*آنارشیسم حقیقی وجود ندارد*


نویسنده: راوی
آنارشیسم، اگر در معنای بنیادین خود به مثابه نقد هرگونه سلطه و اقتدار فهم شود، نمی‌تواند خود را از نقد مصون بداند؛ زیرا لحظه‌ای که یک فهم مشخص از آنارشیسم به حقیقت نهایی و تنها شکل مشروع آن تبدیل شود، آنارشیسم در تناقضی درونی با یکی از اصول بنیادی خویش قرار می‌گیرد.
دگماتیسم زمانی شکل می‌گیرد که یک ایده‌ی سیاسی، به جای آنکه ابزاری برای فهم و تغییر جهان باشد، به معیاری ثابت برای سنجش جهان تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، واقعیت دیگر موضوع شناخت نیست، بلکه باید خود را با نظریه تطبیق دهد.
این مسئله در سنت‌های رادیکال نیز می‌تواند رخ دهد؛ حتی در جنبشی که اساساً علیه اقتدار، سلسله‌مراتب و حقیقت‌های تحمیلی شکل گرفته است.
تأکید بر اینکه «آنارشیسم واقعی» فقط یک تعریف، یک تاکتیک یا یک قرائت مشخص است، می‌تواند به تولید نوعی ارتدوکسی سیاسی منجر شود.
در اینجا مرز میان نقد ایدئولوژی و تولید ایدئولوژی باریک می‌شود.
آنارشیسم زمانی از روح رهایی‌بخش خود فاصله می‌گیرد که به جای گشودن امکان‌های متعدد برای مقاومت، خود به دستگاهی برای تعیین امر مجاز و نامجاز تبدیل شود.
مسئله البته دفاع از نسبی‌گرایی مطلق یا بی‌اعتنایی به اصول نیست؛ بلکه مسئله، حفظ امکان بازاندیشی مداوم در اصول و شیوه‌های عمل است.
هیچ نظریه سیاسی در خلأ اجتماعی شکل نمی‌گیرد و هیچ جامعه‌ای نیز در وضعیت ایستا باقی نمی‌ماند.
روابط قدرت، مناسبات اقتصادی، فناوری، فرهنگ، اشکال سازمان‌یابی و حتی صورت‌های سرکوب دائماً تغییر می‌کنند.
بنابراین، ایده‌ای که خود را به یک صورت تاریخی و ثابت از واقعیت گره بزند، دیر یا زود با واقعیتی مواجه خواهد شد که دیگر قادر به توضیح آن نیست.
سیاست ورزی در چنین شرایطی نیازمند فاصله‌ای انتقادی میان نظریه و واقعیت است.
نظریه باید بتواند واقعیت را توضیح دهد، اما هم‌زمان باید اجازه دهد واقعیت، نظریه را به چالش بکشد.
وقتی این رابطه معکوس شود و واقعیت صرفاً با معیارهای از پیش تعیین‌شده نظریه سنجیده شود، سیاست به انتزاع تبدیل می‌شود.
نتیجه آن می‌تواند شکل‌گیری گروه‌هایی باشد که بیشتر از آنکه درگیر مسائل عینی مردم باشند، درگیر تعیین مرزهای مفهومی و خلوص ایدئولوژیک خود هستند.
در این وضعیت، اختلاف نظری به سرعت به انحراف سیاسی و سپس به حذف دیگری تعبیر می‌شود.
چنین فرایندی نه‌تنها ظرفیت سازمان‌یابی را کاهش می‌دهد، بلکه امکان یادگیری از تجربه‌های واقعی مبارزه را نیز از میان می‌برد.
از منظر جامعه‌شناختی، هیچ کنش سیاسی را نمی‌توان مستقل از زمینه اجتماعی آن فهم کرد.
فقر، ناامنی، جنسیت، کار، مهاجرت، سرکوب، روابط خانوادگی، فناوری و مناسبات بازار، همگی بر شکل‌گیری سوژه‌های سیاسی و انتخاب‌های آنان اثر می‌گذارند.
اگر یک نظریه سیاسی نتواند این پیچیدگی را ببیند، ناگزیر بخشی از واقعیت را حذف خواهد کرد تا جهان با دستگاه مفهومی‌اش سازگار شود.
ایده‌های سیاسی صرفاً در سطح انتزاع وجود ندارند؛ ارزش آنها در توانایی‌شان برای مواجهه با جهان واقعی و تغییر آن آزموده می‌شود.
از این منظر، شکست یک پروژه سیاسی همیشه صرفاً نتیجه «خیانت» یا «ناآگاهی» دیگران نیست؛ گاهی باید امکان خطا در خود نظریه و در شیوه سازمان‌یابی را نیز پذیرفت.
پذیرش خطا نه نشانه ضعف، بلکه شرط یادگیری سیاسی است.
آنارشیسم اگر بخواهد با اقتدارگرایی مرزبندی واقعی داشته باشد، باید حتی در درون خود نیز امکان نقد، اختلاف و بازتعریف را حفظ کند.
هیچ قرائتی نباید چنان مقدس شود که امکان پرسش از آن از میان برود.
آنارشیسم به مثابه یک اندیشه سیاسی پویا، نه مجموعه‌ای بسته از پاسخ‌های آماده، بلکه شیوه‌ای برای پرسیدن مداوم درباره قدرت، سلطه و امکان رهایی است.
بنابراین، کثرت در فهم آنارشیسم نه الزاماً تهدیدی علیه آن، بلکه می‌تواند نشانه‌ی زنده بودن آن باشد.
هر جا که یک ایده از تجربه اجتماعی جدا شود و خود را به حقیقتی فراتاریخی تبدیل کند، خطر دگماتیسم آغاز می‌شود.
رهایی سیاسی بدون آزادی اندیشه ممکن نیست و آزادی اندیشه نیز بدون امکان نقد مداوم باورهای خودی دوام نمی‌آورد.
آنارشیسم تنها زمانی می‌تواند با منطق سلطه گسست ایجاد کند که حتی در مواجهه با خودش نیز حاضر باشد از قدرت، قطعیت و حقیقت انحصاری فاصله بگیرد.

Fediverse Reactions
,