نویسنده: ضرغام
جمعهخان فاتح فرماندهای تاجیکتبار است که پس از بازگشت طالبان به قدرت، بهعنوان آمر ولسوالیهای پنجگانهی درواز در بدخشان فعالیت میکرد. او با دو دست میجنگید: یک دست شمشیر، یک دست معدن. سهیم بودن در عواید استخراج طلا و لاجورد بدخشان، او را به یکی از ثروتمندترین فرماندهان ولایت بدل کرده بود. این ثروت بود که صدای قندهار را درآورد، نه ایمانش.
داستان فاتح یک داستان طبقاتی در لباس قبیله است. مردی از شمال با ساختار محلی خودش یک امپراتوری کوچک ساخته، و حالا مرکز قبیلهای که ادعای دولت میکند میخواهد آن را مصادره کند.
هبتالله آخوندزاده و حلقهی نزدیک به او معتقدند که طالبان باید بهصورت متمرکز اداره شود و تمام فرمانها از قندهار صادر گردد. این حرف در نظر اول ایدئولوژیک به نظر میرسد. اما در عمل، یک پروژهی قبیلهای است.
الگو روشن است: هرگاه طالبان قندهاری بخواهند فرماندهان غیرپشتون را از پایگاه قدرتشان دور کنند، آنها را به زابل منتقل میکنند. این الگو پیشتر در مورد قاری صلاحالدین ایوبی، مشهورترین فرمانده اوزبیکتبار طالبان، نیز اجرا شده بود.
فاتح را هم به زابل فرستادند. مراسم معرفی او بهعنوان معاون والی زابل در حالی برگزار شد که هیچیک از مقامهای ارشد طالبان در آن شرکت نکرده بودند.این سکوت، یک پیام بود: تو دیگر کسی نیستی.
اما فاتح پیام را نپذیرفت.
فاتح پس از بازگشت از زابل از برخی دستورات رهبری سرپیچی کرد و موضعی تند اتخاذ نمود. این اقدام در منطق سلسلهمراتب طالبانی، نزدیک به شورش است.
فاتح ادعا کرده که در ولسوالی نسی بدخشان دو هزار و پانصد مجاهد مسلح با تجهیزات کامل دارد و شمار نیروهایش در پنج ولسوالی درواز به سه تا سهونیم هزار نفر و در ولایتهای شمالی به نزدیک ده هزار نفر میرسد.
این اعداد واقعی باشند یا نه، پیام آنها واقعی است: من در زمین خودم ایستادهام.
قاری فصیحالدین فطرت، رییس ستاد ارتش طالبان، با چرخبال به ولسوالی نسی سفر کرد و دو پیشنهاد شامل سمت فرماندهی امنیه یا ریاست استخبارات طالبان در بدخشان را به فاتح ارائه داد. فاتح این پیشنهادها را نپذیرفت و هشدار داد که در صورت هرگونه اقدام نظامی علیه او، از خود دفاع خواهد کرد.
این یعنی فاتح نه میخواهد تسلیم شود، نه جدا. میخواهد در همان جایی بماند که بود: آمر درواز، با اقتدار محلی، با معادن، با شبکهی خودش. این را قندهار نمیتواند بپذیرد، چون پذیرفتنش یعنی تکرارش در فاریاب، در کندز، در تخار.
رهبری طالبان یک قطعهی ویژه حدود هزار نفری را به بدخشان اعزام کرد تا فرماندهان محلی را مهار کرده و کنترل معادن طلا را در دست بگیرد.اما این بازداشتها فاتح را مطیع نکرد، چون پایگاه
توجه کنید رفقا: مهار فرماندهان و کنترل معادن در یک جمله آمده. این تصادفی نیست. جنگ بر سر ایمان نیست. جنگ بر سر طلا است!.
همچنین یک کاروان نظامی متشکل از پنجاه عراده موتر گوناگون، شامل هاموی و باربری، به بدخشان اعزام شد تا فاتح را بازداشت کند. در این کاروان تنها پنج عراده از فرقه بدخشان شامل بود و مابقی از مناطق دیگر اعزام شده بودند.
این جزئیات مهم است: طالبان محلی بدخشان حاضر نبودند پیشروی کنند. مجبور شدند نیرو از بیرون بیاورند. یعنی شکاف نه فقط در بالا، بلکه در بدنهی میدانی هم هست.
