گزارش اوّل سُهیل عربی: حبس در جنگ / فایل پی دی اف + ویدئوکلیپ

گزارش اوّل سُهیل عربی: حبس در جنگ / فایل پی دی اف + ویدئوکلیپ

آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماه‌ها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجه‌ها و رنج‌هایی که زندانیان در اینجا تحمل می‌کنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحی‌ام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهم‌ترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجه‌هایی که بر آنان اعمال می‌شود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، به‌زودی درباره دیگر آنچه دیده‌ام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسان‌ها در سکوت و فراموشی دفن نشود.
حبس در جنگ/ نامه اول/ به روایت سهیل عربی
۱۴ خرداد ۱۴۰۵″

در خصوص نویسنده این نامه گفتنی است؛ سهیل عربی پژوهشگر ، شهروند-خبرنگار، جایزه «آزادی مطبوعات» سازمان گزارشگران بدون مرز را در سال ۱۳۹۶ به خود اختصاص داد. او پیشتر نیز سابقه برخوردهای قضایی و محکومیت‌های متعدد را داشته است.
#حبس_در_جنگ #سهیل_عربی
#قزلحصار
توضیحات
#سهیل_عربی
۲۹ فروردین
به  محرومیت از هواخوری ، ملاقات و تلفن و نبود تهویه و فضای کافی در سلول اعتراض کردم.
گفتم به بهانه جنگ ما را محروم از تماس تلفنی و ماقات کرده اند، محرومیت از هواخوری و اوضاع تهویه و تغدیه ما در این سلول همه بر خلاف قوانین وآیین نامه سازمان زندانها است.
سر شیفت افسرنگهبانان وقت( میثم سیفی)صدایش را در گلو انداخت و گفت : داداش دنبال قانون می گردی تو این مملکت؟
مملکت اگه قانون داشت که من و شما اینجا نبودیم.
گفتم می دونم که قوانین درست اجرا نمیشه و شما هم اینجا فقط مسئولیت نگهداری دارید، این وظیفه دادیار ناظر زندان است که حداکثر هر ۱۴ روز یکبار بیاید اینجا و مطالبات و شکایتهای ما را بشنود، وقتی نمی آید ما به کجا شکایت کنیم وقتی در این سلول در بسته محبوسیم ؟
عصبانی شد و گفت خیلی دوست داری بیای بیرون سلول
بیا این بیرون ببندمت( این نوعی تشدید تنبیه است_ زندانی معترض  را به میله ای در کریدور می بندند و معمولا با لوله می زنند)
گفتم می آیم، اگر پاسخ اعتراض و عدالتخواهی این است، بهتر می دانم مجازات شوم اما ستم را نپذیرم
حین خارج شدنم از سلول به خانواده ام فحاشی کرد و درگیر شدیم
دو دستیارش  با لوله آب ( آذین) به من حمله کردند و یک لوله هم به او دادند
چندین بار به سر و صورت و بدنم ضربات محکمی با لوله و لگد زدند
وقتی روی زمین افتادم دست و پاهایم را بستند و بیش از چهل ضربه محکم با لوله زدند و هر بار میثم سیفی فریاد می زد : بگو گه خوردم و من هرگز آنچه می خواست را نگفتم و فریادمی زدم ننگ بر شکنجه گر
ننگ بر ستمگر
و او محکمتر می زد
تا از حال رفتم
او گزارش کرد که به رهبر توهین کرده ام
در حالی که من فقط گفتم ننگ بر ستمکر و شکنجه گر

تقریبا بی هوش شده بودم
همه جا سفید شده بود
گمان کردم که مرده ام
صدای همهمه می شنیدم
و در همان حال
پدر بزرگ و پدرم( که سالها پیش فوت شده اند را دیدم و …)
ساعاتی بعد در بهداری به هوش آمدم
بالا آورده بودم
سرم در سطل زباله بود
خون از صورت و بدنم جاری بود
دکتر اصرار داشت به بیمارستان منتقل شوم
میثم سیفی مخالف بود
می گفت من نزدم
خود زنی کرده!
بالاخره فیلم را دیدند و فهمیدند که او دروغ می گوید و اعزام شدم به بیمارستان مدنی
پرده محافظ بیضه سمت راستم پاره شده بود
۲۹ فروردین اعزام به بیمارستان مدنی شدم
۳۰ فروردین اورولوژیست از من رضایت تخلیه بیضه گرفت
و البته گفت سعی می کنم
فعلا ترمیم کنم
و مرحله اول جراحی انجام شد
۳۱ فروردین جراحی بابت شکستگی  بینی جراحی شدم
و قرار بود یک هفته بعد دکتر ببیند و سیتی اسکن بگیرد تا اگر لازم بود جراحی مجدد
اما به زندان بازگردانده شدم و اجازه جراحی مجدد ندادند
(حالا هم چون مدارکم  توسط سپاه ضبط شده نمی توانم درمان شوم)

