پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار
جُنبش آنارشیستی، ماهیّتَن ضد فاشیسم و بنابر این تمامی آنارشیست ها اِلزامن ضد فاشیست هستند. امّا جنبش ضدفاشیستی و همه ی ضد فاشیست ها الزامن آنارشیست نمی باشند. و برای پرهیز از هرگونه ساده سازی این گُزاره ی مُهم در مفهوم و تحلیل نظری- تاریخی از دیدگاهِ آنارکوسندیکالیستی تا حدّ لازم و ضروری مورد بررسیِ دقیق قرار گرفته است.
۱- تعریف مفاهیم پایه
الف) آنارشیسم چیست؟
آنارشیسم مجموعهای از نظریّهها و جنبشهای سیاسی–اجتماعی است که بر اُصول زیر تأکید دارد:
– نَفی هرگونه سِلسلهمراتب، شامل سیستم های سرکوبگر و اقتدار گرایِ دولت، دین، پدرسالاری، سرمایهداری، نژادپرستی و …
– دفاع بی قید و شرط از خودسازماندهی و خودمُدیریتی، همیاریِ مُتقابل، همبستگی، آزادی فردی-جمعی و برابریِ اجتماعی.
– مخالفت بُنیادین با ملّیگرائی، نظامیگری و تمرکُز هر نوع قُدرت.
در آنارشیسم، دولت نَه یک ابزارِ خُنثی بلکه نهادِ سازمانیافته ی سُلطه تَلقّی میشود.
ب) فاشیسم چیست؟
فاشیسم یک ایدئولوژی مُدرن اقتدارگرا و حدّ نهائیِ تمرکُز قدرتِ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است که ویژگیهای مِحوَری آن عبارتاند از:
– دولت مُتمرکز، تمامیّتخواه و کاریزماتیک.
– ملیگرائیِ افراطی و اُسطوره ی «ملتِ واحد».
– سرکوب سازمانیافته ی مُخالفان.
– سلسلهمراتب، اِطاعت، نظامیگری.
– نَفی فردیّت به نفع «کُل اُرگانیکِ ملت».
۲- چرا آنارشیسم ذاتَن ضِدّ فاشیسم است؟
ضدیّت با فاشیسم یک موضعِ تاکتیکی یا اخلاقی صِرف نیست، بلکه نتیجه ی مَنطقی بُنیانهای نظری آنارشیسم است.
الف – تضاد های بُنیادی در سطحِ سیاسی-فلسفی:
– آنارشیسم نَفی اقتدار است؛ فاشیسم تَقدیس اقتدار.
– آنارشیسم دارای روابط اُفقی است؛ فاشیسم دارای سلسلهمراتب مُطلق عمودی.
– در آنارشیسم فرد آزاد در اجتماعِ آزاد است؛ در فاشیسم فرد ذوب و مُنحل شده در ملت-میهن-پرچم و پیشوا می باشد.
– آنارشیسم ضِدّ هر گونه دولت با هر نوع ماهیّت؛ فاشیسم پَرستش دولت.
– آنارشیسم به همبستگی بینالمللی باوَرمند است؛ فاشیسم به ملیگرائی افراطی.
از این رو، آنارشیسم بدونِ ضد فاشیسم بودن، تَناقُض درونی پیدا میکُند، اما ضد فاشیسم بودن اِلزامن دُچار چنین تناقضی نمی شود، زیرا می تواند مُدافع و مُبلّغ برخی از دولت های کوچک و شِبه سوسیالیستی باشد.
ب – تجربه ی تاریخی
آنارشیستها از نخستین قُربانیان فاشیسم بودهاند:
ایتالیا؛ سرکوب آنارشیستها توسط موسولینی.
آلمان نازی؛ نابودیِ کاملِ جنبشهای آنارشیستی.
اسپانیا؛ جنگ داخلی و مقاومت آنارشیستها علیه فرانکو.
شیلی، آرژانتین، یونان؛ سرکوب خشن آنارشیستها توسط رژیمهای اقتدارگرا.
در نتیجه، ضد فاشیسم برای آنارشیسم صِرفن نظری نیست، بلکه تجربهای زیسته است.
