تحلیل آنارکوسندیکالیستی از جنگ، اقتدار، اپوزیسیون تبعیدی و آلترناتیوهای کاذب

تحلیل آنارکوسندیکالیستی از جنگ، اقتدار، اپوزیسیون تبعیدی و آلترناتیوهای کاذب

نقش رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان در مَهار و تُرمزِ پروسه ی انقلاب اجتماعی در ایران

نویسنده: هاسّه-نیما گُلکار

۱) سلطنت در تبعید: بازسازی یک اقتدار از دست‌رفته

در سال‌های منتهی به جنگ ۲۰۲۶، رضا پهلوی در رسانه‌های غربی به‌تدریج به‌عنوان «چهره آماده ی اپوزیسیون» معرفی شد. این بازنمائی رسانه‌ای نَه از دلِ سازمان‌یابی اجتماعی در ایران، بلکه از پیوند میان شبکه‌های لابی، رسانه‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی و نیاز غرب به یک «آلترناتیو قابل مدیریّت» شکل گرفت. این پروژه بر دو ستون اصلی استوار بود: نوستالژی نسبت به دوران پهلوی؛ ترس از فروپاشی و بی‌ثباتی.

برای بخشی از اقشار متوسط شهری و نسل جوانی که تجربه‌ای مستقیم از دیکتاتوری سلطنتی ندارد، تصویر پهلوی با «ثبات»، «مدرن‌سازی» و «رابطه ی خوب با غرب» پیوند خورده است. اَمّا این تصویر، آگاهانه تاریخ سرکوب سازمان‌یافته ی طبقه کارگر، نیروهای آنارشیستی و چپ رادیکال، شوراها، جنبش‌های مردمی، زنان، دانشجویان و … در دوران سلطنت را پاک می‌کُند.

از دیدگاه آنارکوسندیکالیستی، سلطنت پهلوی نه نماد توسعه، بلکه بخشی از رَوَند ادغام سرمایه‌داری وابسته ی ایران در نظم جهانی بود؛ نظمی که با اتّکا به ارتش، پولیس مخفی و سرکوب اتحادیه‌های مستقل کارگری، جامعه را از پایین خلع قدرت کرد. بنابراین، بازگشت نمادین سلطنت، در واقع بازگشت همان منطق تمرکز قدرت، اقتدار عمودی (سلسله مراتبی) و حذفِ خودسازمان‌دهی و خودمدیریتی اجتماعی است.

آن‌چه در متن جنگ ۲۰۲۶ و بحران سیاسی ایران آشکار شد، نه تنها صِرفن فرسایش دولت اسلامی-شیعی حاکم؛ بلکه بحران عمیق مفهوم «آلترناتیو» نیز بود. در لحظه‌ای که جامعه ی ایران زیر فشار هم‌زمان سرکوب داخلی، جنگ خارجی، فروپاشی سیاسی-اقتصادی و جنگ اطلاعاتی قرار داشت، بخشی از اپوزیسیون تبعیدی — به‌ویژه جریان راستگرای افراطی سلطنت‌طلب پیرامون رضا پهلوی (فرزند محمد رضا شاه پهلوی، دیکتاتور سرنگون شده در سال ۱۹۷۹میلادی) — نَه به‌عنوان نیروئی برای رهائی، بلکه به‌مثابه نیروئی برای مهار و منحرف‌سازی خیزش اجتماعی ظاهر شد.

این مسئله تصادفی نیست. سلطنت‌طلبی، حتّا در نُسخه ی «مُدرن» و رسانه‌ای‌شده ی امروز، همچنان حامل همان منطقی است که میخائیل باکونین بیش از یک قرن پیش علیه آن هشدار می‌داد: بازتولید اقتدار از خلال وعده ی نظم، أمنیت و نجاتِ ملی.

باکونین در نقد دولت و نخبگان سیاسی می‌نویسد: آزادی انسان‌ها نه از بالا، بلکه تنها از جانب فرودستان در پائین، از دلِ کُنش مستقیم مردم زاده می‌شود.

