نویسنده: هاسّه-نیما گُلکار
مطلب «آنارشیسم حقیقی وجود ندارد» در نقد دُگماتیسم، اُرتدوکسی و تقدّسبخشی به یک قرائت خاص از آنارشیسم، نکات قابل دفاعی دارد. آنارشیسم را نمیتوان به یک آموزهی بسته و تغییرناپذیر فروکاست و هیچ قرائتِ تاریخی نیز نباید خود را مصون از نقد بداند. بااینحال، از منظر آنارکوسندیکالیستی، در این نوشته چند تمایز مُهم به اندازهی کافی روشن نشده است.
نخست، کثرتگرائی با نسبیگرائی یکی نیست. ردّ ادعای داشتن «حقیقت نهایی» دربارهی آنارشیسم، به معنای آن نیست که هر تعریفی از آنارشیسم به یک اندازه مُعتبر است. آنارشیسم سُنتی متکثر است و دربارهی سازمانیابی، تاکتیک، شرایط تاریخی و شیوههای مبارزه در آن اختلاف نظر وجود دارد؛ امّا این کثرت به معنای بیمعیاری نیست.
از منظر آنارکوسندیکالیستی، یکی از معیارهای مهم، مناسبات واقعی قدرت در نظریه، سازمان و عمل است: چه کسی تصمیم میگیرد؟ قدرت چگونه توزیع میشود؟ آیا اعضا میتوانند نمایندگان خود را کنترل و عزل کنند؟ آیا سازمان به خودسازمانیابی و کُنش مستقیم یاری میرساند، یا خود به بازتولید سلسلهمراتب، بوروکراسی و رهبری دائمی مُنجر میشود؟
بنابراین، اگر سازمانی رهبر دائمی، تصمیمگیری مُتمرکز، اطاعتِ سازمانیافته و قدرتی غیرقابلکنترل در دست اقلیّتی داشته باشد، صِرفِ اینکه خود را «آنارشیست» بنامد، آن را آنارشیستی نمیکُند. کثرت قرائتها نباید به معنای پذیرش هر مناسباتِ قدرتی به نام آنارشیسم باشد.
دوّم، «آنارشیسم حقیقت نهایی نیست» با «هیچ معیاری برای تشخیص مناسبات آنارشیستی وجود ندارد» تفاوت دارد. میتوان پذیرفت که هیچ قرائت تاریخی از آنارشیسم نهائی و مصون از نقد نیست، بدون آنکه به این نتیجه برسیم که هیچ تمایزی میان رابطهی سلطه و رابطهی رهائیبخش وجود ندارد.
در همینجا تمایز میان «حقیقت» و «واقعیّت» نیز اهمیّت پیدا میکند. واقعیت اجتماعی آن چیزی است که در مناسبات اجتماعی وجود دارد و رُخ میدهد؛ حقیقت به دُرستی یا نادرستیِ شناخت و گُزارهی ما دربارهی آن مربوط است. بنابراین، وجود واقعیتهای پیچیده و مُتکثر اجتماعی به این معنا نیست که هر گزارهای دربارهی آنها به یک اندازه درست است. همچنین «نقد حقیقت مطلق» نباید با «انکار امکان حقیقت» یکی گرفته شود.
سوّم، نظریه نباید از واقعیت اجتماعی جُدا شود؛ اما واقعیت نیز نباید صِرفن به معنای وضع موجود فهم شود. برای آنارکوسندیکالیسم، کارگران فقط موضوع مشاهدهی نظریهپرداز نیستند، بلکه سوژههای تغییر اجتماعیاند. اعتصاب، مجمع عمومی، سازمانیابی کارگری، کنُش مستقیم، همبستگی و خودمدیریتی فقط نمونههائی از «واقعیت اجتماعی» نیستند؛ خودِ مبارزه نیز عرصهی تولید تجربه و دانشِ سیاسی است.
از این منظر، رابطه را میتوان نَه صرفن به صورت
نظریه ↔ واقعیت
بلکه به صورت
واقعیت اجتماعی ↔ نظریه ↔ مبارزه و عمل جمعی
دید. نظریه باید بتواند واقعیت را توضیح دهد، اما تجربهی مبارزه نیز باید بتواند نظریه را به چالش بکشد و تغییر دهد.
در عین حال، تأکید بر مبارزهی طبقاتی و سازمانیابی کارگران به معنای نادیده گرفتن دیگر اَشکال سُلطه نیست. آنارکوسندیکالیسم، در کنار نقد سرمایه و اِستثمار، با هرگونه سلسلهمراتب و اِقتدار تحمیلی در مناسبات اجتماعی نیز مسئله دارد.
بنابراین، مسئله نه یافتن یک «آنارشیسم حقیقی» و مقدس است و نه پذیرفتن اینکه هر چیزی که خود را آنارشیسم بنامد، اِلزامن آنارشیستی است. مسئله این است که نظریه و عمل دائمن در مَعرضِ نقد تجربهی جمعی قرار گیرند و مناسبات قدرتی که در خودِ سازمانها و جنبشها تولید یا بازتولید میشوند نیز مورد پُرسش باشند.
شاید صورت دقیقتر گزارهی عنوان چنین باشد:
هیچ قرائت تاریخی از آنارشیسم نباید خود را حقیقت نهائی و مصون از نقد بداند؛ اما کثرت قرائتها نیز به معنای فقدان هرگونه معیار برای تشخیص مناسبات آنارشیستی از مناسبات اقتدارگرایانه نیست.
آنارشیسم را نمیتوان فقط از نامی که بر خود میگذارد شناخت؛ باید دید در نظریه، سازمان و عمل، چه نوع مناسبات قدرتی ایجاد یا بازتولید میکند.
به این معنا، ضدیّت با دگماتیسم و پایبندی به اصول رهائیبخش با یکدیگر در تضاد نیستند؛ چالش آنارشیسم این است که اصولِ خود را نه به صورت حقیقتی مقدس و نهائی، بلکه بهعنوان معیارهائی زنده، قابل نقد و آزمودهشونده در تجربهی جمعی حفظ نماید.
:منبع اصلی مقالهی مورد اِنتقاد

