دشمن دیوار به دیوار


نویسنده: راوی
گاهی مسئله اصلی یک جامعه نه جنگ داخلی آشکار است و نه سرکوب سیاسی به‌تنهایی، بلکه امکان ادامه زندگی مشترک پس از شکاف است. در بسیاری از جوامع دوقطبی‌شده، انسان‌ها پس از پایان اعتراض‌ها، سرکوب‌ها یا درگیری‌های سیاسی از یکدیگر جدا نمی‌شوند. آنان همچنان در یک خیابان رفت‌وآمد می‌کنند، در یک مترو کنار هم می‌نشینند، در یک ساختمان زندگی می‌کنند و در آسانسور به هم سلام می‌کنند. با این حال، همین افراد ممکن است درباره بنیادی‌ترین مسائل اخلاقی و سیاسی در دو جهان کاملاً متفاوت زندگی کنند. یکی از اعدام مخالفان سیاسی حمایت می‌کند و دیگری خود را در معرض همان خشونت می‌بیند. پرسش این جستار نه این است که چرا انسان‌ها با هم اختلاف دارند، بلکه این است که چگونه انسان‌هایی با چنین اختلافی هنوز می‌توانند همسایه یکدیگر باقی بمانند.

تجربه زیسته در چنین جامعه‌ای تجربه زیستن در کنار «دشمن بالقوه» است. فرد هر روز با کسانی روبه‌رو می‌شود که رفتاری مؤدبانه، عادی و حتی مهربان دارند، اما در عرصه سیاسی از مجازات‌های شدید علیه گروهی دیگر و خودش دفاع می‌کنند. این تناقض در نگاه نخست ناممکن به نظر می‌رسد: چگونه کسی که در اتوبوس جای خود را به سالمندی یا حتی به شما می‌دهد، ممکن است هم‌زمان از اعدام معترضان حمایت کند؟ این پرسش زمانی حادتر می‌شود که آن «دیگری» نه شخصی ناشناس، بلکه استاد دانشگاه، همکار یا همسایه‌ای باشد که هر روز دیده می‌شود. در این وضعیت، ترس نه از یک دشمن دوردست، بلکه از نزدیکی او زاده می‌شود؛ از این تصور که خشونت سیاسی می‌تواند در فاصله چند متر از زندگی روزمره حضور داشته باشد.

برای فهم این وضعیت باید از تصور ساده‌انگارانه‌ای که انسان را دارای شخصیتی اخلاقیِ یکپارچه می‌داند فاصله گرفت. جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی نشان داده‌اند که کنش انسانی به‌شدت موقعیت‌مند است. انسان‌ها در موقعیت‌های مختلف نقش‌های متفاوتی بر عهده می‌گیرند و هر نقش با مجموعه‌ای از انتظارات، هنجارها و چارچوب‌های اخلاقی همراه است. فردی که در نقش «همسایه» عمل می‌کند، ممکن است قواعد ادب، احترام و همکاری را رعایت کند؛ اما همان فرد در نقش «عضو یک اردوگاه سیاسی» جهان را از خلال تمایز دوست و دشمن ببیند. بنابراین تناقض مورد بحث لزوماً ناشی از دورویی فردی نیست، بلکه حاصل جابه‌جایی میان دو میدان اجتماعی با قواعد اخلاقی متفاوت است.

از این منظر، اخلاق را نمی‌توان صرفاً مجموعه‌ای ثابت از اصول انتزاعی دانست. قضاوت اخلاقی در بستر هویت‌های جمعی، روایت‌های سیاسی و تجربه‌های تاریخی شکل می‌گیرد. هنگامی که فرد خود را عضوی از یک جماعت سیاسی می‌بیند، ممکن است حفظ آن جماعت را ارزشی برتر از حقوق فردی مخالفان تلقی کند. در چنین شرایطی، خشونت نه به‌صورت عملی شرورانه، بلکه به‌مثابه اقدامی برای دفاع از نظم، دین، میهن یا حقیقت بازنمایی می‌شود. این بازنمایی امکان می‌دهد که فرد بدون احساس تناقض آشکار، هم در زندگی روزمره رفتاری عادی داشته باشد و هم از خشونت سیاسی حمایت کند.