این دقیقن همان نقطه‌ای است که پروژه ی پهلوی با آن در تضاد قرار می‌گیرد. زیرا سلطنت‌طلبی، حتا وقتی از «دموکراسی» سخن می‌گوید، همچنان سیاست را اَمری متعلق به نُخبگان، خاندان‌ها و مدیران دولت می‌بیند، نَه محصول خودگردانیِ اجتماعی.

جریان پهلوی در سال‌های اخیر کوشید خود را به‌عنوان بَدیلی «مدرن»، «لیبرال» و «میانه‌رو» معرفی کند. اما در سطح ساختاری، آن‌چه پیشنهاد می‌شود چیزی جز بازسازی دولت متمرکز، ارتش نیرومند، اقتصاد بازار و نظم أمنیتی نیست. نمایشِ احیای «گارد جاویدان» و پولیس مخوفِ أمنیتی «ساواک» در خارج از کشور نیز نمونه های وَحشت زا و آشکاری از این تلاش ها برای رؤیایِ تصرّف  قدرت سیاسی-اقتصادیِ احتمالی در ایرانِ آینده می باشد.

این همان چیزی است که رودلف روکر آن را «دین مدرن دولت» می‌نامید. او معتقد بود: هر دولتی، صرف‌نظر از شکل ظاهری‌اش، گرایش طبیعی به تمرکز قدرت و نابودی خودمختاری اجتماعی دارد. از این نگاه، مسئله فقط «خوب» یا «بد» بودن یک پادشاه نیست؛ مسئله، خودِ ساختار سُلطه و اقتدار می باشد.

سلطنت‌طلبی در ایرانِ امروز، با تمام تبلیغات رسانه‌ای‌اش، همچنان بر سه ستون استوار است: اقتدار عمودی (سلسله مراتب)؛ ناسیونالیسم (فاشیستی) متمرکز؛ و اقتصاد سرمایه‌دارانه ی وابسته به نظم جهانی.

به همین دلیل، پروژهٔ رضا پهلوی نه امتداد جنبش رادیکال «زن-زندگی-آزادی»، بلکه تلاشی برای مهار ظرفّیت انقلابی آن است. زیرا جنبشی که بتواند شورا بسازد، اعتصاب سراسری سازمان دهد و اَشکال خودگردانی اجتماعی خلق کُند، دیگر نیازی به «شاهزاده» نخواهد داشت.

جنگ امپراتوری های امپریالیستی با یکدیگر از یک سو، ایالات متحده آمریکا، انگلستان، اتحادیه اروپا و از جانب دیگر چین، روسیه، پروژه ی بازسازی اقتدار از دلِ ویرانی می باشد.

جنگ ۲۰۲۶ فقط جنگ میان جمهوری اسلامی و ائتلاف آمریکا–اسرائیل نبود؛ جنگی بود میان دو تصوّر از آینده ی ایران: از یک‌سو جامعه‌ای خسته امّا زنده که در پیِ گُسستن از چرخه ی استبداد، فقر و تحقیر تاریخی است؛ و از طرف دیگر نیروهائی که می‌کوشند این خیزش تاریخی را دوباره به مدارِ سرمایه، دولت و اقتدار بازگردانند.

در میانه ی این جنگ، آن‌چه بیش از هر چیز آشکار شد، نه صرفن بُحران “جمهوری اسلامی”، بلکه بحران عمیق آلترناتیو سیاسی در ایران بود. رژیمی که ۴۷ سال بر سرکوب معترضانِ گوناگون از طریق دستگیری، زندان، شکنجه، اعدام، قتل عام، فقر، بیکاری، بی خانمانی، أمنیتی‌سازی و نابودی سازمان‌یابی مستقل کارگری و مردمی اُستوار بوده، اکنون در وضعیتی فرسوده قرار گرفته است؛ اما هم‌زمان، بخشی از اپوزیسیون تبعیدی نیز، به‌ویژه جریان سلطنت‌طلب پیرامون رضا پهلوی، با گره زدن پروژه ی سیاسی خود به جنگ، فشار خارجی و عملیات اطلاعاتی، در عمل به مانعی در برابر شکل‌گیری یک گذار انقلابی، رادیکال، مردمی و دموکراتیک تبدیل شده است.