یک اردیبهشت ،پس از بازگشت به زندان ابتدا در دفتر رئیس حفاظت توسط حسن قبادی ( رئیس حفاظت اطلاعات زندان قزلحصار)
و افسر جانشین وقت( خان آبادی)‌تحقیقات درباره مورد ضرب و شتم قرار گرفتنم توسط میثم سیفی( افسر نگهبان) آغاز شد .
قبادی گفت : سهیل تو چرا؟!
تو را هم در اوین و هم در رجایی شهر تحت نظر داشتم، همیشه آرام و در حال مطالعه بودی، دلیل درگیری ات با افسران چه بود:
به او گفتم حتما گزارش میثم سیفی را خوانده اید که نوشته من به رهبر توهین کردم و خود زنی کرده ام! نیازی به باز بینی فیلم دوربینهای کریدور هم نیست ، جای جراحات و جای ضربه های او با لوله  به کمرم را ببینید ، چطور ممکن اس من با لوله به کمر خودم بزنم؟ گزارش بیمارستان مدنی به ویژه اورولوژیست را ببینی که چه لگد هایی به بیضه اپ زده…
حرفم را قطع کرد و گفت فیلم ها را دیده ام
می دانیم که آنها با لوله و لگد زده اند و هم سلولی هایت هم شهادت داده اند که تو فقط اعتراض کردی به اوضاع سلول و توهین نکرده ای
اما می خواهیم خودت دقیقتر بگویی
برایش تعریف کردم که میثم سیفی بارها زندانیان را با لوله و لگد کتک زده و به خانواده زندانیان فحاشی می کند .
من هم فقط خواستم قانون رعایت شود
دلیل محرومیتمان از هواخوری، ملاقات و هواخوری چیست؟
قبادی با تعجب پرسید مگر درب هواخوری را برایتان باز نمی کنند ؟
گفتم نه
حتی هواکش را روشن نمی کنند، افسران نگهبان  می گویند هواکش صدا می دهد و اعصابمان خرد می شود…
من هم به همین اوضاع اعتراض کردم و سه افسر نگهبان با لوله و لگد به جانم افتادند
انقدر زدند تا از شدت خونریزی و ضربات به سرم از حال رفتم
با نهایت قدرتش می زد و نعره می کشید بگو گه خوردم
و چون نگفتم عصبانی تر و با شدت بیشتر می زد و در گزارش نوشت خود زنی کرده ام، حالا فهمیدم همین بلاها را سر امثال جواد روحی و ستار بهشتی هم آورده اند.
می کشند و می گویند خود کشی…
قبادی گفت حتما با او برخورد می کنیم، حق ضرب و شتم و فحاشی ندارد، اما هیچ برخوردی با سیفی نشد و او هنوز فجیع تر از پیش به کتک زدن و فحاشی ادامه می دهد و خط و نشان هم برای ما می کشد، روزهای بعد چند بازجوی دیگر آمدند و همینها را گفتم و نوشتم که شکایت دارم اما هرگز رسیدگی نشد.

بعد از بازجویی دوباره در سلول ۳ سوییت واحد سه محبوس شدم
درد شدید بیضه ای که جراحی شد، خونریزی بینی، کبودی و کوفتگی بدنم
سلول کوچک ۱۲ متری و بیش از ده زندانی
انقدر جایمان کم است که خیلی شب ها دست یا پای هم سلولی هایم به بیضه و بینی ام برخورد می کند و از درد خوابم نمی برد.
اما باید روحیه ام را حفظ کنم، همبندیانم اکثرا جوان هستند، اگر من بشکنم ، اینها هم غمگین و کم امید می شوند…
برای خودم و آنها تکرار می کنم:
نسوز؛ بلکه بساز_از میله های قفس ،بالهایی برای پرواز

حبس در جنگ

۱/۴
✍️سهیل عربی
پیشگفتار

سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همان‌جایی که سازمان زندان‌ها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» می‌نامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشسته‌اند؛ کمتر از بیست‌ساله. گردن‌هایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان می‌دهند؛ تمرین می‌کنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.