اما پرسش مهم‌تر این است که اگر شکاف تا این اندازه عمیق است، چرا جامعه هر روز به میدان خشونت مستقیم تبدیل نمی‌شود؟

پاسخ را باید در سازوکارهای «همزیستی عملی» جست‌وجو کرد. زندگی شهری بر شبکه‌ای از آیین‌های کوچک روزمره استوار است: سلام کردن، رعایت نوبت، خرید کردن، استفاده مشترک از فضاهای عمومی و صدها کنش تکرارشونده دیگر. این آیین‌ها الزاماً نشانه اعتماد عمیق یا همدلی سیاسی نیستند؛ آنان نوعی آتش‌بس عملی تولید می‌کنند که امکان ادامه زندگی را فراهم می‌سازد. جامعه می‌تواند بدون توافق اخلاقی کامل نیز دوام آورد، زیرا بخش بزرگی از تعاملات روزمره بر پایه پیش‌بینی‌پذیری رفتاری و ضرورت‌های عملی سازمان می‌یابد.آیین هایی که حتی در زندان ها نیز نوعی نظم و سازش میان زندانیان و زندانبان ها تولید میکنند.

با این همه، این همزیستی همواره شکننده است. زیر سطح عادی زندگی، لایه‌ای از سوءظن و اضطراب باقی می‌ماند. فرد نمی‌داند همسایه‌اش تا کجا حاضر است برای باور سیاسی خود پیش برود؛ نمی‌داند آیا اختلاف سیاسی در شرایطی خاص می‌تواند به کنش واقعی تبدیل شود یا نه؟
این نااطمینانی یکی از مهم‌ترین پیامدهای جامعه دوقطبی است: فرسایش اعتماد اجتماعی.
هنگامی که شهروندان دیگر نتوانند مرز میان اختلاف نظر و تهدید را تشخیص دهند، رابطه همسایگی از فضایی مبتنی بر امنیت به فضایی آکنده از احتیاط بدل می‌شود.

این وضعیت منحصر به یک کشور نیست. در آلمان شرقی، بسیاری از شهروندان پس از فروپاشی نظام کمونیستی دریافتند که همسایگان یا همکارانشان برای پلیس مخفی گزارش می‌نوشته‌اند. در ایرلند شمالی، کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها دهه‌ها در محله‌های مجاور زندگی کردند، در حالی که هر دو سوی منازعه قربانی و عامل خشونت بودند.
در بوسنی پس از جنگ نیز مردمی که تجربه محاصره، پاکسازی قومی و قتل را از سر گذرانده بودند دوباره به شهرها و ساختمان‌های مشترک بازگشتند. وجه مشترک این نمونه‌ها آن است که پایان درگیری الزاماً به معنای آشتی اخلاقی نیست؛ اغلب تنها به معنای بازگشت به زندگی مشترک در غیاب اعتماد کامل و باجود خشم و وحشت نسبت به دیگران مورد نزاع است.

آنچه تجربه امروز ایران را از بسیاری نمونه‌های تاریخی متمایز می‌کند، هم‌زمانی کامل زندگی روزمره و منازعه سیاسی است. در برخی جوامع، خشونت به گذشته تعلق دارد و سپس مسئله همزیستی مطرح می‌شود؛ اما در وضعیت حاضر، مردم در حالی کنار هم زندگی می‌کنند که منازعه هنوز در سطح نمادین، گفتاری و عملی ادامه دارد. به همین دلیل، هر تعامل روزمره می‌تواند حامل معنایی مضاعف باشد: سلام همسایه فقط سلام نیست؛ بلکه ابراز ادب متناقضی از طرف همسایه ای است که در روایت های مختلف به کشته شدن ات راضی می باشد.

فرهنگ کم تر صریح و تعارف محور جامعه ایران نیز حتی بیش تر به چنین امری دامن میزند.
مزیت ها و منزلت های تسخیر شده از یکدیگر و خشم و نفرت در زیر پوششی از ادب و اداب و آیین های اجتماعی جای میگیرند.
و در لحظات در خشم اشکار و عمدتا در شکل خشم منفعل و خبرچینی نسبت به هم امتداد پیدا میکنند.

Fediverse Reactions
,