پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار
پیشگفتار
موضوع این نوشته داوری دربارهی وجود یا عدمِ وجود خشونت و جنایت نیست، بلکه بررسی نقشِ مفهومیِ خاص در «توصیف و تفسیر» این پدیدههاست.
واژههائی چون «بربر» و «بربریت» قرنهاست در گفتمانهای سیاسی، فرهنگی و تاریخی به کار میروند. این واژهها معمولن برای توصیف خشونت، بیرحمی یا آنچه «غیرمُتمدّنانه» تلقّی میشود به کار گرفته میشوند، امّا کمتر خودِ این مفاهیم مورد پُرسش قرار میگیرند. آیا «بربریت» صِرفن توصیفی بیطرفانه از برخی رفتارهاست، یا آنکه در بسیاری از موارد به ابزاری زبانی برای مرزبندی میان «ما» و «دیگران» تبدیل میشود؟
این نوشته با الهام از سُنّت اندیشهی آنارشیستی میکوشد نشان دهد که کاربُرد سیاسی واژهی «بربریت» اغلب فراتر از یک توصیف ساده است و میتواند در خدمتِ ساختن سلسلهمراتبهای فرهنگی، اخلاقی و سیاسی قرار گیرد.
۱) زبان و قدرت
در سنت آنارشیستی، نقد سُلطه تنها به دولت یا ساختارهای سیاسی محدود نمیشود. اندیشمندانی چون میخائیل باکونین و پیوتر کروپوتکین بر این نکته تأکید داشتند که اقتدار میتواند در شکلهای گوناگون، از جمله در نهادهای فرهنگی، آموزشی و فکری، بازتولید شود. اگرچه آنان مستقیمن به تحلیل زبان سیاسی یا واژهی «بربریت» نپرداختهاند، نقد آنان از سلسلهمراتب و اقتدار زمینهای فراهم میکند تا زبان و مفاهیم سیاسی نیز بهعنوان بخشی از سازوکارهای سلطه مورد بررسی قرار گیرند.
این پیوند بعدها در آثار شماری از متفکّران علوم انسانی و نظریهپردازان قدرت گسترش یافت. آنان نشان دادند که زبان صِرفن وسیلهای برای انتقال معنا نیست، بلکه در شکل دادن به درک ما از جهانِ اجتماعی نیز نقشی فعّال ایفا میکند. واژهها تنها واقعیّت را توصیف نمیکنند؛ بلکه در بسیاری موارد به ساختن، طبقهبندی و سازماندهی آن نیز یاری میرسانند.
در چنین چارچوبی، «بربریت» را میتوان نمونهای از مفهومی دانست که اغلب در فرایند «دیگریسازی» به کار میرود؛ فرایندی که جهان را به دو قطب «متمدن» و «غیرمتمدن»، «خودی» و «بیگانه» تقسیم میکُند.
۲) خاستگاه تاریخیِ واژه
واژهی «بربر» از واژهی یونانی «بارباروس» گرفته شده است. یونانیان باستان در آغاز این اصطلاح را برای مَردمانی به کار میبُردند که زبان آنان را نمیفهمیدند. در آن زمان، واژه بیشتر به معنای «بیگانه» یا «غیریونانی» بود.
با گذشت زمان، این مفهوم بار ارزشی پیدا کرد و بهتدریج با تصوّراتی چون «وحشیگری»، «بیفرهنگی» و «غیرمتمدن بودن» پیوند خورد. بعدها، در امپراتوری روم و سپس در سُنت سیاسی اروپا، «بربر» اغلب نامی برای دشمنان خارجی و تهدیدکنندگان نظمِ موجود شد.
این تحوّل تاریخی نشان میدهد که واژهی «بربر» از همان مراحل نخست با مسئلهی مرزبندی هویّتی و تمایز میان «ما» و «دیگران» گره خورده است.
۳) بربریت و مقبولیّتبخشی به قدرت
دولتها، امپراتوریها و نیروهای سیاسی غالبن برای حفظ مقبولیت و موجّه جلوه دادنِ خود به ترسیم نوعی «دیگریِ تهدیدکننده» نیاز داشتهاند. در بسیاری از موارد، مفهوم «بربریت» در همین نقطه وارد میدان میشود.
برای نمونه، در امپراتوری روم بسیاری از اقوام ژِرمن و دیگر مردمان بیرون از مرزهای امپراتوری با عنوان «بربر» توصیف میشدند؛ عنوانی که تنها به تفاوت فرهنگی اشاره نداشت، بلکه اغلب آنان را بهعنوان تهدیدی علیه نظم موجود معرّفی میکرد. قرنها بعد، در دوران استعمار اروپائی نیز مردمان بسیاری از سرزمینهای آفریقا، آسیا و آمریکا بهعنوان «وحشی»، «عقبمانده» یا «غیرمتمدن» تصویر شدند؛ تصویری که گاه برای توجیه سلطه، اِشغال و «متمدنسازی» آنان به کار میرفت. در سدهی بیستم نیز در بسیاری از تبلیغات جنگی، دشمنان با صفاتی مشابه معرفی میشدند تا خشونت علیه آنان آسانتر پذیرفته شود.