با بغض و اندوه می‌گویند: «می‌خواهیم گردن‌هایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگنده‌های آمریکایی یا اسرائیلی می‌لرزد و طلق پنجره‌ها فرو می‌ریزد، کسی نمی‌ترسد. بسیاری هورا می‌کشند و شادی می‌کنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگنده‌ها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین می‌شوند…
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.

صدای فریاد چند زندانی از راهرو می‌آید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجه‌گر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص می‌دهم.
اینجا چه می‌کنند؟ چرا فریاد می‌زنند؟
چند روز بعد می‌فهمم پویا(قبادی) و چند هم‌بند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بوده‌اند و سپس اعدامشان کرده‌اند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج می‌زند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید هم‌سلولی‌هایم بفهمند. آنها بسیار جوان‌اند و از محکومیت به اعدام وحشت‌زده.

• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز می‌کند و سلطانعلی را صدا می‌زند:
• «پیرمرد بیا بیرون. هم‌سلولی‌هات خیلی جوان‌اند، سر و صدا می‌کنند، اذیت می‌شوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی می‌گوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ می‌دهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را می‌برند.
• صبح از افسر نگهبان می‌خواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. می‌گوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آن‌گاه می‌فهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.

**
نزدیک نیمه‌شب، در سلول باز می‌شود. افسر نگهبان می‌گوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما می‌دانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ می‌زنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گام‌هایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بی‌صدا می‌گوید:
«وصیت‌هایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادی‌خواهی‌مان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جان‌باخته‌ای را زندگی کنید.»

■■■

فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پس‌فردا مهرداد و…
بعضی‌ها را پیش از اجرای حکم با لوله آب می‌زنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم…
اینجا فقط شکنجه‌گاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ می‌دهد عجیب‌تر از بدترین کابوس‌های آدمی.
صدای کتک زدن هم‌بندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش می‌گوید:
«بچه‌ها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز می‌شود، دست و پای زندانی را می‌بندند و سه نفر با لوله به جانش می‌افتند.
اینجا قزلحصار است.

#سهیل_عربی

#حبس_در_جنگ

بخش اول: بازداشت

بیست اسفند ۱۴۰۴
از آغاز جنگ (۹ اسفند) و با قطع دوباره اینترنت، شغل اول و دومم — عکاسی تبلیغاتی و مستندسازی و ترجمه — تقریباً تعطیل شد. تنها راه باقی‌مانده برای کسب درآمد، کار با موتور و رانندگی در تاکسی‌های اینترنتی بود.
مانند روزهای قبل، حدود ساعت چهار عصر بین دو سرویس، جلوی پارک اوستا نشسته بودم. به دلیل اختلال اینترنت، اپلیکیشن اسنپ‌فود کار نمی‌کرد. تصمیم گرفتم تا رفع مشکل، به یکی از دوستان سر بزنم. حین مکالمه تلفنی، ناگهان دو نفر به من حمله کردند. یکی گوشی‌ام را گرفت و دیگری کوله‌پشتی‌ام را. شروع به تفتیش و بازجویی کردند.
پرسیدم: «از کجا هستید؟»
گفتند: «قرارگاه ثارالله.»
کارت شناسایی و حکم بازداشت خواستم. با بی‌سیم بسیجی‌ها را خبر کردند. فحاشی به خانواده و ضرب‌وشتم آغاز شد. مدام می‌پرسیدند: «استارلینک و اسلحه کجاست؟» و من تکرار می‌کردم که ندارم. باورشان نمی‌شد.
پس از چند مرحله بازجویی توسط نیروهای سپاه و بسیج، به خانه دوستم هم حمله کردند. پس از بازرسی، بازجو با کسی تماس گرفت و گفت: «اینجا چیزی نبود.» سپس رو به همکارش کرد: «حاجی می‌گوید فقط سهیل عربی.» بعد به من نگاه کرد و با نفرت گفت: «پوستت را می‌کنم!»
مرا سوار یک سورن سفید کردند و از میدان انقلاب به سمت جنوب شرق حرکت کردیم.
از سال ۱۳۹۶، این چهارمین باری است که با چشم‌بند به این مکان منتقل می‌شوم. حتی با چشم بسته هم می‌دانم کجا می‌رویم:
الف یک.
جایی که تکیه‌کلام شکنجه‌گرانش این است:
«اینجا اوین نیست! حقوق بشر آنتن نمی‌دهد!»
در مسیر، بازجویی و تهمت‌ها ادامه داشت. خیابان‌ها خلوت بود. چند بار صدای انفجار شنیدیم. پرسیدند: «از صدای انفجار نمی‌ترسی؟»
گفتم: «شما در این سال‌ها چنان شکنجه‌ام کردید که مردن با موشک و پهپاد هم برایم به مثابه رهایی از زجرها است.»

