سقوطی چند ساعته و پرسش‌هایی که کسی نمی‌خواهد بپرسد:


خبر از بدخشان این‌طور روایت می‌شود: ولسوالی یفتل برای چند ساعت از دست طالبان بیرون رفت، پرچمی نو بر مرکز ولسوالی برافراشته شد، صدای شلیک شنیده شد، و بعد طالبان با حمله‌ی سنگین آن را پس گرفتند. در فاصله‌ی این چند ساعت، گروهی به نام (جبهه سپاهیان میهن) مسئولیت عملیات را بر عهده گرفت. گفته می‌شود این نیروها همان جوانانی‌اند که پیش‌تر با سلاح‌های پخش‌شده توسط جمعه‌خان فاتح مسلح شده بودند؛ فاتحی که اکنون خودش تسلیم امارت شده و به کابل منتقل شده است.
این‌جا نقطه‌ای است که باید آهسته‌تر ایستاد، نه برای شادی از سقوطی موقت، و نه برای سوگواری بر شکستی زودهنگام، بلکه برای پرسیدن این‌که این رویداد از چه جنسی است.
نخستین نکته این است که آنچه در ولسوالی یفتل اتفاق افتاد، شکل خودش را از همان الگویی می‌گیرد که قرار بود در برابرش بایستد. برافراشتن یک پرچم نو بر ساختمانی که تا دیروز پرچم امارت را داشت، یعنی جای‌گزینی یک نشان اقتدار با نشان اقتدار دیگر، نه لغو خود منطق اقتدار. وقتی یک نیروی مسلح وارد یک مرکز ولسوالی می‌شود و اولین کارش برافراشتن پرچم خودش است، دارد می‌گوید: اینجا از آن ماست، نه اینجا از آن هیچ‌کس نیست. این تفاوت کوچک نیست. اولی بازتولید مالکیت سرزمینی‌ست با صاحب تازه؛ دومی امکانی برای سازمان‌یابی افقی مردمی که خودشان تصمیم می‌گیرند، بی‌آن‌که نیاز به یک جبهه با نام و پرچم و ساختار فرماندهی داشته باشند.
نکته‌ی دوم، ابهام در پشتوانه‌ی این گروه است. تاریخ بدخشان و شمال افغانستان پر است از نیروهای محلی مسلحی که در آغاز به نام دفاع از مردم شکل گرفتند و به مرور به بازوی نظامی یک باند سیاسی، یک سرویس استخباراتی منطقه‌ای، یا یک پروژه‌ی ژئوپلیتیک بزرگ‌تر بدل شدند. جوانی که امروز سلاح به دست می‌گیرد برای این‌که خانه‌اش را از حمله‌ی طالبان حفظ کند، لزوما نمی‌داند فردا این سلاح ابزار کدام معامله‌ی بالادست خواهد شد. سلاحی که فاتح پخش کرد، از کانالی سیاسی آمده بود؛ فاتح خودش اکنون تسلیم شده. این یعنی زنجیره‌ی فرماندهی‌ای که این سلاح‌ها را توزیع کرد، همین امروز می‌تواند دوباره معامله کند، همان‌طور که یک‌بار کرد.
نکته‌ی سوم، واکنش طالبان است، و این شاید مهم‌ترین بخش ماجراست. طالبان برای پس‌گیری یک ولسوالی، حملات سنگین انجام دادند و سپس چند جوان دیگر را دستگیر کردند که به گفته‌ی منبع (هیچ ربطی به این گروه ندارند). این الگو تازه نیست؛ منطق قدرت متمرکز همیشه همین‌طور کار کرده: وقتی نمی‌تواند دشمن واقعی‌اش را دقیق شناسایی کند، مجازات را به کل جمعیت تعمیم می‌دهد. بازداشت جوانان بی‌ربط، پیامی است نه برای مبارزان، بلکه برای هر کسی که در آن دره زندگی می‌کند: هزینه‌ی هر مقاومتی را کل جامعه می‌پردازد، نه فقط کسی که تفنگ به دست گرفته. این دقیقا همان سازوکاری‌ست که هر دولت و هر امارتی، فارغ از پرچم و شعارش، برای بقای خودش به آن نیاز دارد: تفکیک‌ناپذیر کردن غیرنظامی از رزمنده در چشم قدرت، تا ترس یکسان بر همه بنشیند.
آنچه در بدخشان در جریان است را می‌شود از دو زاویه خواند. یکی این‌که مردمی که سال‌ها زیر فشار زیسته‌اند، دارند به شکلی خودجوش دست به اسلحه می‌برند، و این خودش واقعیتی است که نباید انکارش کرد. دیگری این‌که این خودجوشی، به محض این‌که نام و پرچم و ساختار فرماندهی پیدا می‌کند، وارد مسیری می‌شود که پایانش لزوما به رهایی مردم بدخشان ختم نمی‌شود، بلکه می‌تواند به شکل‌گیری یک قدرت محلی تازه بینجامد که فردا بر سر منابع، زمین، یا سهم در معامله‌ای بزرگ‌تر با همان مردم همان‌گونه رفتار کند که امارت رفتار می‌کند.
سقوط چندساعته‌ی یفتل، هم‌زمان با نزدیک‌شدن به پنج‌سالگی حاکمیت طالبان، نمادین است، اما نماد بودن یک رویداد، ضامن معنای رهایی‌بخش آن نیست. پرسش واقعی این نیست که چه کسی این ولسوالی را گرفت، پرسش این است: این جنگ، اگر ادامه پیدا کند، ساختار قدرت را در بدخشان از بین می‌برد، یا فقط صاحب آن را عوض می‌کند؟ تا این پرسش پاسخ نگرفته، هر پرچمی که بر فراز هر ولسوالی برافراشته شود، فقط نسخه‌ی تازه‌ای از همان چیزی است که مردم قرار بود از شرش خلاص شوند…

ضرغام

Fediverse Reactions