این پدیده تنها به دولتها محدود نیست. بسیاری از جنبشها، احزاب و جریانهای ایدئولوژیک نیز از مفاهیم مشابه برای ترسیم مرز میان «خودی» و «غیرخودی» استفاده کردهاند. در علوم سیاسی و جامعهشناسی، این فرایند اغلب با مفهوم «دیگریسازی» توضیح داده میشود؛ یعنی فرایندی که طی آن گروهی از انسانها بهعنوان موجوداتی بیگانه، فروتر یا تهدیدکننده معرفی میشوند.
البتّه این بدان معنا نیست که خشونتهای واقعی وجود ندارند یا همهی کاربُردهای واژهی «بربریت» اِلزامن ایدئولوژیکاند. مسئله آن است که این واژه غالبن به جای توضیح دقیقِ آنچه رُخ داده است، نوعی داوری کلّی و اخلاقی ارائه مینماید و امکان تحلیل پیچیدگیهای موضوع را کاهش میدهد.
۴) برچسبزنی و روانشناسی «دیگری»
کاربُرد واژههائی مانند «بربر»، «وحشی»، «غیرمتمدن» یا اصطلاحات مشابه تنها یک پدیدهی سیاسی نیست؛ بلکه با سازوکارهای شناختهشدهی روانشناسی اجتماعی نیز پیوند دارد.
پژوهشگرانِ این حوزه نشان دادهاند که انسانها تمایل دارند جهان اجتماعی را از طریق دستهبندیهای سادهشده درک کنند. یکی از پیامدهای این گرایش، تقسیم افراد به «گروه خودی» و «گروه غیرخودی» است. هنگامی که یک گروه با برچسبهائی تحقیرآمیز یا انسانیّتزُدا توصیف میشود، اعضای آن گروه کمتر بهعنوان افرادی دارای تجربهها، نیازها و حقوق مشابه دیده میشوند.
در چنین شرایطی، همدلی با «دیگری» کاهش مییابد و پذیرش رفتارهای تبعیضآمیز یا خشونتآمیز علیه او آسانتر میشود. به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی تأکید میکنند که زبان تنها بازتاب واقعیت نیست؛ بلکه میتواند بر نحوهی قضاوت اخلاقی و رفتار سیاسی افراد نیز تأثیر بگذارد.
البته هرگونه نامگذاری یا طبقهبندی اِلزامن به معنای نفی انسانیت دیگران نیست. مسئله زمانی پدید میآید که یک واژه، به جای توصیف رفتارها یا ساختارهای مشخّص، کُلّ یک گروه انسانی را بهعنوان موجودیتی ذاتن فروتر، خطرناک یا فاقد ارزشِ برابر معرّفی کند.
۵) نمونههای معاصر
گرچه واژهی «بربر» در بسیاری از جوامع امروزی کمتر از گذشته به کار میرود، منطق نهُفته در آن همچنان در قالبهای جدید دیده میشود. در بسیاری از منازعات سیاسی معاصر، گروههای مختلف گاه با عنوانهائی معرفی میشوند که آنان را نه صرفن بهعنوان رقیب یا مخالف، بلکه بهعنوان تهدیدی علیه انسانیت، فرهنگ یا نظم اجتماعی تصویر میکنند.
در برخی مباحث مربوط به مهاجرت، جنگ، تروریسم، درگیریهای اِتنیکی (قومی) یا اختلافات ایدئولوژیک میتوان نمونههائی از این گرایش را مشاهده کرد. در چنین مواردی، تمرکُز از بررسی رفتارها، سیاستها یا ساختارهای مشخص به داوری دربارهی ارزشِ ذاتی گروههای انسانی منتقل میشود.
این موضوع بدان معنا نیست که همهی طرفهای یک منازعه به یک اندازه مسئولاند یا هیچ رفتاری شایستهی محکومیّت نیست. نکته آن است که استفاده از برچسبهای کلی و انسانیتزدا غالبن فهم واقعیّت را دشوارتر میکند و امکان گفتوگوی انتقادی را کاهش میدهد. از این رو، بسیاری از پژوهشگران ترجیح میدهند به جای داوری دربارهی ماهیّت افراد یا گروهها، بر تحلیل کُنشها، سیاستها و ساختارهای قدرت تمرکز نمایند.
۶) نقد دوگانهی «تمدن» و «بربریت»
واژهی «بربریت» همواره در برابر «تمدن» تعریف شده است. اما آیا تمدن لزومن به معنای آزادی، برابری و عدالت است؟
تجربهی تاریخی نشان میدهد که استعمار، جنگهای گسترده، بَردهداری، سرکوب سیاسی و اَشکال گوناگون بهرهکِشی نیز در دلِ جامعههائی رُخ دادهاند که خود را «متمدن» مینامیدند. از این رو، سنت آنارشیستی نسبت به هرگونه دوگانهسازی ساده میان «تمدن» و «بربریت» با دیدهی تردید مینگرد.