۳- آیا همه ی «آنارشیست»ها ضد فاشیستاند؟
الف – در بررسی إستثناهای ظاهری، گاهی به جریان هائی مانند «آنارشیسم ملی/ ناسیونال آنارشیسم» اشاره میشود. به طور نمونه یک حزبِ «ایرآنارشیسم / ایران-آنارشیسم» زیر رهبری یک شاعر ایرانیِ لومپَن، فُرصت طلب، موج سوار، شارلاتان و شُعبده باز سیاسیِ ساکنِ انگلستان به نام علی عبدالرضائی مُلقب به «موتا» در فعالیت می باشد. امّا اینگونه گرایش هایِ آشکارا مُتضاد به عنوان آنارشیسمِ تعریف شده و پذیرفته شده محسوب نمی شوند. زیرا بر پایه ی اصول بُنیادین آنارشیسم نَه ملی گرائی، نَه حزب گرائی ، نَه زَن ستیزی و نَه جِنسیّت زدگی در هیچ شکل و محتوائی نمی تواند قابل پذیرش و یا وجود داشته باشد.
ب – حفظ مفاهیمی چون «هویّت إتنیکی ثابت»، «مَرز فرهنگی»، یا «جامعه ی همگون» با نَفی اِقتدار در تضاد می باشد. بسیاری از آنها بازبرچسبگذاری فاشیسم یا راستِ افراطی هستند.
بنابراین در سُنّتِ اصلی و مُعتبر، آنارشیسم و فاشیسم ناسازگاری کامل با یکدیگر دارند.
۴- چرا همه ی ضد فاشیستها آنارشیست نیستند؟
الف – ضد فاشیسم (آنتیفا) می تواند جبهه ای گُسترده از طیف های مختلف بدونِ ریشه ی فکری واحد ( دقیقَن بر عکسِ آنارشیسم با وجود شاخه های فکری گوناگون) باشد. آنچه آنارشیستها، مارکسیست ها، لنینیستها…، سوسیالدموکراتهای چپ، و … را از لحاظ تاکتیکی قادر است در یک جبهه ی ائتلافی جای دَهد، تنها مخالفت با فاشیسم می باشد، نَه توافق بر سَر جامعه ی مطلوب پَسافاشیستی.
ب – نَقد به ضد فاشیسمِ غیرآنارشیستی
از دیدِ آنارشیسم، برخی از اَشکال ضد فاشیسم دُچار تناقضاند:
– دفاع از دولتِ “دموکراتیک” نیرومند یا ضعیف (کوچک)، برای مقابله با فاشیسم.
– توجیه دستگاهِ پولیس، اَرتش و زندان بهعُنوان ابزارِ ضد فاشیستی.
– قُربانیکردن آزادی به نام اَمنیّت.
در حالی که آنارشیستها اینگونه استدلال میکنند: فاشیسم را نمیتوان با نهادهائی شکست داد که خود بَذر فاشیسم و اقتدارگرائی را در درونِ خود و جامعه می پَروَرانند.
۵- تفاوتِ ضد فاشیسمِ آنارشیستی با سایر اَشکال آن
الف) ضد فاشیسمِ آنارشیستی:
– ضد هر نوع دولت و ساختارِ غیر اُفقی.
– تأکید بَر کُنش مستقیم، خودسازمانیابی-خودمُدیریتی، همبستگی-همیاری متقابل و دفاع اجتماعی.
– مبارزه همزمان با هر نوع سرمایهداری، نژادپرستی، و اقتدارگرائی.
ب) ضد فاشیسمِ اقتدارگرا:
– اقتدارگرائی بَد است، امّا برخی از نوعِ دولت ها قابلِ دفاع می باشند.
– تمرکُز بر سرکوب از بالا، که خطر بازتولیدِ اقتدار در شکلی دیگر را به دُنبال دارد.
۶- نظرگاه برخی از مُتفکّران کلاسیک آنارشیست
الف) میخائیل باکونین: ریشه ی اقتدار در دولت و بَذر فاشیسم پدید می آید.
باکونین شاید نخستین مُتفکری باشد که منطق درونیِ اقتدارگرائی مُدرن را، پیش از ظهور تاریخی فاشیسم، تشریح کرد. نقد او از دولت، نقدی صِرفن کارکردی نیست، بلکه انسانشناختی و ساختاری می باشد.
– دولت بهمثابه ی نهاد سُلطه
او در دولتگرائی و آنارشی استدلال میکُند هر دولتی، حتی اگر با نیّت رَهائیبخش تأسیس شود، ناگُزیر به تولیدِ طبقهای حاکم و تودهای فرمانبر مُنجر میشود.
از دیدگاه باکونین، فاشیسم انحرافی ناگهانی از دولت مدرن نیست، بلکه شکلی عُریان، بیپَرده و بُحرانزده از همان منطق اقتدارِ دولتی است.
