آن‌که دولت نتوانست بشکندش: مهرنگ بلوچ و مقاومتی فراتر از مرز و جایزه

آن‌که دولت نتوانست بشکندش: مهرنگ بلوچ و مقاومتی فراتر از مرز و جایزه

نویسنده: سین، بامداد
زنی که از دل یک غیاب زاده شد!
مهرنگ بلوچ را نمی‌توان از تاریخ غیاب‌ها جدا کرد. پدرش، سال‌ها پیش، در همان زندان هُده کویته زندانی بود که بعدها خود او نیز در آن جا گرفت؛ تنها به جرم سخن گفتن برای حقوق مردم بلوچستان. این تکرار، این میراث تلخ پدر به دختر، نشان می‌دهد که دولت پاکستان نه با افراد، که با یک نسل، یک حافظه، یک خط ممتد از مقاومت در جنگ است. مهرنگ در میان هزاران بلوچ ناپدیدشده بزرگ شد؛ در میان خانواده‌هایی که عکس گمشدگانشان را روی سینه آویختند و سال‌ها در خیابان نشستند تا فقط یک جسد، فقط یک قبر مشخص، فقط یک پاسخ بگیرند. از دل همین غیاب‌ها بود که کمیته همبستگی بلوچ (BYC) زاده شد، نه از یک حزب، نه از یک ایدئولوژی از بالا تحمیل‌شده، بلکه از درد جمعی زنان و مردانی که چیزی برای از دست دادن نداشتند جز سکوت‌شان.
این نقطه آغاز اهمیت دارد: جنبشی که نه حول یک رهبر کاریزماتیک به معنای حزبی، بلکه حول یک شبکه افقی از خانواده‌های داغدار شکل گرفت. راهپیمایی طولانی از تربت تا اسلام‌آباد، تحصن‌های خیابانی، گردهمایی‌های زنان در میدان‌های شهر، این‌ها همه شکل‌هایی از خودسازمان‌دهی مستقیم بودند، بیرون از ساختارهای رسمی قدرت، بیرون از احزاب پارلمانی، بیرون از منطق دولت-ملتی که خودش عامل نسل‌کشی خاموش بلوچ‌هاست.
در تابستان ۲۰۲۴، پس از ربوده‌شدن یک قطار در بلوچستان و کشته‌شدن ده‌ها بلوچ در پی آن، مهرنگ یک نشست خبری برگزار کرد. در آن نشست او نه از خشونت دفاع کرد، نه آن را توجیه؛ برعکس، تاکید کرد که باید میان کسی که اسلحه به دست می‌گیرد و کسی که مسالمت‌آمیز اعتراض می‌کند فرق گذاشت. همین تمایز، همین خواست روشن‌بینی اخلاقی، تنها مدرکی شد که علیه او به کار رفت. دولت پاکستان، که خود هزاران بلوچ را بی‌محاکمه ناپدید کرده، اکنون ادعا می‌کند مدرک دارد که یک زن پزشک و فعال مدنی، در کشته‌شدن یک نیروی امنیتی در اعتراضات گوادر دست داشته است.
این منطق برای هر چشم بی‌طرفی آشناست: دولت‌ها، وقتی نمی‌توانند صدای مخالف را خاموش کنند، آن را به زبان تروریسم ترجمه می‌کنند. این زبان، زبان مشترک همه قدرت‌های متمرکز است، از اسلام‌آباد تا تهران تا واشنگتن. دادگاه ضدتروریسم کویته در نهایت، در روزهای اخیر، چهار فعال از جمله مهرنگ بلوچ، صبغت‌الله شاه‌جی، بالاچ قادر و ابوبکر کلانچی را به حبس ابد محکوم کرد. حکمی که نه از روی عدالت، که از دل ترس یک دستگاه نظامی-امنیتی از زنی بیرون آمد که توانست مردم را، بدون اسلحه، بدون حزب، بدون حمایت هیچ ابرقدرتی، به خیابان بکشاند.
حبس ابد، در این‌جا، چیزی بیش از یک مجازات حقوقی است؛ تلاشی است برای تبدیل‌کردن یک بدن زنده و گویا به یک غیاب دیگر، یک نام دیگر روی پارچه‌ای که خانواده‌ها در دست می‌گیرند. اما تاریخ بلوچستان نشان داده (از حبس ابد نواب نوروز خان تا انحلال حکومت بلوچستان در ۱۹۷۳) که سرکوب سنگین، نه‌تنها مقاومت را نمی‌خواباند، که زمینه خشونت‌های تازه را هم فراهم می‌کند. دولت با این حکم، در واقع دارد دانه‌ای می‌کارد که خودش از آن می‌ترسد.
مهرنگ بلوچ سال گذشته یکی از نامزدهای جایزه صلح نوبل بود؛ پیش از آن نیز در فهرست صد زن الهام‌بخش بی‌بی‌سی جای گرفته بود. و دقیقا همین برجسته‌شدن بین‌المللی بود که به گفته خودش، تهدیدها علیه جانش را افزایش داد.
اما باید با صداقت پرسید: جایزه نوبل برای زنی که در سلول زندان هُده نشسته، چه معنایی دارد؟ از دیدگاه آنارشیستی، نوبل یک نهاد است؛ نهادی متعلق به همان نظم جهانی دولت-محور، سرمایه‌محور و اروپامحوری که خودش در بسیاری موارد با همان قدرت‌هایی سازش کرده که مردمانی مثل بلوچ‌ها را له می‌کنند. این جایزه از دل بنیادی برخاسته که نامش را از مخترع دینامیت گرفته؛ نهادی که گاه به سیاستمدارانی داده شده که دستشان به خون آغشته بوده، و گاه به فعالانی که خطر کرده‌اند اما در نهایت تجلیل‌شان به مصرف تصویری غرب از (مقاومت شرقی) تبدیل شده چیزی که می‌توان در یک سخنرانی، یک مدال، یک عکس یادگاری خلاصه‌اش کرد و بعد فراموش کرد.
نوبل نمی‌تواند یک نفر را از زندان هُده آزاد کند. نوبل نمی‌تواند جلوی گلوله یک نیروی امنیتی را بگیرد. نوبل به مردمی که شب‌ها برای پیداکردن جسد فرزندشان در بیابان می‌گردند، آبی نمی‌رساند. شناخت بین‌المللی می‌تواند، حداکثر، سپری موقت باشد، اما هیچ‌گاه جایگزین همبستگی زمینی، مستقیم و بی‌واسطه مردم با مردم نیست. شاید مهرنگ، در دل سلولش، بیشتر از یک مدال نوبل، به این فکر کند که فردا چه کسی برای مادران گمشدگان آب می‌برد، نه این‌که نامش در استکهلم خوانده شود یا نه.

