نویسنده: زانیار
سهیل عربی آنارکوسندیکالیست در سلول انفرادی
برای من، ماجرا از یک بیخبری شروع نشد. از یک الگوی تکراری شروع شد که این بار مصداقش رفیق سهیل بود. بیستم اسفند، تهران. نه حکمی، نه برگهای، نه حقی. فقط چند مامور که آمدند و یک بدن را بردند. ربودن، دقیقترین کلمه است. چون وقتی قدرت، خودش قانون را (همان قانون دستساز خودش را) دور میزند، یعنی حتی آن نمایش حداقلی قانونی بودن هم برایش زیادی است. ربودن یعنی: این بدن دیگر مال تو نیست، مال ماست. میخواهیم ناپدیدش کنیم، بشکنیمش، بعد شاید یک روز، اگر خواستیم، تبدیلش کنیم به یک پرونده در دادگاهی که از پیش حکمش نوشته شده.
حالا بیش از پنجاه روز گذشته. واحد ۳ زندان قزلحصار. انفرادی.
من به چیزی به اسم دستگیری قانونی اعتقاد ندارم. هر دستگیریای یک عمل مستقیم سرکوب است، فقط گاهی پشت کاغذ و مُهر قایم میشود. در مورد سهیل، حتی آن کاغذ مُهرخورده هم نبود. حذف کامل میانجیهای حقوقی. مواجهه مستقیم قدرت با یک مخالف. قدرت که نمیخواهد جرم را ثابت کند، میخواهد اراده را بشکند.
ببین، مساله اصلی برای آنها اتهام نیست. هیچکس واقعا نمیداند نوشتهاند عضویت در گروههای مخالف نظام یا افساد فیالارض یا هر برچسب دیگری. این کلمات فقط ابزارند، توجیههای بعد از عمل. اصل ماجرا این است: سهیل عربی یک آنارکوسندیکالیست است. یعنی یک نفر که نه فقط با این دولت، که با اصل دولت (هر دولتی) مشکل دارد. کسی که سلسلهمراتب اجباری را رد میکند، حاکمیت یک انسان بر انسان دیگر را به رسمیت نمیشناسد، و به جای آن از خودسازماندهی افقی کارگران و جوامع دفاع میکند. این یک جرم نیست، این یک موضع سیاسی-اخلاقی است.
اما برای هر نظامی که بر پایه انحصار قدرت بنا شده، چنین موضعی از هر اتهامی خطرناکتر است. چون مشروعیت خود ساختار را زیر سوال میبرد.
من سالهاست این الگو را میشناسم. سهیل قبلا هشت سال زندان کشیده بود. اول اعدام، بعد حبس طولانی. انفرادیهای مکرر، انتقالهای تنبیهی، فشار روانی سیستماتیک. بعد آزادی مشروط، بعد تبعید اجباری. و حالا دوباره: ربودن، انفرادی، شکنجه، بلاتکلیفی. این تصادف نیست. این روش کار یک ماشین است: هر بار که هدف از چنگت در رفت، دوباره بگیرش. هر بار که زخمها التیام پیدا کرد، دوباره زخمیاش کن. سایش مداوم. فرسایش.
انفرادی را درک کن. نمیخواهم رمانتیکش کنم، بیرحمترین اختراع قدرت برای خُرد کردن سوژه است. دیوار، سکوت، قطع کامل ارتباط. نه خانواده، نه رفیق، نه هیچ صدایی جز بازجو. دنیا را به اندازه یک سلول کوچک میکنند. زمان را بیمعنا میکنند. تو را تبدیل میکنند به یک جسم محض که فقط درد میکشد و منتظر میماند.
هدف مشخص است: تنهایی مطلق، تا جایی که فرد حاضر شود برای فرار از آن، هر حرفی بزند، هر چیزی را امضا کند. یا حداقل دیگر آن آدم سابق نباشد وقتی بیرون میآید؛ اگر بیرون بیاید.
