پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار
۱) مسئلهی قانون: طبیعت در برابر اقتدار
قوانین فیزیک نَه فرماناند و نَه حُکم؛ بلکه توصیفاند. قانون گرانِش به ما «دستور» نمیدهد سقوط کنیم؛ بلکه توضیح میدهد چرا سقوط رُخ میدهد. تفاوت بُنیادین همینجاست:
قانون طبیعی توصیفی است، قانون الهی تجویزی.
مسئله نَه وجودِ هَنجارها، بلکه منشأ و سازوکار تحمیلِ آنهاست. قانون طبیعی از دلِ مشاهدهی جمعی، آزمونپذیری و نَقد مُداوم زاده میشود. امّا «قانون الهی» در ساختارهای سیاسی ـ دینی، غالبَن از طریقِ سلسلهمراتبِ تفسیر تثبیت میشود.
در جهانِ اسلام نمونههای گوناگونی از این تثبیت نهادی دیده میشود: از نظریهی «ولایت فقیه» که توسط روحالله خمینی صورتبندی شد، تا سازمانهائی چون اخوانالمسلمین، القاعده، طالبان، بوکوحرام، دولتِ اسلامی (داعش) و حزبالله هر یک مُدعیِ وفاداری به متن مُقدّساند، امّا در عَمل، قرائتِ خاص خود را “مَشروع/شرعی” (تنها تفسیرِ موردِ قبول همگانی) میدانند.
آنارشیسم این پدیده را نَه بهعنوان مسئلهای الهیّاتی، بلکه بهعنوان سازوکار تمرکز اقتدار تفسیری تحلیل میکُند. هر جا تفسیر به انحصار نهادی درمیآید، قدرت شکل میگیرد؛ و هر جا قدرت تثبیت شود، میل به بقاء گُسترش پیدا میکُند.
۲) حقیقت مطلق و منطق سُلطه
در سُنت آنارشیستی — از باکونین تا کروپوتکین و از اِما گُلدمن تا جریانهای معاصر — نقد اصلی متوجّه «اقتدارِ بیرونی» است: نهادی که مُدعیِِ دانستن خیر و حقیقت برای دیگران است.
وقتی یک نهاد اعلام میکند؛ حقیقتِ نهائی نزدِ ماست، تفسیرِ ما از متن مقدّس قطعی است، قانونِ ما باید بر همگان إجرا شود، در واقع سه لایه از سُلطه تثبیت میشود:
الف – سلطه معرفتی : انحصارِ تعریفِ حقیقت
ب – سلطه اخلاقی: انحصارِ تعریفِ خیر و شَرّ
پ – سلطه سیاسی: انحصارِ اَبزارِ اجبار
مشکل صِرفن دینی بودن این ساختار نیست؛ بلکه ادّعای مُطلقبودن آن است. همین سازوکار را میتوان در ایدئولوژیهای سکولار توتالیتر نیز مشاهده کرد. بنابراین نقدِ آنارشیستی، نقد هر سیستمی است که حقیقت را از اَمرِ گفتوگوئی به امرِ فَرمانی تبدیل مینماید.
۳) عِلم؛ ساختار بدون مَرجع نهائی
علم برخلاف دینِ نهادینهشده، هیچ مَرجع نهائی ندارد. هیچ دانشمند فیزیکدانی مصون از نقد نیست. نظریهها نَه با رأیگیری روحانیان، بلکه با آزمایش و بازتولید سَنجیده میشوند.
از نگاهِ آنارشیستی، جَذابیّت علم در «غیراقتدارگرائیِ ساختاری» آن است. زیرا:
– اعتبار وابسته به شواهد است، نَه مَقام.
– نقد نَه تهدید، بلکه موتورِ پیشرفت است.
– هیچ نظریّهای مُقدّس نیست.
البتّه آنارشیسم سادهلوحانه عِلم را تطهیر نمیکُند. نهادهای علمی نیز میتوانند با سرمایه، دولت یا اَرتش گره بخورند. امّا تفاوت در این است که رَوش علمی ذاتن امکانِ اصلاح درونی دارد؛ در حالیکه ساختارهای مُبتنی بر وَحیِ تغییرناپذیر، نقد بُنیانی را تهدید تلقّی میکنند.
۴) دین، ایمانِ فردی و مسئله ی اجبار
آنارشیسم اِلزامن ضدّ ایمان شخصی نیست. بسیاری از آنارشیستها میان «باور فردی» و «نهادِ دینی قُدرتمند» تمایز میگذارند. مشکل زمانی آغاز میشود که:
– ایمان به قانونِ همگانی تبدیل شوَد،
– خروجِ از آن جُرم تلقّی گردد،
– نقدِ آن توهین محسوب شوَد،
– تفسیرِ آن در اختیار ساختار سِلسلهمراتبی باشد.
در چنین شرایطی، دین از اَمر درونی به سازوکار انضباطِ اجتماعی بَدل میشود. زیرا، هر شکلی از اجبارِ اعتقادی — حتی اگر به نام خُدا، ملّت یا اخلاق باشد — نقض خودمختاریِ فرد است.
۵) چرا قوانین طبیعی جهانشمولاند اما قوانین دینی نَه؟
پاسُخ آنارشیستی این است: قوانین طبیعت مُستقل از قُدرتاند. امّا قوانین دینی همواره درونِ شبکهای از قدرت، تاریخ و زبان تفسیر میشوند.
اگر جاذبه وابسته به مَرجع تقلید بود، در هر کشور شکل متفاوتی میداشت. امّا چون مستقل از اقتدار است، جهانشمول می باشد. در مقابل، چون «قانونِ الهی» از طریق انسانها تفسیر میشود، تنوّع و تعارُض در آن اجتنابناپذیر است.
۶) پُرسش بُنیادین آنارشیسم
آنارشیسم نمیپُرسد: «کدام دین دُرست است؟» بلکه میپرسد:
– چه کسی حقّ دارد برای دیگران قانون وَضع کُند؟
– چرا باید یک تفسیر خاص، الزامآور باشد؟
– آیا انسانها نمیتوانند بدون اقتدارِ عمودی، بر پایه همکاری اُفقی (بدونِ سلسله مراتب) زندگی کنند؟ در این نگاه: مسئله ی اصلی نَه خُدا، بلکه قدرت است. نَه ایمان، بلکه اِجبار است. نَه معنویّت، بلکه سُلطه می باشد.
۷) نتیجه گیری:
الف) علم بهدلیل اِتّکا به تجربه و نقدِ آزاد، ساختاری ضداقتدارگرایانهتر دارد.
ب) دین هنگامی که نهادی و اجباری میشود، به سازوکار تثبیت قدرت بَدل میگردد.
پ) تکثّرِ تفسیرهای اسلامی نشان میدهد آنچه «قانون الهی» خوانده میشود، همواره انسانی و تاریخی است.
ت) آنارشیسم هر ادّعای حقیقتِ مُطلق را که به اجبار جمعی مُنجر شود، نقد میکُند — چه دینی، چه ایدئولوژیک، چه ملّیگرایانه.
در نهایت، پُرسش آنارشیستی چنین است: اگر حقیقت نیازمندِ پولیس، زندان و مُجازات برای بقاء باشد؛ آیا هنوز حقیقت است — یا صِرفن قدرتی است که نامِ حقیقت بر خود نهاده است؟

