نویسنده : یکنفر
می گویند که قربانی تجاوز و شکنجه هستم.یعنی نام اش احتمالا چنین چیزی است.من مدت ها از این نام ها فرار کرده بودم. اما بالاخره یک نفر مدت ها پیش بلند آن را به زبان اورد و من از این عنوان ها گیج شدم و فروریختم.
الان حالم خوب است و آرام ام.
بنابراین می خواهم و می توانم که بنشینم و بنویسم.نمی خواهم شهادتی بدهم.فقط می خواهم به دیگر انسان های مانند خودم کمکی کرده باشم.
فکر میکنم یک نفر باید برای چیزی که تجربه کرده ایم توضیحی داشته باشد.
من سال ها در فضای ضد امنیت و تحت سرکوب جمهوری اسلامی زندگی کرده ام.این یعنی این که اغلب ادم مهمی نبوده ام که مداوم بازداشت و جلب و کشته شوم.اما آدم های اطرافم،آن حسابی تر هایشان از هر حیث و جهت همواره با خطر بازداشت شدن مواجه بودند و مرتب به زندان می رفتند.
زندان رفتن از اتفاقی که بهتر است از آن اجتناب کنیم به سرنوشتی قطعی و محتوم در ذهن جوان من تبدیل شده بود.و آن را یک فصل از زندگی می دیدم.
فصلی که می توانست کوتاه یا بلند باشد.
دستگیر شدن،جلب شدن،جریمه شدن گرچه تکراری اما همیشه هراس برانگیز بودند.شبیه صاعقه ای که از اسمان بر زمین فرو می آید و به نفر کنار دستی ات برخورد میکند.
هروقت خبر دستگیری و جلب کسی را می شنیدم احساس میکردم بمبی در مجاورتم منفجر شده است و موج اش به من نیز می رسد.
شاید تصور کنید از احساسی شبیه به ترس حرف میزنم.اما نه! این ترس نبود.
شکلی از هل کردن و گیج شدن و مخدوش شدن آینده جمعی و فردی را در خودش داشت.احساسی از لرزیدن
به تکاپو می افتادم. به شکل خودکار اطلاعات گوشی ها و کامپیوتر ها را پاک میکردیم.و منتظر گرفتاری های بعدی با گوش به زنگی می ماندیم.من معمولا در خیالم با فرد بازداشت شده همراه میشدم.و بعد اگر مایل بود،اخبار دستگیری اش را با این نیت که شاید بتوانیم برایش کاری کنیم،پخش میکردیم.
اعمال پس از هر بازداشتی یک آیین کامل و تکراری بود!
من از این آیین متنفر بودم.چون آن را بلاثمر می دیدم.توقع داشتم دوستانم برای دوستی دیگر که با او چای می خوردیم و داستان می خواندیم کمی بیشتر و واقعی تر تلاش کنند.
اما با گذر زمان به اهمیت این آیین پی بردم.
جمهوری اسلامی به عنوان یک تنبیه و شکنجه سعی میکند پیش بینی ناپذیر باشد.افراد را می ترساند و بعد امیدوار و سپس ناامید میکند.این روشی برای آزار دادن و گیج کردن روانی فرد بازداشت شده و اطرافیان اش است.
رفقای من به قیمت تجربه و سال ها رنج کشیدن دریافته بودند که داشتن رویه ای که قاعده مند و منطقی باشد،در زمان بحران کارامد است.و به این ترتیب شاید کمی بیشتر می توانیم از خودمان و دیگران محافظت کنیم و در فرایند فشار حکومت قرار نگیریم.
همچنین (کاری کردن برای دوست از دست رفته) بر مقاومت و تحمل روانی بازماندگان اضافه میکرد و کمی ابهام را می شکست.
با گذر زمان و با افزایش سن و سال من و گسترش حدود جنبش سیاسی و اجتماعی ناراضی علیه ج.ا،من هم به آدمی که لابد بهتر بود سرجایش نشانده شود تبدیل شدم.
آن ها مایل بودند که به من هم مثل بقیه نشان دهند که هیچ چیز نیستم و موجودی بی ارزشم و بهتر است با بالادستی ها درگیر نشوم.
همین کار را هم کردند.
آن ها من را که بخشی از یک ما خیلی بزرگ تر بود را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد بازداشت مان کردند.
از تجربه کتک خوردنم خاطره جالبی دارم.در زندگی بسیار زد و خورد کرده ام.اما تا به حال همزمان توسط چند نفر کتک نخورده بودم.
به خاطر دارم که نوعی بی وزنی و بی دردی عجیب را تجربه میکردم که ناشی از هل داده شدنم بین چند نفر بود.و همه این ها در خیابان اتفاق می افتاد.
تجربیات تلخ فراوانی دارم.
رنج های مستقیم و غیر مستقیم زیادی.
آن چیزهایی که در اخبار درموردش به شما نمی گویند.
ترس و وحشت ناشی از، از دست دادن آدم ها و فکر و تصور زندان که حتی در روزهای آزادی در روان آدم ها درونی شده است.