– نقد روشنگرایانه ی «سوسیالیسم اقتدارگرا»
باکونین در ارتباط با ضد فاشیسم، به نُکته ی مُهم و هُشداردهنده ای اشاره می نماید که دولت انقلابی نیز میتواند به هیولائی سرکوبگر بَدَل گردد. این تحلیلِ پیشگویانه بعدها در فهمِ آنارشیستی از فاشیسم «چَپنما» یا اقتدارگرای ضد فاشیست نقش اساسی یافت. از این رو، ضد فاشیسم آنارشیستی از باکونین به بعد، همواره دوگانه بوده است: مبارزه با فاشیسم + مبارزه با دولتگرائی.
ب) پیوتر کروپوتکین: همیاری در برابر ملیگرائیِ اُرگانیک
– هر چند کروپوتکین فاشیسم را تجربه نکرد، اما نظریّه ی او درباره ی «هَمیاری مُتقابل» (موتوآل اِید) چارچوبی ضد فاشیستی در سطح اجتماعی فراهم میسازَد.
– نقد روایتِ داروینی–فاشیستی
فاشیسم بر اسطورههائی چون رقابت طبیعی، بقا از راهِ سُلطه و ملت بهمثابه ی بَدنِ اُرگانیک تکیه دارد.
کروپوتکین نشان میدهد که همکاری و همیاری، نَه سُلطه، عامل اصلیِ بقاء و پیشرفت اجتماعی بودهاند. این نقد، مُستقیمن بُنیان زیستِ سیاسی فاشیسم را موردِ هدف قرار می دهد.
– ضد فاشیسم بهمثابه دفاع از زندگی روزمَرّه
– در اندیشه ی کروپوتکین آزادی نَه پروژهای دولتی، بلکه شیوهای از زیستنِ جَمعی است.
– ضد فاشیسمِ آنارشیستی یعنی دفاع از شبکههای اُفقیِ زندگی در برابر بسیج تودهای اقتدارگرا.
این نگاه، اساسِ ضد فاشیسم اجتماعی و محلی آنارشیستی امروز می باشد.
پ) اِریکو مالا تِستا: ضد فاشیسم بدون توّهُم دولت
– فاشیسم بهمثابه واکُنش بورژوائی
مالا تستا یکی از معدود آنارشیستهائی بود که ظهور فاشیسم ایتالیائی را مستقیمن تجربه و تحلیل کرد. او فاشیسم را به مثابه ی واکُنشی به بحران سرمایهداری و ابزاری برای بازسازی نظم از طریق خشونت می دانست. اما تفاوت او با سوسیالیستهای دولتی در این بود که فاشیسم را نمیتوان با دولتِ قَویتر شکست داد، زیرا همان دولت بسترِ آن را فراهم نموده است.
– نقد «ضد فاشیسم قانونی»
مالا تستا بهشدّت مُنتقد آن نوع ضد فاشیسمی بود که به قانون، پولیس یا ارتش مُتوسّل میشود و آزادی را به بعد از «پیروزی» موکول مینماید. او تأکید داشت، اگر برای شکستِ فاشیسم از اَبزارهای فاشیستی استفاده کُنیم، فقط نامِ دُشمن را تغییر داده ایم.
ت) اِمّا گُلدمَن: فاشیسم، روانشناسی اِطاعت و تودهها
– فاشیسم بهعنوان فرهنگِ اطاعت
گُلدمن یکی از ژَرفترین تحلیلها را از بُعد روانیِ فاشیسم ارائه نمود و آن را صِرفن رژیم سیاسی نمی دانست، بلکه فاشیسم را محصول آموزشِ اقتدارمِحوَر، اخلاقِ اطاعت، هَراس از آزادی به حساب می آورد. در این مَعنا؛ فاشیسم میتواند بدون موسولینی یا هیتلر هم وجود داشته باشد.
– ضد فاشیسم بهمثابه ی رَهائی فَرد
از نظر گلدمن، ضد فاشیسمِ واقعی بدون رَهائی جِنسی، فکری و فرهنگی نامُمکن می باشد، زیرا هر ضدفاشیسمی که فرد را قُربانیِ «کُل» نماید، خود فاشیسمی بِالقوّه است. این تحلیل، ضد فاشیسمِ آنارشیستی را به نَقد فرهنگ و سوژهسازی اِقتدارگرا پیوند میزَنَد.
