✍️ سهیل عربی
او دیگر به پتو نیازی ندارد!
سوئیت تفاوتهای بسیاری با بندهای عادی دارد. در بندهای عادی، درِ اتاقها باز است و زندانیان آزادانه به کریدور، حمام، هواخوری، حسینیه، کتابخانه و سالنهای ورزشی رفتوآمد میکنند. امکانات مدرسه، دانشگاه، کارگاه و حتی مددکاری نیز در بیشتر بندها وجود دارد. اما در سوئیت، درِ سلول همیشه بسته است، توالت داخل سلول قرار دارد و زندانی تنها برای اعزام به دادگاه، بازجویی، بازپرسی، پایان محکومیت یا اجرای حکم اعدام از سلول خارج میشود.تفاوت دیگر این است که در بندهای عادی، زندانیان حق دارند لباس شخصی خود را بپوشند، اما در سوئیت، هنگام ورود، لباسهای شخصی را میگیرند و زندانی را مجبور به پوشیدن لباس دالتونی (راهراه سیاه و آبی) میکنند. سپس موها، ریش و سبیل را کامل میتراشند. همه ما کچل و با لباس دالتونی بودیم.از اواسط جنگ، علاوه بر کاهش شدید غذا و نان، حتی ظروف یکبارمصرف هم کم شد. مجبور بودیم قاشقهای پلاستیکی و لیوانهای نایلونی نازک را بارها شسته و استفاده کنیم. لباس دالتونی هم تمام شد. از اوایل اردیبهشت، زندانیان جدید با لباسهای شخصی خودشان وارد سوئیت میشدند. از این بابت خوشحال بودیم؛ حداقل رنگهای متنوع میدیدیم و از یکنواختی دلگیر لباسهای راهراه خسته شده بودیم.حالا دو همسلولی جدید داریم که لباس آدمهای معمولی تنشان است. از نگاه کردن به لباسهایشان لذت میبردیم و البته کمی هم حسودی میکردیم؛ دلمان برای لباسهای خودمان تنگ شده بود.رسول حدود ۳۵ ساله به نظر میرسید. شلوار جین و پیراهن پارچهای دکمهدار پوشیده بود، ریش و سبیل مشکی با چند تار سفید، و جلوی موهایش کمی خلوت شده بود. وقتی وارد سلول شد، وحشتزده و نگران بود. سلام و علیک ترسآلودی کرد. وحید که همزمان با او وارد زندان شده بود، به او گفت: «نگران نباش، اینها هم مثل ما الکی گیر افتادهاند، خلافکار نیستند.»وحید حدود ۴۵ ساله بود، موهای جوگندمی داشت و شلوار جین و تیشرت تنش بود.برایشان جا باز کردیم. چون هنوز پتو به آنها نداده بودند، هر کدام یکی از پتوهایمان را به آنها قرض دادیم. آقای… یکییکی ما را به آنها معرفی کرد و گفت: «همه ما بهخاطر اعتراض به اوضاع موجود اینجا هستیم. نگران نباشید، اینجا همه از یک خانوادهایم.»رسول همچنان هراسان بود. خواست قبله را نشانش بدهیم تا نماز بخواند. تا نمازش تمام شود، وحید توضیح داد که هر دویشان بهخاطر تماس با شبکههای ماهوارهای خارج از ایران بازداشت شدهاند. وحید گفت: «من پارسال تماس گرفتم با شبکه م… ولی نتوانستم صحبت کنم. اما حالا وسط جنگ، هر کسی که تماسی با رسانههای خارج داشته، بازداشت میکنند. داستان رسول هم همین است.»رسول نمازش را خواند و سپس از هر کدام از ما پرسید که چند وقت است بازداشت شدهایم و چرا. وقتی توضیح دادیم، ناگهان زد زیر گریه. گریهای شدید و بیوقفه. «من نانآور خانوادهام… حالا چه بر سر خانوادهام میآید؟»
تکرار میکرد که تماسش وصل هم نشده بود، و اگر هم شده بود، قصد حرف بد نداشتم. «من از سیاست سر درنمیآورم، فقط میخواستم بگویم اوضاع مالی مردم خیلی آشفته است و گرانی بیداد میکند…»بارها به او گفتیم پروندهاش سنگین نیست و زود آزاد میشود، اما آرام نمیشد. اشکهایش لحظه به لحظه بیشتر میشد.ما نه نفر همسلولی، هر کدام به شیوهای تلاش کردیم او را دلداری دهیم، اما اشکهایش بند نمیآمد. گریه میکرد و تکرار میکرد:
«مادرم… خواهرم… خواهرزادههایم… حالا چه بر سرشان میآید؟»
«مادر پیر و بیمارم، خواهر داغدارم که تازه همسرش فوت کرده، خرج مدرسه خواهرزادهها، اجاره خانه، دوا و دکتر مادر…» آنقدر گریه کرد تا از خستگی به خواب رفت. ما هم سعی کردیم ساکت باشیم تا استراحت کند. اما این آرامش کمتر از یک ساعت دوام آورد.نیمهشب، صدای کلیدهای پاسدار بند آمد. شنیدن این صدا پس از ساعت دوازده شب برای ما بسیار وحشتانگیز بود. «در کدام سلول را باز میکند؟ نوبت کداممان است؟»پاسدار در سلول ما را باز کرد و نامی را صدا زد:
«بیا بیرون، افسر جانشین کارت داره!»شنیدن این جمله در آن ساعت، ما را به حالتی بدتر از کما فرو برد. خشک و منجمد به یکدیگر خیره شدیم.رسول از خواب بیدار شد و با نگرانی پرسید: «او را کجا بردند؟» ما جوابی نداشتیم. رسول جلو در آمد و پاسدار را صدا زد: «او را کجا بردید؟ حداقل پتویش را برایش ببرید، به من قرض داده بود.»پاسدار لحظهای سکوت کرد و سپس گفت:
«او دیگر به پتو نیازی ندارد!»رسول با بغض و حیرت پرسید: «منظورش چه بود؟»
دادخواهانِ دربند: ما خشکمان زده بود و پاسخی نداشتیم.
