رهائی، نِسبی‌گرائی و مسئله‌ی آزادی از دیدگاه آنارکوسندیکالیستی

رهائی، نسبی‌گرائی و مسئله‌ی آزادی از دیدگاه آنارکوسندیکالیستی

نویسنده: هاسّه-نیما گُلکار

پیش‌گُفتار

متنی‌که زیر عنوان «نقدی از من بر من» منتشر شده است، از چند جهت دارای ریشه های آنارشیستی قُدرت‌مندی است؛ امّا در وضعیّت فعلی، مرزِ میان «کثرت‌گرائی آنارشیستی» و «نسبی‌گرائی سیاسی» را به اندازه‌ی کافی روشن نمی‌نماید، و بعضی گُزاره‌ها اگر بدون توضیح باقی بمانند، می‌توانند متن را به نسبی‌گرائی سیاسی یا حتّا فردگرائیِ مُبهم سوق دهند؛ چیزی که لزومن نتیجه‌ی آنارشیستی ندارد.

این ایده که هیچ «سیاست رهائی‌بخش واحدی» وجود ندارد و انسان‌ها خود باید آزادی خویش را به دست آورند و از آن پاسداری کنند، با تأکید آنارشیسم بر خودرَهائی، خودمُختاری و بی‌اعتمادی به نُسخه‌های سیاسیِ از پیش تعیین‌شده سازگار می‌باشد.

همچنین، این نکته که فهم ما از آزادی و آنارشیسم باید همواره مورد بازنگری قرار گیرد، اهمیّت زیادی دارد. آنارشیسم اگر به یک مجموعه‌ای از اصول مقدّس و غیرقابل بازنگری تبدیل شود، خود در معرض تبدیل شدن به یک دُگم سیاسی قرار می‌گیرد.

با این حال، یک مسئله‌ی مهم در متن وجود دارد: اگر از «نسبی بودن آزادی» نتیجه بگیریم که هیچ معیار قابلِ دفاعی برای تشخیص آزادی از سُلطه وجود ندارد، آنگاه آنارشیسم بخشی از پایه‌ی نظری نقدِ خود را از دست خواهد داد.

آنارشیسم برای رَد یک «تعریف نهائی و واحد» از آزادی نیازی ندارد که به «نسبی‌گرائی مُطلق» برسد. می‌توان پذیرفت که تجربه و معنای آزادی در شرایط و میان انسان‌های گوناگون متفاوت است، اما همچنان پُرسید: آیا یک رابطه، امکانِ خودمختاری و مُشارکت را افزایش می‌دهد یا سلطه و وابستگی را؟ آیا قدرت قابل نقد و قابل بازپس‌گیری است یا در سلسله‌مراتبی تثبیت شده است؟

از این نگاه، رهائی را شاید بهتر باشد نَه به‌عنوان «محصول نهائی» یک پروژه‌ی سیاسی، بلکه به‌عنوان فرایندی دائمی، جمعی و انتقادی برای کاهش و برچیدن روابطِ سلطه فهمید.

بنابراین، آنارشیسم لزومن مدّعی داشتن یک نسخه‌ی نهائی برای آزادی نیست؛ اما برای حفظِ معنای خود، همچنان به تمایزی میان رهائی و سلطه نیاز دارد.

به بیانِ کوتاه‌تر: هیچ سیاست رهائی‌بخشِ واحدی وجود ندارد؛ اما این به معنای آن نیست که هر سیاستی، بَسته به شرایط، می‌تواند رهائی‌بخش تلقّی شود. کثرت‌گرائی با نسبی‌گرائیِ مطلق یکی نیست.

 ۱) بازنگری در ایده‌ها

اگر آنارشیسم خودش را تبدیل به یک دُگم سیاسی کند، با بخشی از ذهن و روانِ انتقادی خود در تضاد قرار می‌گیرد. اما اینجا یک شرط مهم وجود دارد؛ بازنگری در ایده‌ها نباید به معنای کنار گذاشتن اصول ضِدسُلطه باشد.

مَثلن می‌توان درباره‌ی؛ شکل سازمان‌یابی، شیوه‌ی مبارزه، رابطه‌ی فرد و جمع، اقتصاد، تکنولوژی، محیط زیست، اَشکال مقاومت، یا حتّا معنای دولت و قدرت دائمن بازاندیشی کرد، ولی اگر «بازنگری» به این معنا باشد که تحت شرایط خاص می‌توان سلطه، اجبار یا اقتدارگرائی را پذیرفت، دیگر صرفن با «بازنگری آنارشیستی» مواجه نیستیم.

 ۲) «آزادی نیز امری نسبی و برآمده از وضعیت‌های متغیر است»

اگر منظور نویسنده این باشد که اَشکال، تجربه‌ها و نیازهای آزادی در جوامع و شرایط مختلف متفاوت‌اند، این حرف کاملن قابل دفاع می‌باشد، اما اگر «نسبی بودن آزادی» به این معنا باشد که هیچ معیار قابل دفاعی برای تشخیص آزادی از سُلطه نداریم، آن‌گاه مسئله ایجاد می‌شود. زیرا در آن صورت نمی‌توان گفت: بَردگی با آزادی ناسازگار است؛ استبداد سیاسی با خودمختاری ناسازگار است؛ سلطه‌ی مردسالارانه با برابری ناسازگار است؛ سرمایه‌داری می‌تواند رابطه‌ای سلطه‌آمیز میان مالک و کارگر ایجاد کُند؛ دولت می‌تواند آزادی افراد و اجتماعات را محدود نماید.