۷– ضدفاشیسم معاصر: تداوم سُنّتِ آنارشیستی
الف) مُتون معاصر در بیانیّههای گروههای خودسازمانیافته (دفترچه راهنمای آنتیفا) به طور آشکارا از سُنت آنارشیستی تأثیر پذیرفته است که ویژگیهای کلیدی آن: نَفی رهبریِ مُتمرکز، کُنِش مستقیم، دفاع جمعی از فضاهای اجتماعی، بیاعتمادی به دولت و پولیس می باشد.
ب) تحلیل فاشیسم بهمثابه پدیدهای ریشهدار در سرمایهداری، نژادپرستی و اقتدار.
آنتیفا در این معنا نَه حِزب و نَه ایدئولوژی واحد، بلکه شیوه ی مبارزهای اُفقی (بدون سلسله مراتب) است.
۸- مُقایسه ی ضد فاشیسمِ آنارشیستی مِحور و ضد فاشیسمِ مارکسیستی مِحور
الف) نقاطِ اشتراک:
– تحلیل فاشیسم بهعنوان پدیدهای ساختاری
– پیوند آن با بُحران سیستم سرمایهداری
– ضرورت مقاومتِ سازمانیافته
ب) تفاوتهای بُنیادین:
– دولت از دیدگاه ضدفاشیسمِ آنارشیستی محور، ذاتَن مسئله سازاست. امّا از مَنظر ضدفاشیسم مارکسیستی (اقتدارگرا)، ابزار بِالقوّه ی رَهائی می باشد.
– قدرت از دیدگاه ضدفاشیسمِ آنارشیستی، باید مُنحل گردد. امّا از مَنظر ضدفاشیسم مارکسیستی (اقتدارگرا) باید تَصّرُف شود.
– سازماندهی از دیدگاه ضدفاشیسمِ آنارشیستی، خودمدیریّتی (خودگردان) و اُفقی (بدون هرگونه سِلسله مَراتب چه از بالا به پائین و چه از پائین به بالا) است. امّا از مَنظر ضدفاشیسم مارکسیستی (اقتدارگرا)، حزبی و مُتمرکز (سانترالیسم دمکراتیک) می باشد.
– آزادی از دیدگاه ضدفاشیسمِ آنارشیستی، همزمان با مبارزه به دَست می آید. امّا از مَنظر ضدفاشیسم مارکسیستی (اقتدارگرا)، موکول به پس از پیروزی می شود.
– خطر فاشیسم جدید از دیدگاه ضدفاشیسمِ آنارشیستی، در هرنوع اقتدار بازتولید می شود. امّا از مَنظر ضدفاشیسم مارکسیستی (اقتدارگرا)، فقط در وجود بورژوازی بازتولید می گردد.
بنابراین، آنارشیستها اِستدلال میکنند که بسیاری از رژیمهای ضد فاشیستِ مارکسیستی، به دلیلِ حِفظ منطقِ اِقتدار، به اَشکال دیگری از سَرکوبِ ساختاری انجامیدهاند.
۹- تجربه ی جنگِ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶–۱۹۳۹)
الف) جنگ داخلی اسپانیا تنها یک جنگ میان «جمهوریخواهان» و «فاشیستها» نبود، بلکه همزمان یک انقلاب اجتماعی و یک مبارزه ی ضد فاشیستی بود. این همزمانی، همان جائی است که شکافِ میان ضد فاشیسمِ آنارشیستی و ضد فاشیسمِ دولتی (مارکسیستی-استالینستی) بهروشنی آشکار میشود. این تجربه نشان میدهد که ضد فاشیسمِ آنارشیستی صِرفن «مقابله با دُشمن» نیست، بلکه ساختنِ بَدیل اجتماعی در همان لحظه ی مبارزه می باشد. به همین دلیل، انقلاب اجتماعی نَه مانعی برای جنگ ضد فاشیستی، بلکه شرط پیروزی واقعی آن بود.
ب) شکاف در اُردوگاه ضد فاشیسم:
ورودِ آنارشیستها به دولت، به معنایِ نوعی دولتگرائی علیه خودگردانی (خودسازماندهی-خودمدیریتی) یک تراژدی و یکی از بحثبَرانگیزترین لحظاتِ تاریخِ آنارکوسندیکالیسم (سندیکالیسم انقلابی ) محسوب می شود. زیرا تصمیمِ پیوستن برخی از پیشگامان «ثی اِن تی» به دولتِ جمهوریخواه در سال ۱۹۳۶ میلادی، نتیجه ی منطقِ «نخست پیروزی، سپس آزادی» بود. همان منطقی که پیش تر باکونین و مالاتستا نسبت به آن هشدار داده بودند. البته بعدها آنارشیست ها به این تصمیمِ دهشتناک اِذعان کردند و از خود انتقاد نمودند.