در مقابل همه این ها، دوستی به من آموخت که دوام آوردن در مقابل چنین سیستمی خودش یک بازی و رندی و هنر است.او یادم داد که در این تجرییات به جای گیر کردن روی احساس تحقیر شدن و رنج دیدن،بر روی ابتکار عملم تمرکز کنم و به توانایی های خودم برای دوام اوردن مفتخر باشم.
چیزی شبیه فیلم زندگی زیباست روبرتو بنینی!
او واقعیت را از جهتی دیگر تعریف میکرد.
مردی دیگر را شناختم که به خاطرات زندان اش می خندید و ما آن قدر خندیدیم که ترس مان فرو ریخت. و من دیگر با ازار دیدن تحقیر نمیشدم.
فکر میکردم که بر این دیو پیروز شده ایم.
اما ناگهان یک روز دیو مجددا به سراغ من آمد و من مورد تجاوز و آزار جنسی قرار گرفتم.
البته این نامی است که بعد ها روی تجربه ام گذاشتند.
تجاوز واژه ای کوچک بود برای اشاره به مجموعه ای از تجربیات منفی و سخت و بزرگ.
در این تجربه انگار چیزی شرم آفرین و غیرقابل انتقال وجود داشت.
به همین دلیل به جای حرف زدن با جهان بیرون،من به صحبت های تکراری در درون خودم و با خودم و بازجو و شبه بازجو کشیده شده بودم.
چیزی و امکانی برای توضیح دادن به دیگران نبود.
اما به نظرم همزمان لازم بود که چیزهایی را توضیح بدهم.
مساله را برای خودم شفاف کنم و جایگاه خودم را بیابم. در مقابل ادمی که دوست اش داشتم نیز احساس مسئولیت میکردم.باید برایش توضیح میدادم که تقصیر من نبوده است و امید داشتم باورم کند.
لازم می دیدم فرایند قضایی را به سطح سالم تری برگردانم.لابد به بالا دستی ها شکایت کنم و بگویم چه بر من میگذرد.و بتوانم به آن ها توضیح بدهم.جواب هایی بدهم که قانع شان کند و دست از من و ادم هایی که دوست شان دارم بردارند!
و همه ی این ها نه در واقعیت بلکه در واگویه های ذهنی تکراری ام اتفاق می افتاد!
ساعت ها در حمام می نشستم و بدون این که کاری انجام بدهم به همه این ها فکر میکردم.
زخم دیگر مورد خشونت جسمی قرار گرفتن آن بود که به شدت احساس بی ارزشی و خشم میکردم.اگر احیانا چیزی که می فهمیدم را برای دوستی توضیح میدادم ظاهر معذب و همزمان ارام مخاطبانم بیش از پیش مرا خشمگین میکرد.برای همین احساس میکردم که دیگران نیز باید به اندازه من تحقیر شوند و مرز هایشان دریده شود تا بتوانند مرا درک کنند و واقعیت دهشتناک این تجربه که هنوز زیر سایه اش زندگی میکردیم را درک کنند.
پس از این تجربه در خیابان از عمد به افراد تنه می زدم و اگر می توانستم کسانی را هل می دادم.
راستی اگر من این چنین بی ارزش بودم که برایم هیچ داد و امنیتی در کار نبود،چرا دیگران باید احساس ارزشمندی و امنیت میکردند و خیال میکردند در این جامعه می توانند صاحب زندگی باشند؟
این ها بیش تر عواطف و هیجانات درونی ام بودند.از نظر منطقی دوست داشتم که منصف باشم و میدانستم که اتفاقی که برایم افتاده لزوما تقصیر دیگران نیست اما نمی توانستم خشم خودم را سرکوب کنم.
بعد تر نمونه های دیگری را از افرادی که این تجارب را داشتند را دیدم، آن ها هم شبیه من بودند!
یکی خواب های بسیار خشونت امیزی می دید و از نظر روانی خشنود میشد و دیگری یکی از زندانیان موقتا ازاد شده دی ماه ۱۴۰۵ بود که علیرغم میل اش به کمک برای متصل نگه داشتن اینترنت،گاهی فیلترشکنی در اختیار دیگران نمی گذاشت و میگفت: نمی خواهم مردم این وضعیت را با وصل شدن حتی دشوار به اینترنت به مرور عادی ارزیابی کنند و چیزهایی که دیده ام را به فراموشی بسپارند!
شکلی از ایجاد یادآوری و همدردی جمعی با تاکید بر حفظ و خلق رنج و درد مضاعف برای همگان!
این چیزی است که بسیاری از افرادی که خشونت های شدید جسمانی را مشاهده و تجربه کرده اند احساس میکنند. آن ها از این طریق سعی میکنند عمق تجربه و خشم شان را به جهان انتقال دهند.
رفتار های اجتنابی نیز ابزار دیگر این انتقال تجربه و خشم اند.