به الف یک رسیدیم. هوا کاملاً تاریک شده بود.

از سورن سفید پلاک قرمز پیاده‌ام کردند و سوار مینی‌بوس کردند. دست‌ها، پاها و چشمانم را بستند. تا صبح در همان مینی‌بوس محبوس ماندم؛ در دل شب پهپادها و انفجارها.
من با فشار خون بالا و نیاز مکرر به ادرار، تمام شب و حتی نیمی از روز بعد را خود را نگه داشتم.
چند بار با تمسخر به من گفتند:
«این‌قدر نگهت می‌داریم تا به خودت بشاشی.»
پس از آن شب سرد و پر از انفجار، بازجوها به مینی‌بوس آمدند.
بازجوی اصلی — همان که شب قبل وعده داده بود «پوستت را می‌کنم» — با لحنی تمسخرآمیز وارد شد و گفت:
«خوش گذشت؟»
با لبخندی تلخ پاسخ دادم:
«نوبت خوش‌گذرانی شما هم خواهد رسید.»
سؤال‌های مسخره آغاز شد:
«چرا مردم را به اغتشاش تحریک کردی؟»
«اغتشاش نه، اعتراض و دادخواهی. این را تکرار کن.»
وقتی تهدید کرد که اگر «پررو» شوم چنان می‌زند که…, حرفش را قطع کردم و گفتم:
«مرگ برای من بسیار شیرین‌تر از تحمل ذلت است.»

بازجوها بیرون رفتند و گروه دیگری آمدند. رمز تلگرام و سیگنال را خواستند.
گفتم: «چیز پنهانی ندارم. مطالبم عمومی منتشر شده. الان هم به خاطر نیاز شدید به سرویس بهداشتی، چیزی به یادم نمی‌آید.»
تکرار کردند: «یا پسورد را می‌دهی یا نگهت می‌داریم تا به خودت بشاشی.»
بازجوی بعدی با سؤال‌های پیاپی آمد:
«چرا مردم را تحریک می‌کنید؟»
«چرا به زخمی‌ها کمک کردید؟»
«چرا به فلانی در خانه‌ات پناه دادی؟»
«چرا به زندانیان معاند کمک می‌کنید؟»
هر بار پاسخم یکی بود: «نیاز به سرویس بهداشتی دارم…»
و پاسخشان همیشه همان تهدید تکراری.

سرانجام خواستند از مینی‌بوس پیاده شوم. دوباره سوار سورن کردند و به سمت بازپرسی( جنت‌آباد )حرکت کردیم.
مأمور انتقال گفت: «چشم‌بندت را بردار.» سپس رو به من کرد: «می‌دانی دیشب چه شبی بود؟ شبی که چندین همکار ما در ایست‌های بازرسی شهید شدند…»
گفتم: «فکر می‌کنی من خوشحالم؟
من این شب‌ها جلوی دانشگاه، روبه‌روی کلانتری و کنار سربازها می‌ایستادم. وقتی موشک می‌زدند و سربازها در جوی آب پناه می‌گرفتند، من جلوی‌شان می‌ایستادم و می‌گفتم: اگر قرار است بمیریم، پس با هم بمیریم.»
«اما شما با اختلاس، شکنجه، خفقان و اعدام، خیلی‌ها را عاشق اسرائیل و آمریکا کردید.»
مأمور گفت: «برای ما هم سخت است که هموطن خودمان را زندانی کنیم، ولی شما آب به آسیاب دشمن می‌ریزید.»
پاسخ دادم: «آب به آسیاب دشمن ریختن، بالا رفتن دلار از ۵۹ به ۱۶۰ هزار تومان در کمتر از ۱۸ ماه است.»

