نویسنده: الف؛بامداد
سه امضا در مکه کافی بود تا واژه استقلال منطقه دوباره سر زبانها بیفتد؛ انگار میشود با یک قلم و سه دست، قرنها سلطه را جابهجا کرد و به آن نام آزادی داد. آنکارا از پیمانی دفاع میکند که روز جمعه هفتم آگوست در مکه امضا شد؛ اردوغان، ولیعهد سعودی و نخستوزیر پاکستان زیر توافقی را امضا کردند که بر اساس آن، حمله به هر یک از این سه کشور، حمله به هر سه تلقی میشود. فیدان، وزیر خارجه ترکیه، از این پیمان با جملهای دفاع کرد که ظاهرا رادیکال به نظر میرسد: (مهم است تسلط و ابتکار عمل منطقه را در دست بگیریم، چون قدرتهای سلطهگر خارجی مشکلات منطقه را حل نمیکنند، بلکه تشدید میکنند.) این جمله را باید با دقت شکافت، چون زیر پوسته ظاهرا ضدهژمونیکاش، دقیقا همان منطق قدرتی را بازتولید میکند که ادعا دارد از آن فاصله گرفته است.
بله، درست است؛ دخالت قدرتهای بزرگ، از آمریکا تا شوروی سابق، همیشه فاجعه به بار آورده. اما دروغ بزرگتر اینجاست که راهحل، جایگزین کردن یک سلطه با سلطه دیگری نیست. دولت سعودی، دولت پاکستان و دولت ترکیه، هیچکدام نماینده منطقه نیستند؛ نماینده طبقات حاکم خودشاناند. وقتی میگویند منطقه باید ابتکار عمل را در دست بگیرد، منظورشان این نیست که مردم، ایران، بلوچستان؛ کردستان یا افغانستان سرنوشت خودشان را در دست بگیرند؛ منظورشان این است که سه دستگاه دولتی جای واشنگتن بنشینند و همان نقش را بازی کنند: تعیین اینکه چه کسی زنده بماند، چه کسی بمیرد، چه مرزی مقدس باشد و چه مرزی قابل مذاکره. از این زاویه باید از زبان رایج چندقطبیشدن جهان هم عبور کرد. گفتمانی که این روزها فروپاشی نظم تکقطبی آمریکایی را خبر خوش جا میزند، فراموش میکند که قطب بیشتر، به معنای رهایی بیشتر نیست؛ به معنای تکثیر مراکز خشونت مشروع است. یک امپراتوری کمتر مسلط، جایش را به چند امپراتوری کوچکتر میدهد که هرکدام در حوزه نفوذ خودشان همان سرکوب را بازتولید میکنند. پیمان مکه دقیقا همین است: نه پایان هژمونی، بلکه محلیسازی آن.
این پیمان بدون شناختن ماهیت دو بازیگرش، یعنی ترکیه و عربستان، ناقص میماند؛ چون این دو صرفا متحدان منطقهای نیستند، بلکه دو نمونه زنده همان چیزیاند که ادعا میکنند از آن فاصله گرفتهاند. اردوغان، همان کسی که امروز از تسلط منطقه بر سرنوشت خودش سخن میگوید، بیش از یک دهه است در داخل ترکیه دقیقا همان الگوی سلطه خارجی را که محکوم میکند، بر مردم خودش پیاده کرده. کردستان ترکیه زیر محاصره نظامی دائمی است؛ روزنامهنگار، شهردار منتخب، فعال مدنی، هرکس زبان دیگری غیر از زبان دولت را حرف بزند، با اتهام تروریسم روانه زندان میشود. عملیات نظامی ترکیه در روژاوا، در عفرین، در سنجار، نه دفاع از امنیت منطقه، بلکه ادامه همان پروژه استعماری داخلی به آنسوی مرز است. عضویت همزمان ترکیه در ناتو و در این پیمان تازه، تناقضی نیست که باید حل شود؛ خود منطق ماهیت دولت است: هر دولتی، در هر بلوکی که بگنجد، اول به دنبال تثبیت قدرت داخلی و صادرات نظامیگریاش است.