بنابراین « پروژه شکوفائی» رضا پهلوی و جریان سلطنت‌طلب، نه آلترناتیوی برای آزادی و آبادی، بلکه مکانیسمی برای مهار، منحرف‌سازی و خلع‌سِلاح انقلاب اجتماعی ایران ظاهر شد؛ پروژه‌ای که بر فراز بمب‌افکن‌ها، لابی‌های جنگ‌طلب، اُتاق‌های فکر غربی و عملیات اطلاعاتی بَنا گردید و در لحظه ی تعیین‌کننده، در کنار مردمِ زیر آوار نایستاد، بلکه بر ویرانی آنان شرط‌بندی کرد، به رقص و پایکوبی پرداخت.

تا پیش از جنگ، بخشی از سلطنت‌طلبان می‌کوشیدند خود را «دموکرات»، «حقوق‌بشری» و «ملی» نشان دهند. اما جنگ، لحظه ی افشای حقیقت بود و یک رسوائیِ تاریخی را برای آنان به بار آورد.

وقتی بمب‌ها بر شهرهای ایران فرود آمدند، بخش زیادی از اپوزیسیون راستگرا در خارج کشور نه‌تنها سکوت نکرد، بلکه آشکارا به تشویق حمله پرداخت. تصاویر و ویدیوهائی که در آن پرچم آمریکا و اسرائیل در کنار شعار «جاوید شاه» بالا می‌رفت، فقط یک خطای تبلیغاتی نبود؛ لحظه ی ادغام کامل سلطنت‌طلبی با ماشین جنگی امپراتوری بود.

این نیروها سال‌ها تحریم اقتصادی را «فشار هوشمند» نامیدند؛ ویرانی زیرساخت‌ها را «هزینه ی آزادی» خواندند؛ و مرگ کارگران، کودکان و مردم عادی را به عواقبِ «مرحله گذار» تقلیل دادند. اما برای بیشتر مردم داخل ایران، حقیقت روشن بود: نیروئی که آزادی را بر ویرانه ی زیرساخت های همگانی و خانه‌های بمباران‌شده بنا می‌کُند، آزادی‌خواه نیست؛ بلکه کاسبکار و دلاّل جنگ است. رضا پهلوی به عنوان سوپاپ اطمینان نظم جهانی برای مهار امکان انقلاب اجتماعی در ایران، دقیقن در همین نقطه قرار می‌گیرد.

جنگ اطلاعاتی و ابتذال اپوزیسیون راست در جریان اعتراضات و جنگ، مرز میان اپوزیسیون رسانه‌ای و عملیات روانی أمنیتی به‌طرز خطرناکی فروریخت. شبکه‌های سایبری، اُتاق‌های عملیات دیجیتال، حساب‌های هدایت‌شده و کارزارهای هماهنگ، فضای سیاسی را اِشباع کردند. بخش زیادی از سلطنت‌طلبان عَملَن به بازوی تبلیغاتی پروژه ی «تغییر رژیم» بَدل شدند: حمله نظامی را تبلیغ کردند؛ اعتراضات را به سمت خشونتِ کور سوق دادند؛ و هر صدای ضدّجنگ را «عامل جمهوری اسلامی» نامیدند.

در این میان، جامعه ی ایران از یک‌سو زیر سرکوب بیرحمانه ی دولت فاشیستی اسلامی-شیعی حاکم؛ و از سوی دیگر زیر آتش پروژه‌های اطلاعاتی خارجی بیش از هر چیز قربانی شد. اما فاجعه‌آمیزتر از همه، فروپاشی اخلاقی بخشی از اپوزیسیون بود؛ جائی که انسان‌های مُدعی آزادی، بر ویدیوهای انفجار و بمباران «رقصیدند» و با کوبیدن بر طبل جنگِ ویرانگر، مرگ مردم را به محتوای تبلیغاتی تبدیل کردند. اینجا دیگر مسئله صِرفن اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه سقوط کامل سیاست به ابتذال جنگ‌طلبی است.

جنگ ۲۰۲۶ لحظه‌ای بود که تناقض‌های پنهان اپوزیسیون راست آشکار گردید. بخشی از سلطنت‌طلبان که سال‌ها خود را مدافع «حقوق بشر» معرفی می‌کردند، در برابر بمباران شهرهای ایران، تحریم‌های فلج‌کننده و عملیات مخفی خارجی، نه‌تنها سکوت نکردند بلکه آشکارا و شادمانه از آن استقبال نمودند.