رسول محکم به سر خودش کوبید، چند دقیقه گریه کرد و سپس او هم خشک شد.چند ساعت بعد، صدای اذان صبح را شنیدیم. همه به در سلول خیره شده بودیم. هیچکس حرفی نمیزد. حتی رسول هم دیگر گریه نمیکرد؛ او هم مثل ما به در خیره شده بود.احسان… عرفان… سلطانعلی… عباسی…
هر شب چند نفر را میبرند به جایی که دیگر به مسواک، پتو و هیچ وسیلهای نیاز ندارند.
به قول افسر جانشین: «به جای بهتر» — همان حیاط پشتی، پای چوبههای دار.
تحلیل روانشناختی فصل ششم
این فصل عمدتاً بر ترومای ورود به محیط مرگمحور و سرایت وحشت تمرکز دارد. شوک ورود (Entry Shock): رسول یک فرد معمولی جامعه است، شغل او ویزیتوری است، فعال سیاسی نیست و صرفا به دلیل تماس با یک رسانه به قصد اعتراض به اوضاع معیشتی بازداشت شده ، او حالا وارد فضایی میشود که مرگ در آن روتین شده است. گریه بیوقفه او نشاندهنده اضطراب حاد و نگرانی واقعی از فروپاشی خانواده است (ترس از ناتوانی در ایفای نقش نانآور).
هنجارسازی مرگ: جمله سرد پاسدار («او دیگر به پتو نیازی ندارد») یک تکنیک کلاسیک غیرانسانیسازی و هنجارسازی مرگ است. مرگ را به چیزی معمولی و حتمی تبدیل میکند.
ترومای ثانویه و سرایت: واکنش رسول (از گریه شدید به سکوت خشک) و سکوت جمعی زندانیان نشاندهنده dissociation (جدایی عاطفی) دفاعی است. ذهن برای حفاظت از خود، احساسات را خاموش میکند.
تابآوری جمعی: دلداری دادن نهنفره به رسول، نمونهای از همبستگی درمانی (Mutual Aid) است که در محیطهای شکنجه گاهی اثر محافظتی روانی دارد.
ازندان، افراد را حتی در کوتاهزمان به مرز ترومای شدید میرساند و وحشت را به یک تجربه جمعی تبدیل میکند.
شکنجه روانی (Psychological Torture) نوعی آزار سیستماتیک است که بدون آسیب جسمی قابل مشاهده، با هدف شکستن اراده، هویت و مقاومت فرد انجام میشود. متخصصان حقوق بشر آن را به اندازه شکنجه جسمی ویرانگر میدانند و گاهی حتی مخربتر، زیرا آثار آن نامرئی اما عمیق و بلندمدت است و البته چون معمولا آثار شکنجه های روانی بر خلاف شکنجه های فیزیکی قابل مشاهده نیست( و حتی معمولا چنین شکنجه هایی توسط بسیاری از اطرافیان و حتی برخی از فعالان سیاسی هم به رسمیت شمرده نمی شوند) ، قربانیان چنین شکنجه هایی اغلب از همدردی اجتماعی نیز محرومند.
تعریف و مکانیسمهای اصلی
شکنجه روانی بر پایه تکنیکهایی مانند:
ایجاد بلاتکلیفی و عدم قطعیت مزمن (Uncertainty)
تهدید مرگ (Death Threats و Mock Execution)
محرومیت حسی و اجتماعی
غیرانسانیسازی (Dehumanization)
سرایت ترس جمعی استوار است.
هدف نهایی ایجاد Learned Helplessness (ناتوانی آموختهشده) است: حالتی که فرد احساس میکند هیچ کنترلی بر سرنوشت خود ندارد و مقاومت بیفایده است.
تحلیل حقوقی فصل ششم
از منظر حقوقی، شرایط توصیفشده در سوئیت نقض متعدد استانداردهای بینالمللی است:شرایط غیرانسانی بازداشت (ماده ۷ میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی و کنوانسیون ضد شکنجه): حبس انفرادیگونه طولانیمدت در سلولهای بسته، محرومیت از امکانات اولیه (هواخوری، لباس شخصی، لوازم بهداشتی کافی) مصداق رفتارهای تحقیرآمیز و غیرانسانی است.
شکنجه روانی: جمله «او دیگر به پتو نیازی ندارد» و احضارهای شبانه، تهدید ضمنی مرگ و ایجاد بلاتکلیفی، شکنجه روانی محسوب میشود.
مجازاتهای غیرقانونی: بازداشت افراد بهخاطر «تماس با رسانههای خارجی» بدون جرم مشخص، نقض آزادی بیان (ماده ۱۹ میثاق) و اصل قانونی بودن جرایم است.
جنایت علیه بشریت: الگوی سیستماتیک اعدامهای گسترده، محرومیت عمدی از امکانات پایه و ایجاد فضای مرگمحور در شرایط جنگ، میتواند تحت عنوان جنایت علیه بشریت (ماده ۷ اساسنامه رم) پیگیری شود.
#سهیل_عربی
#حبس_در_جنگ
#دادخواهان_در_بند
۲۴ ژوئن ۲۰۲۶

