نویسنده: هاسّه-نیما گُلکار
این شعار در گردهمائیِ هواداران سلطنتِ «رضا پهلوی» در ۲۵ بهمن ماه ۱۴۰۴( ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ ) در مونیخ-آلمان از بُلندگوی تریبون رسمی برگزارکنندگان، دستکم توسط سه سخنران: آران کمانگر، سعید بشیرتاش و ایرج مصداقی در این مراسم فریاد زده شد.
آیا تفاوتی را میبینید که بسیار به ماهیّت آن نزدیک است؟
۱- این شعار برای تأکید بر ایده ی یک دولت آلمانِ یکپارچه و همگن تحت اقتدار مطلق آدولف هیتلر بهکار میرفت و بازتابدهنده ی ملیگرائی افراطی، اقتدارگرائی و تمامیّتخواهی ایدئولوژی نازی بود که در پی تمرکز قدرت و کنترل بر تمامی جنبههای جامعه ی آلمان بود.
شعار هواداران آدولف هیتلر برای یک دولت اقتدارگرا در آلمان (در سال ۱۹۳۸ میلادی):
«Ein Volk – Ein Reich – Ein Führer»
«یک ملت – یک امپراتوری – یک پیشوا»
۲- این شعار برای تأکید بر ایده ی یک دولت ایرانیِ یکپارچه و همگن تحت اقتدار مطلق رضا پهلوی بهکار رفت و بازتابدهنده ی ملیگرائی افراطی، اقتدارگرائی و تمامیّتخواهیِ منتسب به ایدئولوژی پهلوی است که در پی تمرکز قدرت و کنترل بر تمامی جنبههای جامعه ی ایران است (مونیخ، ۱۴ فوریه ۲۰۲۶):
«Ein Volk – Eine Flagge – Ein Führer»
«یک ملت – یک پرچم – یک رهبر»
از چشم انداز آنارکوسندیکالیستی مسئله ی اصلی نَه نامهاست و نَه پرچمها، بلکه خودِ ساختار قدرت است؛ نه فقط محتوای این شعارها بلکه منطقِ مشترک آنها می باشند: تمرکز قدرت در یک دولت، یک ملتِ همگن، و یک رهبر است. بنابراین، آنارشیسم:
– با هر شکل از تمرکز و اقتدار مخالف است.
– «ملت یکدست» را ساختاری سرکوبگر می داند.
– رهبری کاریزماتیک و شخصمحور را بازتولید سلسلهمراتب میبیند.
در این نگاه، شباهت این دو شعار در این است که؛ فردیّت را در کُلِ انتزاعیِ «ملت» حل میکنند، تنوّع اجتماعی را به یگانگیِ اجباری تبدیل مینمایند و قدرت را اُفقی سازمان نمیدهند، بلکه از بالا تحمیل میکنند. مسئله فقط این نیست که چه کسی رهبر است، بلکه این است که اَصلن چرا باید رهبر وجود داشته باشد؟
میخائیل باکونین هشدار میداد که هر دولت اگر به نام مردم سخن بگوید، در نهایت به ابزارِ سُلطه بَدل میشود، زیرا قدرت متمرکز ذاتن گرایش به بازتولید خود دارد.
پیوتر کروپوتکین در برابر اسطوره ی «وحدت تحمیلی» از همبستگی داوطلبانه و سازمانیابی اُفقی دفاع میکرد؛ نظمی زنده که از شبکه ی آزاد کمونها و انجمنها، نَه از فرمان یک مرکز شکل میگیرد.
اِمّا گُلدمن عمیقتر رفت و نشان داد که ملت، رهبر و اقتدار، پیش از آنکه نهاد باشند، اُلگوهای روانیِ اطاعتاند که فردیّت را در جمعِ انتزاعی حل میکنند.
از این دیدگاه، شعارهائی که ملتِ یگانه، پرچمِ یگانه و رهبرِ یگانه را فرا میخوانند، صرفنظر از زمینه ی تاریخیشان، بر یک منطقِ مشترک اُستوارند: حذف کثرت، اِنکار خودسازماندهی (خودگردانی)، و تبدیل انسانها به توده.
آنارشیسم در برابر این منطق میگوید: آزادی نَه در وحدتِ اجباری، بلکه در کثرتِ آزاد است؛ نظم نَه از فرمان، بلکه از همکاری زاده میشود؛ و جامعه نَه به رَهبر، بلکه به رابطه نیاز دارد.
نَه مُلّا-نَه شاه!
زَن-زندگی-آزادی!