در این نقطه، نقد اِمّا گُلدمن اهمیتی بُنیادین پیدا می‌کُند. او بارها هشدار داده بود که ناسیونالیسم و نظامی‌گری، حتی وقتی با زبانِ «آزادی» بیان شوند، در نهایت انسان را به سوختِ ماشین دولت تبدیل می‌کنند. گُلدمن می‌نوشت: میهن‌پرستی، مردم را به ابزار قتل‌عام دولت‌ها بَدل می‌نماید.

آن‌چه در بخشی از دیاسپورای سلطنت‌طلب رُخ داد، دقیقن همین بود: رَنج مردم به «هزینه ی گذار» تقلیل یافت؛ بمباران به «فرصت تاریخی» تبدیل شد؛ و جنگ، به ابزاری برای تحقق رؤیای بازگشت اقتدار بدل گردید. اما از دید بیشترینِ مردم داخل ایران، این پروژه بیش از آن‌که «آزادی‌بخش» باشد، یادآورِ همان تاریخ تلخِ وابستگی، کودتا و تحقیرِ ملی بود.

قدرت‌های غربی به‌دنبال انقلاب اجتماعی در ایران نیستند. آن‌چه آنان می‌خواهند، انتقال کنترل‌شده ی قدرت است؛ تغییری که نظم سرمایه، ساختار ارتش و موقعیت ژئوپلیتیک منطقه را حفظ نماید. از همین رو، رسانه‌های جریان اصلی غربی رضا پهلوی را به‌عنوان «رهبر طبیعی اپوزیسیون» بَرجسته کردند، در حالی‌که نیروهای واقعی مقاومتِ اجتماعی — کارگران، آموزگاران، زنان، بازنشستگان، دانشجویان و فعالان محلّی — به حاشیه رانده شدند.

موری بوکچین سال‌ها پیش هشدار داده بود که بحرانِ جوامع مدرن فقط بحران حکومت‌ها نیست، بلکه بحران تمرکز قدرت است. او معتقد بود: جامعه یا باید به‌سوی دموکراسی مستقیم و کمون‌های آزاد حرکت کُند، یا در اشکال تازه‌ای از اقتدار فرو خواهد رفت.

پروژه ی پهلوی دقیقن در نقطه مقابل این اُفق قرار دارد. این پروژه نَه خواهان دموکراسی مستقیم، بلکه خواهان بازسازی دولت–ملت متمرکز است؛ همان مُدلی که در خاورمیانه همواره به سرکوبِ مخالفان: زحمتکشان، جوامع اِتنیکی، زنان، دانشجویان، جامعه های «رنگین کمانی» (اچ بی تی کیو آی آ +) و … انجامیده است.

 ۲) جنگ اطلاعاتی، موساد و مصادره اعتراضات

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های بحران ۲۰۲۶، ادغام اعتراضات اجتماعی در میدان جنگ اطلاعاتی بود. عملیات روانی، نفوذ سایبری، شبکه‌های رسانه‌ای، حساب‌های هدایت‌شده و عملیات مخفی، به بخشی از واقعیّت اعتراضات بدل شدند. این وضعیت دو پیامد هم‌زمان داشت:

– تقویت دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی. زیرا، حکومت توانست هر اعتراضی را به «پروژه خارجی» نسبت دهد و سرکوب را توجیه نماید.

– بی‌اعتبار شدن بخشی از اپوزیسیون. زیرا، وقتی برخی چهره‌های سلطنت‌طلب یا راست افراطی، آشکارا از «حضور موساد در میدان» استقبال کردند یا جنگ را مقدمه ی «آزادی» دانستند، بخش بزرگی از جامعه احساس کرد که این نیروها نه نماینده واقعی مردم، بلکه امتداد پروژه‌های ژئوپلیتیک خارجی‌اند.