شکنجه را هم اشتباه نفهم. شکنجه در این سیستم فقط زدن نیست، یک برنامه تماموقت است. ضرب و شتم جسمی یک بخشش است. محرومیت از درمان یک بخش دیگر. تهدید خانواده. بازجوییهای بیپایان که نه برای کشف حقیقت، که برای خسته کردن، گیج کردن و شکستن مقاومت طراحی شدهاند. و سپس بلاتکلیفی. ندانستن. پروندهات کجاست؟ چقدر میمانی؟ اتهام دقیق چیست؟ هیچ جوابی نیست. چون خود این ندانستن یک ابزار است، تو را در برزخ حقوقی نگه میدارند، جایی که حتی توهم دادرسی عادلانه هم وجود ندارد.
اما سهیل کسی نیست که اینها را نمیدانست. او انتخاب کرد. نه به معنای قربانی طلبانه، بلکه به معنای زیستن بر اساس اصولی که بهشان باور دارد. او نویسنده بود و عکاس. افشا میکرد، روایت رسمی را میشکافت، سازماندهی افقی میکرد.
او مصداق این حقیقت بود که آنارکوسندیکالیسم فقط یک نظریه نیست؛ یک روش زیستن و مبارزه است. رد رهبری متمرکز، ساختن همبستگی از پایین به بالا، دفاع از خودسازماندهی کارگری و محلی. اینها ایدههای انتزاعی نیستند؛ برای قدرت، اینها خطرناکترین اعمال ممکناند.
قزلحصار را بشناس. مخصوصا واحدهای انفرادیاش. جایی که جمهوری اسلامی مخالفان جدیاش را میفرستد. کارخانه شکستن. خط تولید انسانهای خاموش. سیستمی که فکر میکند اگر به اندازه کافی به یک بدن فشار بیاورد، میتواند ایدهای را که در آن بدن زندگی میکند، بکُشد.
اشتباه میکنند.
بدنها را میشود شکست، زندانی کرد، یا حتی کشت. اما یک ایده (مخصوصا ایدهای مثل رد هرگونه سلطه، میل به آزادی واقعی و برابری افقی) با شکستن بدنها از بین نمیرود. این ایدهها ریشهشان در نیاز واقعی انسان است: نیاز به این که خودش تصمیم بگیرد، با دیگران بر اساس همکاری داوطلبانه رابطه داشته باشد، زیر سایه هیچ ارباب و رئیس و حاکمی زندگی نکند.
این نیاز با انفرادی قزلحصار عمیقتر میشود، نه سطحیتر.
سهیل حالا در واحد ۳ است. وضعیتش برای ما نامعلوم. خانوادهاش بیخبر. رفقایش بیخبر. تنها چیزی که معلوم است این است که ماشین سرکوب دارد کارش را میکند. اما او فقط یک قربانی نیست،
او بخشی از یک مبارزه است که فراتر از هر سلول انفرادیای ادامه دارد. مبارزهای که نه درخواست اصلاح این نظام را دارد، نه به دادگاههایش مشروعیت میدهد، نه التماس حقوق بشر از همان قدرتی میکند که ذاتا ناقض حقوق بشر است. این مبارزه، مبارزهای برای جهانی بدون زندان، بدون پلیس سیاسی، بدون دولت و سرمایه است.
ما بیرون، وظیفهای داریم: فراموش نکنیم. افشا کنیم. شبکههای همبستگی افقی خودمان را محکمتر ببافیم، نه به عنوان حامیان یک زندانی، که به عنوان کسانی که در همان مبارزهای شریکاند که سهیل را به انفرادی کشاند. صدای او را حمل کنیم، ایدههایش را زنده نگه داریم، و نشان دهیم که تخریب یک بدن، پایان یک مبارزه نیست.
و این مبارزه ادامه دارد، نه با توهمهای رفرمیستی، که با ساختن همان جهانی که تو(سهیل) و رفقایت به آن باور دارید. جهانی افقی، بدون ارباب، بدون بردگی.
#سهیل_عربی
#آزادی_بدون_تضمین
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