پ) سرکوب از سویِ «ضد فاشیستها»
وقایع مِه ۱۹۳۷ در بارسِلونا و سرکوب شدید کُلکتیوهای آنارکوسندیکالیستی و آنارشیستی توسط کمونیستهای اِستالینیست، نُقطه ی اوجِ این شکاف بود. ضد فاشیسمی که انقلابِ اجتماعی را سرکوب نماید در نهایتِ خود راه را برای پیروزیِ فاشیسم هموار میکُند.
شکست انقلابِ اسپانیا نَه فقط نتیجه ی قُدرت نظامیِ فرانکو، بلکه حاصل تضادِ درونیِ اُردوگاه ضد فاشیسم و بازتولیدِ منطقِ اِقتدار در دلِ مُبارزه بود. این تجربه ی تَلخ در اسپانیا بهطور عینی نشان داد که:
– باکونین دُرست می گفت؛ «دولتِ ضدِ فاشیست تمایل به بَلعیدن انقلاب دارد».
– کروپوتکین درست میگفت؛ «همیاری میتواند پایه ی سازماندهیِ یک جامعه ی پیچیده باشد».
– مالا تِستا درست میگفت؛ «فاشیسم را نمیتوان با منطقِ دولت شکست داد».
– اِمّا گُلدمن درست میگفت؛ «بدون رهائیِ فردی و فرهنگی، ضد فاشیسم تُهی است…اسپانیا نَه اِثبات “آرمانگرائی خامِ” آنارشیسم، بلکه آزمایشِ تاریخیِ آن بود».
۱۰- جمعبندی و نتیجهگیریِ نهائی از چشم اندازِ آنارکوسندیکالیستی:
– فاشیسم نَه انحرافی، نَه اِستثنائی، بلکه افراطِ منطقِ اقتدار، دولتگرائی در هر نوع، ملیگرائی و سلسلهمراتب است. بنابراین؛ مبارزه با فاشیسم بدونِ مبارزه با این ریشهها، ناقص و ناپایدار خواهد بود.
– ضد فاشیسمِ واقعی بدون نقدِ دولت، سرمایهداری و فرهنگِ اطاعت مُمکن نیست.
– ضد فاشیسم را نَه تاکتیک، بلکه ضرورتِ وجودیِ خود میداند.
– هر ضدِ فاشیستی الزامن آنارشیست نیست، امّا تمامی آنارشیست هایِ واقعی بدون استثناء ضد فاشیست هستند.
– ضد فاشیسم برای آنارشیسم موضعی وجودی است، امّا برای بسیاری دیگر، موضعی تاکتیکی یا مقطعی می باشد.
– تفاوتِ اصلی ضد فاشیسم مارکسیستی در این است که ضد فاشیسمِ آنارشیستی نمیخواهد هیچ نوع دولت و اقتداری را ( به عنوانِ بذرِ فاشیسم) «جایگزین» دولتِ دیگری نماید، بلکه میخواهد شرایط امکانِ وجودیِ آن ها را از میان بَردارد.
– ضد فاشیسمِ آنارشیستی؛ همزمان سَلبی و ایجابی است، هم مقاومت میکُند و هم میسازَد، آزادی را به “بعد از پیروزی” اِرجاع نمی دهد. این تفاوت ها، آن را ازضد فاشیسمِ لیبرال–أمنیتی و ضد فاشیسمِ مارکسیستی–دولتی متمایز مینماید.
– جنگ داخلی اسپانیا نشان داد که فاشیسم را میتوان از پائین مُتوقّف کرد، امّا اگر منطقِ اِقتدار در اُردوگاه ضد فاشیستی بازتولید شود، شکست آن حتمی است. زیرا شکست در اسپانیا نَه شکستِ «زیادی آزادی»، بلکه شکستِ مُصالحه با اقتدار بود.
هدف نهائیِ آنارشیسمِ ضد فاشیستی، جامعهای است که دیگر فاشیسم در آن امکانِ ظهور نداشته باشد. و این دَقیقن همان نقطهای است که ضد فاشیسم را پُشت سَر میگُذارد و آن را در پروژهای رادیکالتر برای برچیدنِ تمامی اَشکالِ سُلطه و اِقتدار حَل می نماید.