گفت ما هم با ظلم و فساد مخالفیم ، اما نباید دشمن سو استفاده کند …
گفتم اگر مدیریت درست باشد ،همه دنیا هم با ما دشمن باشند بهانه ای ندارند….
☆☆☆

به ساختمان بازپرسی در جنت‌آباد، بالاتر از پادگان انصارالمهدی رسیدیم. دفتر قاضی کشیک. برگه‌ای به من دادند که اطلاعات شخصی‌ام در بالای آن تایپ شده بود. در پایین برگه قاضی کشیک با دست‌خط خودش نوشته بود که من متهم به «اجتماع و تبانی از طریق عضویت در گروه معاند فدراسیون عصر آنارشیسم و کمک به زخمی‌ها و زندانیان معاند» هستم و باید دفاعیه بنویسم.
نوشتم:
«اولاً معاند با منتقد و دادخواه تفاوت دارد. من دادخواهم. ثانیاً هرگز عضو آن گروه نبوده‌ام. قبلاً هم به همین اتهام پرونده داشته‌ام و مجازات شده‌ام. نزدیک به یک سال است که فدراسیون فعالیتش را متوقف کرده و من نقشی نداشته‌ام.»
قاضی پرسید: «آنارکو سندیکالیسم یعنی چه؟»
توضیح دادم: «آنارکو از واژه یونانی آنارخیا گرفته شده؛ به معنای مخالفت با هر نوع سلسله‌مراتب استبدادی، ارباب و ستم. آنارکو سندیکالیسم شاخه‌ای از آنارشیسم است که…»
حرفم را قطع کرد: «چرا این‌قدر واژه انگلیسی به کار می‌بری؟ نمی‌فهمم.»
ساده‌تر گفتم: «ما علیه هر شکل از ستم و فساد هستیم.»
قاضی بسیار متعجب شد.
بیشتر برایش توضیح دادم و در فکر فرو رفت.

سپس منشی برگه بازداشت موقت همراه با محرومیت کامل از تماس تلفنی و ملاقات را داد که امضا کنم. نوشتم اعتراض دارم، قاضی کشیک عصبانی شد و گفت: «ببریدش زندان.»
به زندان تهران بزرگ منتقل شدم، اما آنجا مرا نپذیرفتند. گفتند دستور محرومیت کامل از تلفن و ملاقات را نمی‌توانند اجرا کنند. «ببریدش قزلحصار.»
تقریباً دو ساعت طول کشید تا هماهنگی انجام شود.
۲/۴

#سهیل_عربی #حبس_در_جنگ

.■■■

بخش دوم_تجربه حبس و جنگ در سوییت اعدام
قزلحصار
۳/۴

بخش سوم: شکنجه های پنهان
شکنجه هایی که حتی گاه قربانیانش آن را به عنوان شکنجه به حساب نمی آورند.

برکت الله( زندانی افغان که یکی از چهار زندانی خدماتی این بند است ) حین نظافت سطل زباله را روبروی سلول ما گذاشت، یک سطل قرمز متمایل به  نارنجی رنگ، من و هم سلولی هایم نوبتی جلوی در سلول می ایستادیم و به این سطل خیره می شدیم، چون مدت زیادی بود که رنگ تازه ندیده بودیم، سلول ۱۲ متری ما نور کافی ندارد، یک پنجره حدودا ۵۰در۶۰ سانتی بالای توالت که با یک ورق آهنی سوراخ سوراخ  کور شده، ما فقط از آن روزنه های  سه میلی متری روی پنجره و دریچه سلول و یک لامپ پنجاه واتی که شبانه روز روشن است، نور دریافت می کنیم.
نور لامپ مستقیم بر چشمهایمان می تابد اما سلول بسیار تاریک و دلگیر است، در سلول هیچ رنگ شادی نداریم، پتوهای خاکستری جیره دولتی،دیوار سفید و لباسهای  دالتونی راه راه آبی مشکی که به اجبار تن همه ماست.
(در بند های عادی زندانیان مجازند لباسهای خودشان را بپوشند اما در سوییت  هنگام ورود لباسهای خودمان را می گیرند و لباس آبی و مشکی راه راه تنمان می کنند.
این یکنواختی و نبود رنگ جدید به شدت دلگیر است و باعث تشدید افسردگی می شود، البته محرومیت ما از هواخوری این رنج را تشدید می کند.
شاید این رنج در برابر اینکه تقریبا هر روز چند هم بندمان را برای اجرای حکم اعدام می برند و اینکه زندانیان را با لوله های آهنی و لگد مورد ضرب و شتم قرار می دهند( شنیدن صدای برخورد لوله، لگد و سیلی ها به همنوعانمان و گاه خودمان) چندان مورد توجه قرار نگیرد، اما حتما آسیبهای خاص خود را دارد.
محرومیت از تماس تلفنی و ملاقات در اوضاع جنگی ، اینکه حتی تلوزیون ، رادیو و روزنامه نداریم و نمی دانیم این انفجار ها چه بلایی سر خانواده، میهن و هم میهنانمان آورده بیشتر باعث رنج و نگرانی می شود.
تا اواسط فروردین حتی از حق درمان محروم بودیم، من از فشار خون و تپش قلب رنج می برم و دارو نمی دادند، و خیلی از همبندیانم به ویژه سالخورده ها نیاز به درمان و دارو داشتم، تا اواسط فروردین که دکتر عباس زلفانی ( پزشک بهداری واحد سه)با فداکاری و پیگیری برایمان مجوز درمان گرفت.
اوضاع خوراک و جیره بهداشتی هم در دوران جنگ بدتر از دوران قبلی بود.
غذا کمتر و با کیفیت بدتر_افسران نگهبان در پاسخ به اعتراض ما نسبت به کمیت غذا می گفتند :
تازه همین مقدار هم با از خودگذشتگی زندانیان بندهای دیگر به شما می رسد، چون در بندهای عادی زندانیان حق خرید دارند و آکها که توان خرید دارند  غذای جیره زندان را نمی خورند و به شما که حق خرید ندارید می دهند.
زندانیان جدید که وارد سلول می شوند اکثرا حین بازداشت و بازجویی شکنجه های روحی و فیزیکی شدیدی را تحمل کرده اند و با ورود هر یک و دیدن رنج آنها اوضاع روحی ما بدتر می شود ، به ویژه آنها که محکوم به اعدام هستند.
با واژه ها نمی توان کاملا شرح و توضیح داد اینکه همنوع و به ویژه هم سلولت را دار بزنند و نتوانی نجاتش دهی چه رنجی دارد…