عربستان سعودی هم نیازی به معرفی مفصل ندارد. محمد بن سلمان، در همان لحظهای که خودش را چهره اصلاحات و تجدد عربستان معرفی میکند، هزاران زندانی سیاسی را در بازداشت نگه داشته، فعالان حقوق زنان را که ادعای آزادسازیشان را دارد به زندان انداخته، و جنگ یمن، یکی از فاجعهبارترین بحرانهای انسانی این قرن، را رهبری کرده. برای ریاض، این پیمان ابزاری دوگانه است: هم بازدارندگی واقعی در برابر حملات ایران و متحدانش، و هم پوششی تازه برای مشروعیتبخشی بینالمللی به حکومتی که هنوز بوی جمال خاشقجی از کاخهایش پاک نشده. وقتی سخنگوی سعودی میگوید این پیمان تهدیدی برای هیچ کشوری نیست، باید پرسید: برای مردم یمن هم تهدید نبود؟ برای فعالان زندانی داخل عربستان هم تهدید نبود؟ نکته کلیدی این است که این سه دولت، با وجود تفاوت در نوع حکومتداری، جمهوری اسلامگرای ترکیه، سلطنت مطلقه سعودی، دولتـارتش پاکستان، در یک نقطه کاملا مشترکاند: هر سه مشروعیت داخلیشان را از طریق بزرگنمایی تهدید بیرونی و نمایش قدرت نظامی تثبیت میکنند. اردوغان با کارت کردستان و ناسیونالیسم ترکی، بنسلمان با کارت ایران و حفاظت از سرزمین مقدس، و ژنرالهای پاکستانی با کارت هند و اکنون طالبان. این پیمان، در واقع، تبادل همین کارتهاست؛ هرکدام دیگری را در توجیه سرکوب داخلیاش یاری میدهد.
برای ایران، این تبادل معنای بسیار عینیتری دارد. حکومت ایران سالهاست از دوگانه توطئه خارجی برای توجیه هر سرکوب داخلی استفاده کرده؛ از اعدام تا سانسور تا سرکوب معترضان خیابانی.
حالا با شکلگیری ائتلافی نظامی در همسایگی مستقیم ایران که آشکارا بازدارندگی در برابر تهران را هدف گذاشته، دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی یک روایت آماده در دست دارد: دشمن دم در است، پس نمیتوان به اعتراض داخلی میدان داد. این منطق را در تمام تاریخ دولتها دیدهایم؛ تهدید بیرونی، بهترین ابزار برای خاموش کردن صدای درونی است. مردم ایران، از کارگر تا معلم تا زن معترض به حجاب اجباری، در این معادله جایی ندارند؛ نه در طرح پیمان دفاعی سهجانبه، نه در واکنش حکومت به آن. هر دو طرف این رویارویی، بر بدنه مردم ایران معامله میکنند، نه برای آنها.
افغانستان اما وضعیتی پیچیدهتر و شکنندهتر دارد. پاکستان، یکی از سه امضاکننده این پیمان، همین اکنون در وضعیت تنش و درگیری با حاکمیت طالبان در کابل قرار دارد؛ رویاروییای که ریشه در خط دیورند، پناه دادن به گروههای مسلح از دو سو، و رقابت ژئوپلیتیک منطقهای دارد. حالا اسلامآباد با تکیه بر پشتوانه نظامی، مالی و دیپلماتیک عربستان و ترکیه، دستش برای فشار به کابل بازتر میشود. این یعنی طالبان، که خود ساختاری تمامعیار استبدادی و مردسالار است، ممکن است در برابر فشار بیرونی، دقیقا همان مکانیزم حکومت ایران را تکرار کند: بستن فضای داخلی به بهانه تهدید خارجی، و استفاده از ناسیونالیسم و روایت دفاع از استقلال افغانستان برای توجیه سرکوب هرگونه صدای منتقد. مردم افغانستان، بهویژه اقلیتها و زنان که همین حالا هم زیر شدیدترین فشار طالبان هستند، در میان این کشمکش میان دو دستگاه دولتی مردسالار قرار میگیرند، بیآنکه هیچکدام نماینده منافع واقعی آنها باشد.