این تردید نسبت به مفهوم «تمدن» محدود به سنت آنارشیستی نیست. برای نمونه، بسیاری از انسانشناسان سدهی بیستم نسبت به تقسیمبندی جوامع به «متمدن» و «بَدوی» یا «بربر» انتقاد کردند و آن را بازتاب نوعی قوممحوری دانستند. از دید آنان، هیچ فرهنگ یا جامعهای را نمیتوان صرفن بر پایهی معیارهای فرهنگی جامعهای دیگر داوری کرد. این نقدها موجب شد که کاربُرد واژههائی چون «بربر» در علوم انسانی معاصر با احتیاط بیشتری صورت گیرد.
پیوتر کروپوتکین در آثار خود نشان میدهد که همکاری، همیاری متقابل و رفتارهای اخلاقی تنها محصولِ دولتها یا ساختارهای متمرکز نیستند و در بسیاری از جوامع محلی و غیرمتمرکز نیز وجود داشتهاند.
از این منظر، پرسش اصلی آن نیست که چه کسی «متمدن» و چه کسی «بربر» است، بلکه این است که چه روابطی آزادیِ انسان را گسترش میدهند و چه روابطی به سلطه و نابرابری میانجامند.
۷) آیا باید واژهی «بربریت» را کنار گذاشت؟
نقد این مفهوم به معنای انکار خشونت، نسلکُشی، شکنجه یا جنایتهای سازمانیافته نیست. برخی اَعمال چنان هولناکاند که واکُنش اخلاقیِ شدید نسبت به آنها کاملن قابل درک میباشد.
با این حال، در علوم انسانی و تحلیل سیاسی معمولن سودمندتر است که به جای برچسبهای کُلی، پدیدههای مشخص را نام ببریم. برای نمونه:
الف) به جای «بربریت» میتوان از «خشونت سیستماتیک»، «جنایت جنگی» یا «نقض فاحش حقوق بشر» سخن گفت.
ب) به جای «بازگشت به بربریت» میتوان از «اقتدارگرائی»، «فروپاشی نهادی» یا «سرکوب سیاسی» نام بُرد.
پ) به جای توصیف یک جامعه یا فرهنگ بهعنوان «بربر»، میتوان تفاوتهای فرهنگی یا نظامهای ارزشی متفاوت را بیان نمود.
چنین واژگانی، اگرچه ممکن است همچنان بارِ ارزشی داشته باشند، از دقّت تحلیلی بیشتری برخوردارند و امکان گفتوگوی عقلانی را افزایش میدهند.
۸) نتیجهگیری
واژهی «بربریت» در بسیاری از کاربردهای سیاسی و فرهنگی، بیش از آنکه توصیفی خُنثا باشد، به ابزاری برای مرزبندی میان «ما» و «دیگران» تبدیل میشود. این واژه میتواند پیچیدگیِ واقعیتهای اجتماعی را پنهان کند، داوری را جایگزین تحلیل سازد و در برخی موارد در خدمت بازتولید روابط قدرت قرار گیرد.
از دیدگاه آنارشیستی، نقد چنین مفاهیمی بخشی از نقد گستردهتر سلطه در همهی اشکال آن است؛ سلطهای که نهتنها در نهادهای سیاسی، بلکه در زبان و شیوههای اندیشیدن نیز حضور دارد.
اگر هدف، گسترش فهمِ متقابل و کاهش اَشکال گوناگون سلطه است، شاید بهتر باشد به جای تقسیم جهان به «متمدنان» و «بربرها»، دربارهی ساختارهای واقعی خشونت، نابرابری و قدرت سخن بگوئیم. چنین رویکردی نهتنها از دقت بیشتری برخوردار است، بلکه امکان گفتوگو و نقد را نیز حفظ مینماید.
۹) پیشنهاد برای مطالعه
برای کسب آگاهی بیشتر، مطالعهی منابع زیر میتواند سودمند باشد:
– میخائیل باکونین، خدا و دولت
– پیوتر کروپوتکین، همیاری متقابل: عاملی در تکامل
– رُزا لوکزامبورگ، نوشتههای مربوط به شعار «سوسیالیسم یا بربریت»
– فرانتس بوآس، نوشتههائی دربارهی «نسبیگرائی فرهنگی»
– کلود لوی-استروس، نژاد و تاریخ
– ساموئل هانتینگتون، برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی
مطالعهی اثر هانتینگتون از این جهت مفید است که یکی از شناختهشدهترین دفاعیات معاصر از چارچوبهای تمدنی و هویتی را ارائه میکند؛ هرچند رویکرد او با دیدگاهِ انتقادی مطرحشده در این نوشته تفاوتهای اساسی دارد.