#سهیل_عربی
#حبس_در_جنگ

فصل چهارم:
جنگ یا گریز

جنگ یا گریز؟

الف: مکانیسم بدن در برابر درد
وقتی تیغ جراحت بر پیکر انسان می‌نشیند، بدن با شتابی غریزی به میدان واکنش می‌آید. سیستم عصبی سمپاتیک، چون نگهبانی هوشیار، فعال می‌شود و هورمون‌های استرس، آدرنالین و نورآدرنالین، چون سپاهیان بقا در خون جاری می‌گردند. این هورمون‌ها، در لحظات بحرانی، درد را به حاشیه می‌رانند.
این پاسخ غریزی، که به نام هیپوآلژزی ناشی از استرس شناخته می‌شود، انسان را قادر می‌سازد تا در برابر خطر، به جای تسلیم به درد، به «جنگ» یا «گریز» برخیزد.
بر اساس تئوری کنترل دروازه‌ای درد، مغز در این لحظات، چون دروازه‌بانی هوشمند، سیگنال‌های درد را مهار می‌کند. تحریکات غیر دردناک یا تمرکز ذهن بر خطر، مسیرهای عصبی درد را موقتاً مسدود می‌سازد. فیبرهای عصبی A-delta، که درد تیز و فوری را منتقل می‌کنند، پیش از فیبرهای C، که حامل درد عمیق و پایدارند، به مغز می‌رسند. این تأخیر عصبی، همراه با ترشح مواد التهابی مانند هیستامین، پروستاگلاندین‌ها و سیتوکین‌ها در محل جراحت، باعث می‌شود که درد عمیق‌تر با تأخیر ظاهر شود، زمانی که التهاب اوج می‌گیرد و بدن از حالت اضطرار به آگاهی بازمی‌گردد.
این پدیده، که گاهی شوک اولیه یا تأخیر در درک درد نامیده می‌شود، نه تنها مکانیسمی زیستی برای بقاست، بلکه استعاره‌ای است از واکنش انسان در برابر بحران‌های زندگی.

ب: جنگ یا گریز در زیست اجتماعی:

انسان، در برابر مصیبت‌های اجتماعی، چون بدن در برابر جراحت، دو راه پیش رو دارد: جنگ یا گریز. در جوامعی که زیر یوغ استبداد، خفقان و نقض حقوق بشر خمیده‌اند، اکثریت به گریز پناه می‌برند. گریز، گاه به معنای سکوت است، گاه بی‌تفاوتی، و گاه مهاجرت* از سرزمینی که در آتش ستم می‌سوزد. اما این گریز، هرچند در لحظه آرامش‌بخش به نظر آید، تنها درد را به تعویق می‌اندازد، اما درمانش نمی‌کند.
در این میان، گروهی اندک، راه جنگ با ستمگر را برمی‌گزینند. آنها، آگاه از هزینه‌های سنگین این انتخاب – از شکنجه تا مرگ – در برابر ستم می‌ایستند. اینان دریافته‌اند که گریز، نه رهایی که پذیرش تدریجی ویرانی است. ستم، چون جنگی تحمیلی، دیر یا زود دامن همه را می‌گیرد، حتی آنان که گمان می‌کردند در پناه سکوت یا دوری، از گزندش در امانند. فلسفه‌ی دادخواهی، در این حقیقت ریشه دارد که جنگ با ستم، نه انتخابی داوطلبانه، بلکه ضرورتی برای حفظ کرامت و بقای جامعه است.
در لحظه‌ای که تیغ ستم بر پیکر جامعه فرود می‌آید، اکثریت در سکوتی سرد به گریز می‌اندیشند. اما دادخواهان، چون ستارگان در آسمانی ظلمانی، می‌درخشند. آنها که جنگ را برگزیده‌اند، نه از سر خشم، که از سر آگاهی. آنها می‌دانند که فرار، تنها زخم را عمیق‌تر می‌کند و آتش ستم را شعله‌ورتر. اینان، با پایبندی به حقیقت، در برابر طوفان ایستاده‌اند، هرچند بندهای اسارت بر دستانشان و رنج بر شانه‌هایشان سنگینی کند.
«تو هنوز داغی، نمی‌فهمی!» این سخن، که در لحظه‌ی جراحت بر زبان می‌آید، گویی هشداری است به جامعه: دردی که امروز نادیده می‌گیری، فردا تو را در بر خواهد گرفت. دادخواهان دربند، این حقیقت را فریاد می‌زنند: جنگ با ستم، نه تنها برای نجات خویش، که برای رهایی خانه‌ی مشترکمان، جامعه، است.
ج: نسوز؛بلکه بساز، از میله های قفس بالهایی برای پرواز

بسیار دشوار است در چنین اوضاعی به راهکار نجات اندیشیدن‌، حتی بقا هم دشوار است، اما انسان دشواری وظیفه است و هیچ کس جز خودمان ناجی نیست، هنوز و در اوج فجایع شک ندارم که می توانیم راهکاری پیدا کنیم و به این اوضاع فجیع پایان دهیم.
با جسم و روح خسته می نویسم به این امید که وجدانهای بیدار برای کمک به قربانیان متحد شوند.

نخستین گام برای رهایی از این اوضاع این است که همه ” با هر گرایش سیاسی” برای نجات تمام قربانیان اعدام و شکنجه متحد شویم.

اعدام و شکنجه آسیب به تمام جامعه است، اینکه قربانی همفکر و مورد قبول ما باشد یا نباشد اهم مسئله نیست، مهمترین مسئله آسیبهای جبران ناپذیر این فجایع است.

حبس در جنگ
سهیل عربی

آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماه‌ها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجه‌ها و رنج‌هایی که زندانیان در اینجا تحمل می‌کنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحی‌ام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهم‌ترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجه‌هایی که بر آنان اعمال می‌شود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، به‌زودی درباره دیگر آنچه دیده‌ام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسان‌ها در سکوت و فراموشی دفن نشود.

۴/۴
#حبس_در_جنگ #سهیل_عربی
بررسی جنبه‌های روانشناختی متن «حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار» که سهیل عربی پس از رهایی موقت از قزلحصار نوشته است.

این روایت، فراتر از یک گزارش حقوق بشری، یک سند عمیق روانشناختی از ترومای جمعی، تاب‌آوری انسانی و مکانیسم‌های دفاعی در مواجهه با محیطی مرگ‌محور است. نویسنده با زبانی ساده اما حسی، لایه‌های روانی تجربه زندان در شرایط جنگ را آشکار می‌کند:

.۱. فضای مرگ‌محور و «هنجارسازی مرگ» (Normalization of Death)یکی از قوی‌ترین عناصر روانشناختی متن، توصیف بوی مرگ به عنوان عنصر غالب محیط است
:زندانیان جوان (کمتر از ۲۰ سال) که گردن‌هایشان را تمرین می‌دهند برای طناب دار. این تصویر نماد آماده‌سازی پیش از تروما (anticipatory trauma) است — مکانیسمی که ذهن برای کاهش شوک اعدام به کار می‌گیرد.

واکنش به انفجارهای جنگ:
به جای ترس، شادی و هورا کشیدن. مرگ خارجی (جنگ) به عنوان نجات یا امید بازتعریف می‌شود. این پدیده روانشناختی نشان‌دهنده نسبی‌سازی رنج است؛ وقتی مرگ داخلی چنان عادی شده که مرگ خارجی «خبر خوب» تلقی می‌شود.