از چشم اندازِ آنارکوسندیکالیستی، جنبش رَهائی‌بخش نمی‌تواند بر شبکه‌های اطلاعاتی، دولت‌های خارجی یا ارتش‌های مهاجم تکیه کند. آزادی اجتماعی تنها از دلِ خودسازمان‌دهی مردم، شوراها، اتحادیه‌ها و اَشکال اُفقی قدرتِ جمعی زاده می‌شود. و هرگاه جنبشی به ابزار رقابت دولت‌ها بدل شود، از د رون تهی می‌شود.

در جریان اعتراضات، هم‌زمان با عملیات مخفی و جنگ سایبری، مرزِ میان اعتراض اجتماعیِ واقعی و پروژه‌های اطلاعاتی به‌شدّت مخدوش گردید. این وضعیّت خطری مضاعف دارد؛ زیرا هم حکومت را در سرکوب تقویت می‌کند، و هم اعتمادِ اجتماعی را نابود می‌سازد.

وقتی بخشی از اپوزیسیون آشکارا از دخالت خارجی، عملیات مشترک سازمان های پولیسی-أمنیتی «سیا-موساد» یا سناریوهای «تغییر رژیم» استقبال می‌کند، جنبش مردمی به‌سادگی در افکار عمومی به پروژه‌ای خارجی تقلیل می‌یابد.

تجربه ی عراق، لیبی و افغانستان نشان داد که «آزادی از آسمان» معمولن چیزی جز ویرانی، اُلیگارشی و جنگ داخلی به همراه نمی‌آورد، و قدرت‌های بزرگ اغلب از زبان «حقوق بشر» برای پیشبُرد منافع ژئوپلیتیک خود استفاده می‌کنند. به همین دلیل، هر جنبش رهائی‌بخشِ واقعی ناگزیر است استقلال خود را از تمام دولت‌ها، ارتش‌ها و سرویس‌های اطلاعاتی حفظ کُند.

۳) جنگ و هم‌پوشانی سلطنت‌طلبی با پروژه ی مداخله خارجی

با آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، شکاف‌های درونی اپوزیسیون به‌شدت عیان شد. در تجمعات دیاسپورا، شعارهای «جاوید شاه» در کنار حمایت از بمباران و تحریم شنیده شد. بخشی از اپوزیسیون تبعیدی، عَملن خود را با پروژه «تغییر رژیم از بیرون» هم‌راستا کرد؛ پروژه‌ای که برای مردم داخل ایران، یادآور کودتای خونین ۲۸ مردادماه ۱۳۳۲ (۱۹ آگوست ۱۹۵۳)، وابستگی ژئوپلیتیک سلطنت و تحقیر حق تعیین سرنوشت بود.

از منظر آنارکوسندیکالیستی: هر پروژه‌ای که آزادی را بر ویرانه‌های جنگ واپسگرایانه-امپریالیستی بنا نماید، از پیش شکست خورده است. بمباران زیرساخت‌ها، کُشتار غیرنظامیان و أمنیتی‌سازی جامعه، نه شرایط انقلاب اجتماعی، بلکه شرایط بازتولید اقتدارگرائی را فراهم می‌نماید. جنگ، جامعه را نظامی می‌کند؛ انقلاب، جامعه را خودسازمان‌دهی می‌کند. این دو منطق، در تضادِ بُنیادین با یکدیگرند.

۴) واشینگتن و تله ی محاسباتی «فروپاشی سریع»

ورود آمریکا به جنگ با ایران، بار دیگر نشان داد که دستگاه سیاست خارجی واشینگتن همچنان در اسارت همان توّهم عراق و افغانستان است: این تصوّر که بمباران، تحریم و فروپاشی اقتصادی می‌تواند جامعه‌ای پیچیده را به‌سرعت به سَمت «تغییر رژیم مطلوب» سوق دهد. اَما محاسبه ی اصلی اشتباه بود: حکومت تضعیف شد، اما فرو نریخت؛ جامعه بسیار خشمگین بود، اما پُشت جنگ خارجی نایستاد؛ اعتراضات ادامه یافت، اما نَه زیر پرچم مُداخله‌گران.