یعنی آنارشیسم اگر بگوید «هیچ تعریف ثابتی از آزادی وجود ندارد»، قابل دفاع است؛ اما اگر بگوید هیچ تمایزی میان آزادی و سلطه نمی‌توان برقرار کرد، مبنای بخش بزرگی از نقد آنارشیستیِ خودش را از دست می‌دهد. به بیان دیگر: کثرتِ برداشت‌ها از آزادی ≠ نسبی بودنِ همه‌ی اَرزش‌ها

۳) «آزادی» فقط مسئله‌ی فرد نیست

این جمله‌ی «انسان‌ها خود به دست‌آورنده و نگهبان آزادی‌شان هستند» اگر به معنای خودرَهائی باشد، بسیار خوب است، اما اگر به معنای «هر فرد مسئول آزادیِ خودش است» فهمیده شود، ممکن است ناخواسته به یک بَرداشت لیبرالی از آزادی نزدیک گردد.

از دیدگاه آنارکوسندیکالیستی، آزادیِ فرد جُدا از روابط اجتماعی نیست، زیرا فردِ آزاد در خلأ زندگی نمی‌کُند.

اگر ساختار اقتصادی، جنسیتی، سیاسی یا اجتماعی امکانِ انتخاب واقعی را از او بگیرد، صِرفن گفتن این‌که «خودت آزادی‌ات را به دست بیاور» کافی نیست. در نتیجه می‌توان گفت: آزادی هم خودرهائی است و هم دگرگونیِ روابط اجتماعی‌ای که سلطه را بازتولید می‌کنند.

اگر مسئله‌ی اصلی متن، «رهائی» است – که به‌نظر چنین می‌رسد – آن‌گاه چه چیزی یک عمل، رابطه یا سیاست را رهائی‌بخش یا سلطه‌گر می‌کند؟

اگر پاسخ فقط این باشد که «بستگی به شرایط دارد»، هنوز معیارِ کافی نداریم.

آنارشیسم می‌تواند معیارهائی ارائه نماید، بدون اینکه ادّعا کند یک فرمول نهائی و جهان‌شمول در اختیار دارد. مثلن:

آیا این رابطه وابستگی اجباری ایجاد می‌کند؟

آیا قدرتِ قابل کنترل و قابل بازپس‌گیری از سوی افراد است؟

آیا افراد در تصمیم‌هائی که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد مشارکت واقعی دارند؟

آیا سلسله‌مراتب قابل نقد و قابل برچیده‌شدن است؟

آیا این رابطه امکان خودمختاری و همبستگی را افزایش می‌دهد یا کاهش؟

این پرسش‌ها اجازه می‌دهند که هم کثرت‌گرائی داشته باشیم و هم گرفتار نسبی‌گرائی مطلق نشویم.

۴) محصول نهائی آنارشیسم

این‌که «محصول نهائی آنارشیسم را نمی‌توان به شکل حتمی و در هر وضعیتی برابر با تحقق آزادی دانست»، از یک جهت کاملن دُرست است، اما از سوی دیگر، آنارشیسم قرار نیست الزامن یک بهشتِ نهائی و نقشه‌ی کامل جامعه‌ی آینده ارائه نماید. بسیاری از آنارشیست‌ها نسبت به تبدیل آنارشیسم به یک طرح نهائی و مقدّس برای آینده احتیاط کرده‌اند.

آنارشیسم را می‌توان نَه به‌عنوان «جامعه‌ای که یک‌بار ساخته می‌شود»، بلکه به‌عنوان نقد و مقاومت دائمی در برابر بازتولید سلطه فهمید.

این تفاوت مُهم است.

آنارشیسم نیازی به یک تعریف نهائی و ابدی از رهائی ندارد، اما بدونِ هیچ معیاری برای تشخیصِ سلطه از رهائی نیز نمی‌تواند نقد آنارشیستیِ خود را حفظ نماید.

و شاید مهم‌ترین اصلاحِ نظری همین باشد: رهائی را نَه به‌عنوان «محصول نهائی»، بلکه به‌عنوان فرایندی دائمی، جمعی و انتقادی برای کاهش و برچیدن روابطِ سلطه ببینیم. این خوانش، هم با ضداقتدارگرائی آنارشیستی سازگارتر است و هم متن نویسنده‌ی مورد اِشاره را از اُفتادن به دام نسبی‌گرائی نجات می‌دهد.

زَن-زندگی-آزادی!

منبع نوشته‌ی نقدی از من بر من به‌زبان فارسی:

https://anarchistfront.noblogs.org/post/2026/08/25/59483/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d9%86/