این فضا، PTSD مزمن و desensitization (بی‌حسی عاطفی) را در زندانیان ایجاد می‌کند. مرگ دیگر استثنا نیست، بلکه روتین شده است

۲:

چرخه تروما، شکنجه و مقاومت
شکنجه روانی-جسمی: صداهای ضرب و شتم با لوله آب، خنده شکنجه گران (میثم سیفی: «بچه‌ها گرم کنید برای استقبال از یک معاند!»)، محرومیت از تماس/ملاقات، سلول ۱۲ متری با ۱۰ نفر. این‌ها تکنیک‌های سیستماتیک برای شکستن هویت (dehumanization) و ایجاد helplessness آموخته‌شده (learned helplessness) هستند.
نویسنده خودش را در نقش شاهد و هم‌درد توصیف می‌کند: خشم و اندوه را پنهان می‌کند :چون «هم‌سلولی‌هایم جوان‌اند و از اعدام وحشت دارند». این سرکوب عاطفی برای حفاظت از دیگران، نشانه تاب‌آوری آلتروییستی (altruistic resilience) است.

۳. مکانیسم‌های دفاعی و تاب‌آوری روایت‌گری (Narrativization): نوشتن این متن خود یک عمل بازسازی معنادار (meaning-making) است. نویسنده تروما را به داستان مقاومت تبدیل می‌کند — از «تلاش برای بقا» در عنوان تا وصیت عرفان: «مرا زندگی کنید».
همدلی و پیوند جمعی: تمرکز روی نام افراد (سلطانعلی شیرزادی، عرفان شکورزاده، پویا قبادی) و جزئیات انسانی، جلوی depersonalization را می‌گیرد. زندان تلاش می‌کند افراد را به «عدد» تبدیل کند، اما روایت سهیل آن‌ها را دوباره انسان می‌کند.
طنز تلخ و irony: «جای بهتر» = اعدام. این نوع طنز، مکانیسم دفاعی intellectualization یا humor در برابر وحشت مطلق است.

۴. تأثیر جنگ بر روان زندانی (War-Enhanced Trauma)
نویسنده( سهیل)حبس را در بستر جنگ قرار می‌دهد. جنگ خارجی:به رژیم اجازه تشدید سرکوب بدون توجه جهانی می‌دهد (پاکسازی داخلی زیر سایه موشک).
برای بسیاری از زندانیان، جنگ را به عامل امید تبدیل می‌کند (لرزش زمین = شادی).

این دوگانگی (ambivalence) منبع استرس شدید روانی است: همزمان آرزوی «پیروزی» دشمن خارجی و آگاهی از هزینه انسانی آن.
اینجا است که جای خالی آسیب شناسی و ریشه یابی بیشتر حس می شود، حکومت به جای ریشه یابی و درمان صرفا بر سرکوب و حذف اصرار دارد.

۵. پیامدهای بلندمدت #روانشناختی (برای نویسنده و خواننده)

این روایت نشانه post-traumatic growth (رشد پس از تروما) است. او (سهیل)بارها زندان را تجربه کرده اما همچنان افشا می‌کند — نشانه تاب‌آوری تکرارشونده.
برای خواننده: متن secondary trauma (ترومای ثانویه) ایجاد می‌کند؛ توصیفات حسی (صدا، بو، لرزش) خواننده را وارد فضا می‌کند و empathy عمیق برمی‌انگیزد.

نتیجه‌گیری: متن #سهیل_عربی نه فقط افشاگری، بلکه #مطالعه موردی از #روانشناسی #زندان_سیاسی در رژیم‌های اقتدارگرا است. نشان می‌دهد چگونه سیستم با ایجاد محیط مرگ‌محور تلاش می‌کند روح را بشکند، اما اراده انسانی برای معناسازی و مقاومت اغلب قوی‌تر عمل می‌کند. این روایت، ادامه سنت ادبیات زندان (مانند آثار سولژنیتسین یا زندانیان ایرانی پیشین) است که تروما را به سلاح آگاهی تبدیل می‌کند.

منبع: ۵ ژوئن ۲۰۲۶

https://t.me/LaVoixDesPrisonniers

متن کامل + بررسی جنبه‌های روانشناختی متن «حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار»

برای مطالعه‌ی پی دی اف روی لینک زیر کلیک نمائید:

سهیل عربی حبس در جنگ ۱تا۴

( هشدار! مشاهده‌ی این ویدئوکلیپ که حاوی صحنه های جراحت بیضه، پا و صورت است برای افراد حسّاس مناسب نمی باشد).