این را نباید بی‌تفاوتی به رنج او خواند، بلکه باید آن را نقدی به ساختارهایی دانست که شناخت را تبدیل به کالا می‌کنند، کالایی که مصرفش در سالن‌های غربی رخ می‌دهد، در حالی که خود سوژه هنوز پشت میله‌هاست. مقاومت واقعی بلوچ، نه در سالن اسلو، که در کوچه‌های کویته، در راهپیمایی‌های زنان کنار هم، در دست‌های خانواده‌هایی شکل می‌گیرد که از هیچ نهاد رسمی‌ای اجازه نگرفتند تا فریاد بزنند.
آنچه جنبش مهرنگ را آنارشیستی می‌کند (نه به معنای برچسب ایدئولوژیک، بلکه به معنای ماهیت عملش) این است که از هیچ مرکز قدرتی اجازه نگرفت. نه از دولت پاکستان، نه از احزاب ملی‌گرای رسمی بلوچ، نه از نهادهای بین‌المللی. زنان بلوچ، که در ساختارهای سنتی غالبا به حاشیه رانده شده بودند، خودشان به خط مقدم آمدند. این خود یک شورش است: شورش علیه نظم مردسالار، شورش علیه دولت نظامی، شورش علیه فراموشی جهانی.
حبس ابد مهرنگ، تلاشی برای خاموش‌کردن این شورش است. اما هر بار که دولتی بدنی را در بند می‌کند، اندیشه‌ای آزاد می‌ماند، و این اندیشه، نه روی کاغذ نوبل، که در ذهن هزاران زن و مرد بلوچ که دیگر سکوت را نمی‌پذیرند، زنده است.

Fediverse Reactions
,