از ديدگاه آنارشیستی، مرز و ملت و امنیت ملی هرگز مقولاتی طبیعی یا خنثی نبودهاند؛ اینها ابزارهاییاند که دولتها برای متقاعد کردن مردم به قربانیشدن برای پروژههای نخبگان اختراع کردهاند. وقتی سه دولت دور یک میز مینشینند و میگویند هر حمله به یکی، حمله به همه تلقی میشود، دارند در واقع سرمایهگذاری مشترکی روی جان مردم خودشان انجام میدهند؛ چون این پیمانها همیشه به معنای بودجه نظامی بیشتر، سلاح بیشتر، و در نهایت جنگهای بیشتریاند که کارگر، دهقان و شهروند عادی هزینهاش را با خون و گرسنگی میپردازد، نه ولیعهد سعودی، نه اردوغان، نه ژنرالهای پاکستانی. از این زاویه، وقتی فیدان میگوید(دیگر کشورها هم میتوانند بپیوندند)، این جمله را نباید دعوت به صلح منطقهای خواند، بلکه دعوت به عضویت در باشگاهی که تنها شرط ورودش، داشتن ارتش، سرمایه و ظرفیت سرکوب داخلی کافی است. این باشگاه، هیچگاه در یمن، در کردستان، در بلوچستان، در افغانستان یا در خیابانهای تهران، در جستوجوی عضوی نخواهد بود؛ چون آنجا مردمی زندگی میکنند، نه دولتهایی که بتوانند در ازای عضویت، چیزی برای معامله روی میز بگذارند.
راهحل، بلوکسازی تازه بر ضد بلوک قبلی نیست؛ چون هر بلوکی، هرقدر خودش را منطقهای و ضدهژمونیک بنامد، در نهایت سلسلهمراتب تازهای تولید میکند. تاریخ همین قرن اخیر بارها این را نشان داده: هر بار که یک بلوک سرنگون شده، بلوکی تازه با همان ساختار سر برآورده، فقط با پرچمهای دیگر. آنچه هرگز از دولتها بیرون نمیآید، رهایی واقعی مردم است؛ چون رهایی، ذاتا چیزی نیست که از بالا، با امضای یک قرارداد در یک کاخ، اعطا شود. راهحل، همبستگی افقی و فرادولتی است: میان کارگر ایرانی و کارگر پاکستانی، میان زن معترض افغانستانی و زن معترض بلوچ، میان کولبر کردستان و سوختبر بلوچستانی. این همبستگی، برخلاف پیمان مکه، نه در کاخها امضا میشود و نه به امضای هیچ رهبری نیاز دارد؛ در خیابان، در محل کار، در شبکههای مقاومت روزمره شکل میگیرد، و دقیقا به همین دلیل است که هیچ دولتی نمیتواند آن را در یک سند رسمی به بند بکشد یا با یک امضا از میان بردارد. پیمان مکه فردا ممکن است بشکند، اردوغان و بنسلمان و ژنرالهای پاکستانی ممکن است روزی از صحنه بروند، اما تا وقتی منطق دولت و مرز و ارتش دستنخورده باقی بماند، جای خالیشان را کس دیگری با همان قواعد پر خواهد کرد. تنها چیزی که واقعا این چرخه را میشکند، جایی بیرون از این منطق است؛ جایی که مردم، نه بهعنوان سوخت پیمانهای دولتها، بلکه بهعنوان صاحبان واقعی سرنوشت خودشان، رودرروی هم مینشینند، نه رودرروی مرزهایی که کسی از آنها نپرسیده بود.


