و حق طبیعی همه موجودات از جمله انسانها هستند.
همزمان با گسترش جنبش ژینا، شعار «مرد، میهن، آبادی» در تقابل با شعار اصلی جنبش از سوی بخشی از بدنه استمرار خواه و سلطنت طلب مطرح شد. اهمیت این تقابل در تفاوت واژگان نیست، بلکه در تفاوت دو نگاه به جامعه و آینده است. اگر «زن، زندگی، آزادی» از رهایی انسان و نقد سلطه آغاز میکند، «مرد، میهن، آبادی» بار دیگر مرد، ملت و مفاهیمی را در مرکز قرار میدهد که در تاریخ اغلب با اقتدار سیاسی، ملیگرایی و بازتولید سلسلهمراتب اجتماعی پیوند خوردهاند. از این رو بسیاری این شعار را نه گسستی از نظم موجود، بلکه تلاشی برای بازتعریف همان مناسبات قدرت در قالبی دیگر میدانند. مسئله اصلی در اینجا انتخاب میان دو شعار نیست، بلکه انتخاب میان دو تصور متفاوت از آزادی و سازماندهی جامعه است.
به همین دلیل «زن، زندگی، آزادی» را نمیتوان صرفاً یک شعار اعتراضی یا مطالبهمحور دانست. این شعار نه خواستار سهمی بیشتر از قدرت، بلکه خواستار دگرگونی بنیادی مناسبات قدرت است؛ نه در پی جایگزینی یک گروه حاکم با گروهی دیگر، بلکه در پی محدود کردن سلطه و گشودن راه برای جامعهای آزاد، برابر و خودسازمانیافته است. شاید راز ماندگاری و تأثیر تاریخی آن نیز در همین باشد که از سطح مطالبات روزمره فراتر میرود و به بنیادیترین پرسش سیاست میپردازد: چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن هیچ فرد، طبقه، جنسیت یا هویتی بر دیگری سلطه نداشته باشد؟
زن، زندگی،آزادی
نه حاکمیت ملا، نه سلطه شاه!