دولت اسلامی حاکم بر ایران توانست از جنگ برای تقویت گفتمان أمنیتی خود بهره بگیرد. هرگونه اعتراض اجتماعی، با برچسب «همکاری با دُشمن» سرکوب شد. در چنین وضعیتی، آن بخش از “اپوزیسیون بحران زده” از جمله پروژه پهلوی به عنوان یک «آلترناتیو سیاسی» که آشکارا از حملاتِ نیروهای خارجی استقبال می‌کند، در نگاهِ بسیار زیادی از مردم، وِجاهت و مقبولیّت خود را از دست داده است.

جنگِ ۲۰۲۶ نشان داد که بحران ایران صرفن بحران یک رژیم نیست؛ بحران تمام اَشکال سلطه و اقتدار است. “جمهوری اسلامی”، با سرکوب و أمنیتی‌سازی، جامعه را به مرز انفجار رساند؛ اما بخشی از اپوزیسیون سلطنت‌طلب نیز، با پیوند خوردن به جنگ، مداخله خارجی و پروژه‌های اطلاعاتی، نشان داد که اُفقش نه رَهائی مردم، بلکه بازسازی اقتدار از شکلی دیگر است. مسئله اساسی جامعه ی ایران فقط «چه کسی حکومت کند» نیست؛ بلکه این است که آیا اساسن ساختارِ سُلطه بازتولید خواهد شد یا نه؟

سلطنت‌طلبی می‌کوشد مردم را متقاعد کند که: مشکل فقط وجود جمهوری اسلامی است؛ و با تغییر پرچم، سرود و چهره ی حاکم، آزادی، برابری و عدالت حاصل می‌شود. اما تجربه های تاریخی چیز دیگری می‌گوید. اگر: سیستم سرمایه‌داری حفظ شود، نابرابری طبقاتی حفظ شود، ارتش حفظ شود، تمرکز قدرت حفظ شود، و مردم فقط هر چند سال یک‌بار رأی بدهند، استبداد بازتولید خواهد شد؛ حتا اگر تاج جای عمّامه را بگیرد.

جنگِ ویرانگر فقط چهره ی خشن و بیرحمانه ی دولت فاشیستی حاکم بر ایران را اِفشا نکرد؛ بلکه چهره واقعی بخشی از اپوزیسیون تبعیدی را نیز آشکار ساخت. نیروهای افراطی راستگرا و سلطنت‌طلبانی که بر طبل جنگ کوبیدند، تحریم را تشویق کردند، و بمباران را «فرصت تاریخی» نامیدند، در عمل نشان دادند که مسئله ی آنان آزادی و برابری مردم نیست، بلکه تصّرف قدرت سیاسی-اقتصادی-اجتماعی است. اما جامعه ی ایران، پس از دهه‌ها تجربه ی استبداد، سرکوب، جنگ، تحقیر و فقر، بیش از هر زمان دیگری می‌داند که آزادی را نمی‌توان به دولت‌ها، خاندان‌ها، یا سرویس‌های اطلاعاتی سپُرد. افق رَهائی، نه در بازگشت تاج، بلکه در نابودی تمام مناسبات سلطه و اقتدار نهفته است. نَه دونالد ترامپ ایران را آزاد خواهد کرد؛ نه بنیامین نتانیاهو، نه رضا پهلوی.

 ۵) چرا پروژه ی رضا پهلوی تُرمز انقلاب است؟

سلطنت‌طلبی امروز، صِرفن یک گرایش نوستالژیک نیست؛ بلکه پروژه‌ای برای مهار انقلاب و رادیکالیسم اجتماعی است.

در لحظه‌ای که جامعه ایران با بحران‌های عظیم طبقاتی، جنسیتی، اِتنیکی و زیست‌محیطی روبه‌روست، پروژه پهلوی می‌کوشد مسئله ی اصلی را به «تغییر رأس قدرت» تقلیل دهد، نَه تغییر ساختار قدرت.