عبدالفتاح، برادر فاتح، نیز پس از آغاز عملیات طالبان همراه با دهها تن از افرادش فرار کرد.
در پی ناکامی تلاشهای قبلی، ملا یعقوب مجاهد، وزیر دفاع طالبان، صبح روز پنجشنبه، چهارم سرطان، وارد بدخشان شد و همراه با بیش از چهل عراده موتر نظامی به ولسوالی جرم رفت.
ملا یعقوب برای مذاکره رفته، نه برای سرکوب. این خودش یک اعتراف است. طالبان نمیتوانند یا نمیخواهند فاتح را با زور در این لحظه ساقط کنند. پس وزیر دفاع را میفرستند تا حرف بزند.
اما مذاکره در منطق این بحران چه معنایی دارد؟ یعنی هر دو طرف در آستانهی چیزی ایستادهاند که از آن میترسند.
فاتح در مرحلهی سوم فرسایش سلطه است. اول مرکز فرمان میدهد و همه اطاعت میکنند. بعد مرکز فرمان میدهد و بعضیها تاخیر میکنند. بعد مرکز فرمان میدهد و بعضیها پیششرط میگذارند. فرماندهان دیگر شمال میبینند که آیا فاتح امتیاز میگیرد یا سرکوب میشود. اگر امتیاز بگیرد، الگو تکرار میشود. اگر سرکوب شود، هزینهی مقاومت در ذهنها محاسبه میشود، و در کوههای بدخشان این هزینه برای طالبان سنگین است
این تحلیل دقیق است. طالبان در یک دوگانهی بد استراتژیک گیر کردهاند:
اگر فاتح را با امتیاز آرام کنند، ده فرماندهی دیگر در شمال درس میگیرند.
اگر فاتح را با زور سرکوب کنند، در کوههای بدخشان که هر دره یک دنیاست، خون میریزند و باز درس میدهند که مقاومت ممکن است.
جغرافیا اینجا حرف اول را میزند. بدخشان نه مثل هلمند است نه مثل قندهار. کوههایش عمودیاند، درواز و نسی را فقط کسانی میشناسند که در آنجا زندگی کردهاند. در ماه مه گذشته، طالبان برخی از فرماندهان وابسته به فاتح، از جمله (موسی کاکه) را بازداشت کرد، محلی او را در درهها و کوهها نمیتوان از کابل یا قندهار مدیریت کرد.
وقتی شمال سقوط میکند، همیشه از بدخشان شروع میشود یا از بدخشان میگذرد. این یک الگوی تاریخی است. مقاومت هشتاد سال اخیر افغانستان اگر شمالی داشته، بدخشان دروازهاش بوده: پناهگاه، مسیر تدارکات، سرزمینی که برای مرکز گران است.
در میان همهی این بحثها از معادن و قدرت، مردمی هستند که نه در معادلهی فاتحاند نه در معادلهی قندهار. اسماعیلیههای بدخشان از فشار روزافزون طالبان شکایت دارند و میگویند از آنها خواسته شده که مذهب خود را ترک کنند. و فاتح خودش همین کارزار را راه انداخته بود. او در پوزیسیون مقاومت نشسته، اما دستش به خون اقلیتهای بدخشان آلوده است.
در این بازی، نه قندهار طرف مردم است، نه فاتح. هر دو بر سر سرزمین و ثروتی میجنگند که مردم بدخشان در آن صرفا زمینهاند، نه بازیگر.
تا پنجشنبه، ملا یعقوب یا یک توافق شکننده میآورد (که هیچکدام به آن پایبند نخواهند ماند) یا بازگشتش با دست خالی، شروع مرحلهی بعد خواهد بود.
و وقتی خبر این درگیری به فاریاب برسد، به کندز برسد، به بغلان برسد؛ هر فرماندهی محلی شمالی یک بار دیگر حساب میکند که آیا اطاعت از قندهار به صرفهاش هست یا نه.
این است معنای بدخشان. نه فقط یک ولایت. یک آزمون از اینکه آیا قدرت مرکزی هنوز قدرت است.
[طالبان یک دولت نیست. یک ائتلاف است که در لباس دولت راه میرود. و ائتلافها، وقتی غنیمت تمام میشود، شروع به خوردن هم میکنند.]