خشمی عمیق و شاید خجالت اور که نمی تواند با زبان منتقل شود.
با همه ی این ها من ادم اگاهی بودم.تا حدی سازوکارهای روانی و اجتماعی را میشناختم.بنابراین با چند نفر صحبت کردم و در نهایت تصمیم گرفتم که این تجربه را برای خودم کوچک کنم و از آن، معنای خرد کننده تحقیر شدن را بگیرم.
به خودم گفتم تصور میکنیم صرفا تصادف کرده ای! و این تصادف هیچ چیزی در مورد تو و هویت ات را تغییر نداده است.
به روش های گوییدو های زندگی ام پناه بردم و سعی کردم بر نکات مثبت این فرایند توجه کنم.
تا حد زیادی اثرگذار بود.
مدتی بعد شخصی را دیدم که از نظر روانی بسیار آسیب پذیر بود.
او میگفت که شکنجه شده است و علائمی شبیه خودم داشت!
بعد از شنیدن تجربیات به من گفت که چیزی که تجربه کرده ایم مشابه است!
این اولین بار بود که در مورد خودم چنین چیزی را می شنیدم.
انگار با شنیدن اش موجی از ناباوری و سرکوب چیزهایی که نمی خواستم به خاطر بیاورم من را در برگرفتند.
حالا برای ماجرایم دو عنوان و تعریف داشتم.
من شکنجه شده ام و مورد تجاوز قرار گرفته ام!
اما این کلمات با تصویر ذهنی ام بیگانه بودند.
این ها مرا بیش از پیش در جایگاه قربانی بودن،شهادت دادن و بررسی فرایند و حتی مسئولیت اجتماعی قرار می دادند.
به علاوه اگر من شکنجه شده بودم در آن صورت بسیاری از انسان های حتی غیرسیاسی که دیده بودم نیز چنین چیزی در موردشان صدق میکرد.
آزار جسمانی فقط در بازداشت و زندان اتفاق نمی افتاد و اتفاقا برای افراد کم برخوردار یک تجربه روزانه است!
و اگر قرار است شهادتی بدهم باید برای میلیون ها انسان این شهادت دادن اتفاق بیفتد!
از این دریافت ناگهانی ام بسیار متعجب بودم و احساس راحتی نمیکردم که یک دفعه به همراه هزاران آدم دور و نزدیک در زندگی ام تبدیل به قربانیان شکنجه شده باشیم.
خودم را سابقا این طور نمی دیدم.بنابراین فکر میکردم مشکلاتم را حل یا از آن عبور کرده ام.در خیال و ذهن خودمان ادم هایی زرنگ و ایستاده با یک سری رنج هایی بودیم که میشد با شجاعت و خلاقیت به آن ها خندید.
اما در این جایگاه جدید ناگهان به یک شاهد و یا یک مورد مطالعاتی حقوقی_اجتماعی تبدیل میشدم.
همان دوست به من پیشنهاد داد که برای دادگاه دوران گذار ایمیلی بنویسم و ماجرا را با آن ها در میان بگذارم.
اتفاقا آرا و ترجمه های ارزشمند خانم شیرین عبادی را در بحث حقوق و کنوانسیون های حوزه را زنان می شناختم.و به او بدبین نبودم.
منتها برایم به صورت کلی دریافتی سورئال بود و هست که یک هیات منصفه بالاخره بخواهد حق ما را بگیرد و به ما بدهد!
و به علاوه شاهد آن دادگاه نیز من باشم!
منی که دقت نظر را در مورد تجربیات سهمگینی که داشته ام از دست داده ام.و سعی کردم همه چیز را فراموش کنم تا دوام بیاورم.
چه طور می توانم حالا که صاحب یک نام شده ام کل تجربه ام را در یک عنوان خلاصه کنم؟
و در این خفقان امنیتی که حتی نمیدانم متهمان دست اول و دست دوم واقعا چه کسانی هستند؟ و ایا اصلا عاملیت انسانی و سپس فردی افراد تا چه اندازه مهم بوده است؟ چه طور به دادگاه فرضی بروم؟
ایا در نهایت تاریخ سیاسی و فرایندهای اجتماعی مقصران اصلی نیستند؟ و نقطه شروع این توحش کجا بوده است؟
از خودم می پرسم چرا کسی کودکان و زنان و مردان افتاب سوخته و زخمی و گرسنه حاضر در خیابان را به دادگاهی نمی برد و ادعا نمی کند که آن ها هم شکنجه شده اند؟
من هرگز در تمام عمرم دادگاهی را ندیده ام که بتواند حق و مزیتی را از عاملان قدرت بگیرد و به زیردستان بدهد.و همزمان دچار ضعف در قضاوت های همه جانبه اجتماعی نباشد.
اما حالا که صاحب یک عنوان تلخ شده ام که خودم نیز دوست اش ندارم.
شاید باید به این امید ببندم که شاید این دادگاه بتواند پیچیدگی های تجربه ای که سر گذرانده ایم را آسان کند و عدالتی در کار باشد.