اَمّا با انقلاب اجتماعی در ایران که دیر یا زود رُخ می دهد، ناگزیر پرسش‌هائی بسیار عمیق‌تر را پیش خواهد کشید:

– مالکیّت منابع و صنایع در دست چه کسانی خواهد بود؟

– آیا کارگران حق کنترل بر محل کار خواهند داشت؟

– آیا تمرکز قدرت دولتی حفظ خواهد شد؟

– آیا نظم سرمایه‌داری رانتی بازتولید می‌شود؟

– آیا فرودستان، جوامع اِتنیکی گوناگون، زنان و … صرفن «تابع ملت» باقی می‌مانند؟

سلطنت‌طلبی به این پرُسش‌ها پاسخی رهائی‌بخش نمی‌دهد، زیرا اساسَن پروژه‌ای برای بازسازی اقتدار مرکزی، بازار آزاد نولیبرالی و نظم أمنیتی است. به همین دلیل، از منظر آنارکوسندیکالیستی، این جریان نَه موتور انقلاب، بلکه تُرمز آن است:

– زیرا انرژی اجتماعی را به انتظار «رَهبر- مُنجی» سوق می‌دهد؛

– زیرا مردم را از خودسازمان‌دهی مستقل دور می‌کُند؛

– زیرا انقلاب را به پروژه‌ای ژئوپُلیتیک تقلیل می‌دهد؛

– زیرا در نهایت، بازتولیدکننده ی سلسله‌مراتب سلطه و اقتدار است.

۶) چرا آنارکوسندیکالیسم با سلطنت در هر نوع آن ناسازگار است؟

آنارکوسندیکالیسم صِرفن مخالفت با یک رژیم خاص نیست؛ مخالفت با اصل سلطه ی متمرکز است. از دیدگاه این سُنّت سیاسی-تشکیلاتی: آزادی بدونِ برابری مُمکن نیست؛ دموکراسی بدونِ مشارکت مستقیم توخالی است؛ و انقلاب بدون خودسازمان‌دهیِ اُفقی مردم، به بازتولید اقتدار مُنتهی می‌شود. به همین دلیل، پروژه ی سلطنت  در شکل «نمادین» با افق رهائی اجتماعی ناسازگار است. زیرا سلطنت بر این ایده اُستوار است که جامعه نیازمند وحدت از بالا و اقتدار متمرکز می باشد. اما تجربه ی تاریخی نشان داده: هرجا مردم قدرت را به «مُنجیان» واگذار کرده‌اند، شکل تازه‌ای از سُلطه و اقتدار بازتولید شده است.

۷) اُفق رَهائی آنارکوسندیکالیستی: شوراها، اعتصاب سراسری و خودگردانی

در برابر دوگانه ی دروغین «جمهوری اسلامی یا سلطنت»، افق سوّمی نیز وجود دارد: افق خودگردانی اجتماعی، به معنای خودسازماندهی-خودمُدیریتی فدرالیستی/کُنفدرالیستیِ دمکراتیک.

این افق بر پایه ی شوراهای کارگری، اتحادیه‌های مستقل و آزاد، مجامع محلی، همیاری متقابل و همبستگی اُفقی (بدون سلسله مراتب) مردم بَنا می‌شود.

پیوتر کروپوتکین در نظریه ی «همیاری متقابل» نشان می‌دهد که همکاری و همبستگی، نَه رقابت و اقتدار، اساسِ بَقای اجتماعی انسان است. در چنین چشم‌اندازی: مردم رعیّتِ دولت نیستند؛ جامعه مِلک خاندان‌ها نیست؛ و سیاست، حرفه ی نخبگان نخواهد بود. آزادی واقعی زمانی آغاز می‌شود که مردم مستقیمن بر کار، زندگی و سرنوشت خود کُنترل داشته باشند.

بنابراین، تنها نیروی رهائی‌بخش، جامعه ای خودگردان متشکل از کارگران و فرودستان، زنان، جوامع اتنیکی، شوراها، شبکه‌های همبستگی و همیاری متقابلِ مردمی است که از پائین ترین سطح، اَشکال تازه‌ای از زندگی و سیاست را خَلق می‌کُنند.

به همین دلیل، پروژهٔ سلطنت‌طلبیِ بازسازی‌شده در تبعید، صرفن یک گرایش سیاسی محافظه‌کار نیست؛ بلکه تلاشی برای مهار انرژی انقلابی جامعه و بازگرداندن آن به مدارِ دولت‌گرائی، ناسیونالیسم اقتدارگرا و سرمایه‌داری از هر نوع آن وابسته می باشد.

نَه مُلا! نه شاه! نه جَنگ!

زَن-زندگی-آزادی!

Fediverse Reactions